باشگاه خبرنگاران جوان در یادداشتی انتقادی به تکرار یک روایت آشنا از سوی برخی چهره‌های هنری در تریبون‌های بین‌المللی پرداخته است؛ روایتی که به گفته نویسنده، با وجود تغییر گسترده شرایط کشور، همچنان در همان چارچوب سال‌های گذشته بازتولید می‌شود.

بر اساس این تحلیل، از جعفر پناهی و اصغر فرهادی تا چهره‌های جدیدتری چون لاله مرزبان، بسیاری از هنرمندانی که پای‌شان به جشنواره‌ها و فرش قرمزهای خارجی باز می‌شود، عبارتی کم و بیش مشترک را تکرار می‌کنند: «ما در داخل ایران آزادی نداریم». این جمله اگرچه بازتابی از یک دغدغه است، اما به باور نویسنده، مسئله اصلی نه اصل طرح آن، بلکه تکرار بی‌تغییر آن در شرایطی است که جامعه ایران تجربه‌های تلخ و متفاوتی را از سر گذرانده است.

روایتی که در زمان متوقف مانده

به نوشته این رسانه، از سال ۱۴۰۱ که این جنس از سخنان در تریبون‌های جهانی پررنگ‌تر شد، تا امروز اتفاقات سرنوشت‌سازی در کشور رخ داده است. ایران در این بازه زمانی دو جنگ را تجربه کرده، بحران‌های اجتماعی و انسانی تازه‌ای را پشت سر گذاشته و خانواده‌های بسیاری داغدار شده‌اند. با این حال، به اعتقاد نویسنده، این تحولات کمتر جایی در روایت برخی چهره‌های هنری حاضر در جشنواره‌ها دارد.

در این یادداشت به دو نمونه تلخ اشاره شده است: حادثه مدرسه میناب و جنایت لامرد؛ رویدادهایی که در آن زنان، دختران، کودکان و مردان این سرزمین قربانی شدند. نویسنده می‌پرسد چگونه می‌توان در برابر دوربین‌های جهانی از وضعیت زنان و جامعه ایران سخن گفت، اما از جنگ، از خون‌های ریخته‌شده، از کودکان شهید و از مردمی که در میانه بحران ایستادگی کرده‌اند، حتی به اشاره‌ای گذرا بسنده نکرد؟

قاب گزینشی فرش قرمز

نکته مورد نقد در این گزارش، گزینش‌گری در روایت است. به تعبیر نویسنده، تریبون جشنواره برای برخی هنرمندان به فرصتی برای ارائه تصویری مشخص، تکراری و کهنه از ایران تبدیل شده است؛ تصویری که در آن برخی واقعیت‌ها به شکل اغراق‌آمیز پررنگ می‌شوند و برخی دیگر به طور کامل حذف می‌شوند.

در این قاب گزینشی، به نوشته باشگاه خبرنگاران جوان، «زن ایرانی تحت فشار» همچنان محور اصلی روایت باقی می‌ماند، حتی اگر این روایت با همان عینک قدیمی و بدون توجه به پیچیدگی‌های جدید جامعه ارائه شود. در مقابل، جنگ و شهادت، مقاومت مردم در بحران و رنج خانواده‌هایی که عزیزان خود را از دست داده‌اند، جایی در این روایت ندارند. حتی جلوه‌های زنده‌ای از همبستگی اجتماعی مانند رقص کردی در میانه سختی‌ها نیز در این تصویر نادیده گرفته می‌شود.

نویسنده تاکید می‌کند که این انتخاب را نمی‌توان تصادفی دانست. وقتی از میان انبوه واقعیت‌های یک جامعه، تنها یک روایت خاص بارها و بارها برجسته می‌شود و بخش بزرگی از تجربه زیسته مردم نادیده گرفته می‌شود، باید نسبت این روایت با منافع شخصی، رسانه‌ای و حتی سیاسی را مورد پرسش قرار داد.

ایرانی که تغییر کرده، روایتی که تغییر نکرده

بخش دیگر این یادداشت به فاصله میان واقعیت امروز ایران و روایت ارائه‌شده در خارج از کشور می‌پردازد. به باور نویسنده، برخی چهره‌ها گویی همچنان در ایرانِ چند سال پیش زندگی می‌کنند؛ ایرانی که خودشان روایت آن را ساخته‌اند و حاضر نیستند لنز دوربین را کمی عقب‌تر ببرند تا تصویر کامل‌تری ثبت شود.

در این تصویرِ متوقف در زمان، نه جنگ جایگاهی دارد، نه شهادت، نه تاب‌آوری مردم و نه اندوه خانواده‌های داغدار. تاریخ ایران انگار از همان نقطه‌ای که این افراد تعریف کرده‌اند، متوقف شده و هر آنچه پس از آن رخ داده، خارج از کادر مورد علاقه‌شان قرار گرفته است.

این در حالی است که جامعه ایران در سال‌های اخیر با واقعیت‌های تازه و دردناکی روبه‌رو بوده که نمی‌توان آنها را نادیده گرفت. از دست دادن دانش‌آموزان و شهروندان بی‌گناه تا تجربه مستقیم جنگ، همه بخشی از حافظه جمعی این سال‌هاست؛ حافظه‌ای که به گفته منتقدان، باید در هر روایت صادقانه از ایران بازتاب پیدا کند.

پرسشی که پس از خاموشی دوربین‌ها باقی می‌ماند

نویسنده در پایان یادداشت با طرح پرسشی اساسی نتیجه می‌گیرد: جشنواره‌ها می‌آیند و می‌روند، فرش‌های قرمز جمع می‌شوند و نور دوربین‌ها خاموش می‌شود، اما یک سوال همچنان باقی است؛ چرا روایت برخی از چهره‌های ایرانی از کشورشان، با وجود این همه تغییر و تحول، همچنان همان روایت چند سال قبل است؟

آیا واقعاً جامعه ایران در این سال‌ها هیچ اتفاق تازه‌ای را تجربه نکرده یا آنچه تغییر کرده، تنها زاویه دید راویان آن است؟ به اعتقاد نویسنده، پاسخ به این پرسش می‌تواند مشخص کند که آیا تریبون جهانی فرصتی برای بیان واقعیت کامل ایران است یا صرفاً صحنه‌ای برای بازتولید کلیشه‌ای کهنه برای جلب توجه رسانه‌ها.