تنگه بابالمندب در نگاه اول تنها باریکهای آبی میان سواحل یمن و شاخ آفریقا به نظر میرسد، اما در واقع یکی از گرههای اصلی پیونددهنده انرژی، تجارت و امنیت در جهان است. تحولات اخیر در غرب یمن بار دیگر جایگاه این گذرگاه را در کانون توجه منطقهای و بینالمللی قرار داده؛ جایی که آینده نظم امنیتی دریایی غرب آسیا به آن گره خورده است.
بر اساس گزارشها، نیروهای انصارالله پس از پیشروی در نوار ساحلی غربی، مناطق المخا و ذوباب را به کنترل خود درآورده و به جزیره استراتژیک میون در دهانه تنگه نزدیک شدهاند. همزمان، نیروهای وابسته به دولت مستقر یمن که از حمایت عربستان برخوردارند، تلاش برای بازآرایی خطوط دفاعی خود را آغاز کردهاند. گزارشهای میدانی از تلفات و آوارگی دهها هزار نفر حکایت دارد، اما وزن اصلی این تحولات نه در تعداد شهرها، بلکه در موقعیتی است که بر سر آن رقابت جریان دارد: توان اثرگذاری بر یک آبراه جهانی.
انصارالله از کنترل زمین تا اثرگذاری بر دریا
برای درک درست از صحنه یمن، باید از یک تصویر سادهسازیشده فاصله گرفت؛ اینکه یک طرف انصارالله و سوی دیگر یک جبهه متحد ضد آن قرار دارد. واقعیت میدانی پیچیدهتر است.
انصارالله امروز مهمترین بازیگر شمال و غرب یمن به شمار میرود؛ جریانی که در جریان سالهای جنگ از یک نیروی داخلی به بازیگری با توانمندیهای موشکی، پهپادی و دریایی ارتقا یافته است. نقطه عطف این تحول، گذار از تکیه صرف بر «کنترل زمین» به «توان اثرگذاری بر دریا» بوده است. این جریان ضمن برخورداری از ریشه اجتماعی و محاسبات مستقل یمنی، در یک پیوند راهبردی با جمهوری اسلامی ایران قرار دارد؛ موضوعی که حتی در بسیاری از ارزیابیهای غربی نیز مورد تأکید قرار گرفته است.
در مقابل، شورای رهبری ریاستی و نیروهای دولت یمن قرار دارند که هدف اعلامی آنها بازپسگیری مناطق تحت کنترل انصارالله و حفظ ساختار رسمی دولت است. اما این اردوگاه به هیچوجه یکپارچه نیست:
- نیروهای طارق صالح و مقاومت ملی در ساحل غربی که بر ایده یمن واحد تأکید دارند؛
- نیروهای جنوبی که آینده سیاسی جنوب و میزان خودمختاری آن را دنبال میکنند؛
- حزب اصلاح با شبکه سیاسی و نظامی ویژه خود.
این تکثر به این معناست که مقابله با انصارالله صرفاً به شکست یک سازمان نظامی محدود نمیشود، بلکه مستلزم هماهنگی میان نیروهایی است که حتی درباره آینده یمن نیز توافق کامل ندارند. همین شکاف، یکی از عوامل تعیینکننده در ترسیم چشمانداز جنگ به شمار میرود.
چرا المخا، ذوباب و میون اهمیت راهبردی دارند؟
ارزش یک پیشروی زمانی راهبردی میشود که جغرافیای آن، معادلهای بزرگتر را تغییر دهد. المخا، ذوباب و جزیره میون دقیقاً چنین ویژگیای دارند. بابالمندب حلقه اتصال دریای سرخ به خلیج عدن و اقیانوس هند است و از طریق دریای سرخ، مسیر حیاتی تجارت آسیا به کانال سوئز و اروپا را شکل میدهد. خبرگزاری رویترز این تنگه را از مهمترین گلوگاههای تجارت جهانی توصیف کرده و بر نقش کلیدی آن در ترانزیت انرژی و کالا تأکید دارد.
اهمیت تسلط یا نزدیکی به این نقطه در این است که برای اثرگذاری بر کشتیرانی، نیازی به اعلام انسداد کامل نیست. کافی است سطح ریسک عبور افزایش یابد؛ زمانی که شرکتهای بیمه حق بیمه بالاتری مطالبه میکنند، مالکان کشتی ناچار به انتخاب مسیر طولانیتر پیرامون قاره آفریقا میشوند و هزینه و زمان حمل کالا به شکل محسوسی بالا میرود. در چنین شرایطی، یک تنگه جغرافیایی عملاً به اهرمی سیاسی و اقتصادی تبدیل میشود.
تجربه سالهای گذشته این واقعیت را تأیید میکند. حملات دریایی انصارالله در دریای سرخ باعث شد شماری از خطوط بزرگ کشتیرانی مسیر خود را تغییر دهند و به جای عبور از دریای سرخ، مسیر دماغه امید نیک را برگزینند. اکنون نزدیک شدن به خود بابالمندب، این توان اثرگذاری را به سطحی بالاتر ارتقا داده است.
پیوند هرمز و بابالمندب؛ دو گلوگاه یک بحران
یکی از خطاهای رایج در تحلیل شرایط کنونی، جدا دیدن تنگه هرمز و بابالمندب از یکدیگر است. هرمز دروازه اصلی صادرات انرژی خلیج فارس و بابالمندب مسیر کلیدی انتقال انرژی و کالا از اقیانوس هند به دریای سرخ و اروپا محسوب میشود. اگر تنها یکی از این دو دچار اختلال شود، بازار جهانی تا حدی میتواند فشار را جذب کند، اما همزمانی ناامنی در هر دو گلوگاه، بحران را از سطح منطقهای به اختلالی زنجیرهای در حوزه انرژی و تجارت جهانی ارتقا میدهد.
این پیوند برای عربستان اهمیتی مضاعف دارد. در شرایط محدودیت احتمالی در هرمز، مسیرهای جایگزین صادرات نفت عربستان از جمله خط لوله شرق به غرب که نفت را به سواحل دریای سرخ میرساند، اهمیت حیاتی پیدا میکند. اما اگر بابالمندب نیز ناامن شود، همین مسیر جایگزین تحت فشار قرار میگیرد. گزارشهای اخیر درباره آسیب به این خط لوله و احتمال اثرگذاری آن بر عرضه جهانی نفت، همزمان با تحولات بابالمندب، نشان میدهد این دو جغرافیا دیگر قابل تفکیک نیستند. در همین فضای پرریسک، بهای نفت بار دیگر از مرز ۱۰۰ دلار عبور کرده است.
در این معادله، یمن که خود تولیدکننده بزرگ نفت نیست، به واسطه جغرافیایش به متغیری اثرگذار بر امنیت مسیر انتقال انرژی تبدیل شده است؛ قدرتی که مستقیماً از موقعیت جغرافیایی ناشی میشود.
آزمون دشوار عربستان؛ میان مهار و هزینه جنگ
عربستان امروز با معادلهای بدون پاسخ نظامی ساده مواجه است. از یک سو، ریاض نمیتواند تثبیت حضور انصارالله در مجاورت بابالمندب را بپذیرد، زیرا این وضعیت امنیت دریایی و اقتصادی این کشور را برای سالها تحت تأثیر قرار خواهد داد. از سوی دیگر، تشدید عملیات نظامی نیز هزینههای سنگینی دارد.
افزایش حملات هوایی و زمینی میتواند خطر گسترش حملات تلافیجویانه به زیرساختهای عربستان را افزایش دهد و در صورت عقبنشینی، ریاض ممکن است با واقعیتی تثبیتشده روبهرو شود که بازگرداندن آن به شرایط پیشین بسیار دشوار خواهد بود. تجربه یک دهه جنگ یمن نشان داده برتری نظامی لزوماً به معنای توان تحمیل نتیجه سیاسی نیست.
از همین رو، تحولات کنونی به آزمونی برای سیاست منطقهای عربستان تبدیل شده؛ آزمونی که شاید پاسخ آن نه در تشدید بمبارانها، بلکه در بازتعریف رابطه ریاض با تهران و ترسیم آینده سیاسی یمن نهفته باشد. گزارشها درباره رایزنیهای اخیر کشورهای حاشیه خلیج فارس با ایران پیرامون امنیت کشتیرانی نیز حاکی از گرایش فزاینده منطقه به این برداشت است که امنیت پایدار را نمیتوان صرفاً از واشنگتن مطالبه کرد.
چالش واشنگتن؛ هزینه حفظ نظم دریایی
برای ایالات متحده نیز موضوع فراتر از حفاظت از چند کشتی تجاری است. واشنگتن سالها کوشیده امنیت آبراههای راهبردی غرب آسیا را بخشی از معماری امنیتی خود جلوه دهد، اما همزمانی فشار بر هرمز و بابالمندب، این معماری را با پرسشی بنیادین مواجه کرده است: چگونه میتوان نظمی را حفظ کرد که هزینه حفاظت از آن برای خود آمریکا به طور مداوم افزایش مییابد؟
اعزام ناوگروهها و سامانههای دفاعی شاید بتواند یک حمله را دفع کند، اما نمیتواند ریسک اقتصادی را به صفر برساند. حتی یک حمله ناموفق نیز میتواند نرخ بیمه، هزینه حملونقل و بهای انرژی را بالا ببرد. در این الگو، جبهه یمن همانند دیگر جبهههای منطقه، هزینه را از میدان نبرد به اقتصاد طرف مقابل منتقل میکند؛ موضوعی که برای سیاستمداران آمریکایی به دلیل بازتاب مستقیم آن بر قیمت سوخت، تورم و معیشت رأیدهندگان، اهمیتی داخلی نیز دارد.
نگاه تهران و منطق توزیع جغرافیایی فشار
در نگاه جمهوری اسلامی ایران، امنیت ملی محدود به مرزهای جغرافیایی نیست و عمق راهبردی در محیط پیرامونی تعریف میشود. یمن در این چارچوب جایگاهی ویژه دارد، اما این به معنای فرماندهی مستقیم همه تصمیمهای انصارالله از تهران نیست. انصارالله بازیگری یمنی با هویت و منافع مستقل است که در عین حال در یک منظومه منطقهای گستردهتر - از فلسطین و لبنان تا عراق و آبراههای راهبردی - قرار گرفته است.
قدرت آنچه «محور مقاومت» خوانده میشود، صرفاً در شمار نیروها یا حجم تسلیحات خلاصه نمیشود، بلکه در پراکندگی جغرافیایی نقاط فشار آن است. هر بازیگر مسئله محلی خود را دارد، اما در بزنگاه بحران میتواند هزینهای را به رقیب تحمیل کند که مدیریت آن برای قدرتی مانند آمریکا به مراتب پرهزینهتر از یک جنگ کلاسیک خواهد بود.
آینده جنگ؛ تثبیت موقعیت به جای فتح کامل
آینده جنگ یمن را نباید با معیار «تصرف کامل خاک یمن از سوی یک طرف» سنجید. احتمال دستیابی هر یک از طرفین به پیروزی سریع و فراگیر اندک است. پرسش اصلی این است که کدام بازیگر میتواند موقعیت خود را به واقعیتی پایدار تبدیل کند.
اگر انصارالله بتواند حضور خود در ساحل غربی و پیرامون بابالمندب را تثبیت کند، حتی بدون کنترل سراسر یمن، به اهرمی راهبردی و بلندمدت دست خواهد یافت و اگر نیروهای رقیب بتوانند اختلافات درونی خود را مدیریت کرده و با حمایت خارجی خطوط دفاعی منسجمی ایجاد کنند، میتوانند از تثبیت این اهرم جلوگیری کنند. در هر دو سناریو، بابالمندب دیگر صرفاً یک تنگه دریایی نیست؛ بلکه شاخصی برای سنجش توازن جدید قدرت در غرب آسیا و میزان تابآوری نظم دریایی وابسته به غرب خواهد بود.
نظرات (0)