دویست شب، فقط یک عدد در تقویم نیست. دویست بار تماشای بزرگ شدن دختری است که هنوز جلوی آینه برای گره چفیه‌اش وسواس به خرج می‌دهد، از صدای پدافند دلش می‌لرزد، به دنبال قاب عکسی خوب برای صفحه‌اش می‌گردد و با این همه، هر شب در میان شلوغی میدان، چشمش دنبال کودکی است که مبادا تنها بماند.

گره چفیه جلوی آینه

راوی این روزها، مادری است که دویست شب را پا به پای دختر پانزده ساله‌اش، «سنا»، در میدان‌های تجمع مردمی گذرانده است. او می‌گوید هر شب، قصه از جلوی آینه شروع می‌شود؛ جایی که سنا چفیه را دور سرش می‌پیچد، باز می‌کند و دوباره می‌بندد. یک لبه را پایین می‌کشد، بعد بالا می‌برد و می‌پرسد: «مامان، این‌طوری بهتره؟» مادر که از این وسواس همیشگی کلافه شده، می‌گوید «چی بهتره؟» و دختر با خونسردی جواب می‌دهد: «گره‌اش.» و بعد که گره دلخواهش را پیدا کرد، با رضایت می‌گوید: «آره، همین‌طوری بهتره.»

این آیین کوچک هر شبه، برایشان به نشانه‌ای از استمرار تبدیل شده است. از شبی که شمارش را شروع کردند تا همین شب دویستم، برنامه ثابت بوده است: ست کردن مانتو و روسری، بستن چفیه، رفتن به میدان، برافراشتن پرچم، کمک در موکب، پخش چای، بازی با بچه‌ها، عبور از ایست بازرسی و بازگشت دیروقت به خانه؛ حتی اگر خستگی و درد بازو تا روز بعد باقی بماند.

شبی که گفتند نروید

یکی از به‌یادماندنی‌ترین شب‌ها، شبی بود که صبح همان روز، میدان شهدا هدف حمله قرار گرفته بود. تلفن‌ها یکی پس از دیگری زنگ می‌خورد و همه می‌گفتند امشب نروید، خطرناک است، سنا را نبرید. مادر هم مردد بود. رو به دخترش گفت: «سنا، امشب نریم؟» سنا پرسید: «چرا؟» مادر گفت: «چون میدان شهدا رو زدن.» دختر چند ثانیه سکوت کرد و بعد با جمله‌ای کوتاه همه تردیدها را کنار زد: «خب... پس بیشتر باید بریم.»

مادر در روایتش می‌نویسد که مادر بودن در چنین لحظه‌هایی عجیب و دوگانه است؛ لحظه‌ای دلت می‌خواهد دست فرزندت را بگیری و او را به جایی ببری که هیچ صدایی از آسمان نیاید و لحظه‌ای بعد، همان فرزند با اشتیاق برای رفتن آماده می‌شود و تو نمی‌خواهی ترس را به او بیاموزی. آن شب وقتی به میدان رسیدند، هنوز بوی دود و آهن سوخته و گرد و خاک در هوا بود. مردم اما کم‌کم از راه می‌رسیدند؛ پیر و جوان، خانواده‌ها با کودکان قد و نیم‌قد. صدای شعار از بلندگوها با صدای گریه کودکی که بستنی‌اش روی زمین افتاده بود در هم می‌آمیخت؛ تصویری از هم‌نشینی جنگ و زندگی.

موکب چای و گوشه مدادرنگی‌ها

در این دویست شب، سنا خیلی زود جای خود را در میدان پیدا کرده است؛ چنان که مادر احساس می‌کند این اوست که همراه دختر می‌رود، نه برعکس. سنا در موکب چای تعارف می‌کند، برای سالمندان صندلی پیدا می‌کند و اگر کودکی را تنها ببیند، بی‌درنگ با او گرم بازی می‌شود.

در یکی از موکب‌ها، گوشه‌ای برای کودکان با مدادرنگی و کاغذ و اسباب‌بازی درست کرده بودند و همین گوشه، پاتوق دل سنا شد. هر شب چند نقاشی از بچه‌ها را جمع می‌کرد و به دیوار می‌چسباند. یک بار دختربچه‌ای پرچمی کشیده بود که تقریباً به اندازه خودش بود. سنا ذوق‌زده نقاشی را به مادر نشان داد و گفت: «ببین پرچمش چقدر بزرگه!» وقتی مادر با بی‌تفاوتی گفت «خب؟»، پاسخ شنید: «فکر کنم بچه‌ها چیزها رو بزرگ‌تر از ما می‌بینن.» و بعد با دقت نقاشی را به دیوار زد. همین نگاه کودکانه، شاید خلاصه همان چیزی است که این شب‌ها به سنا آموخته است.

میان ترس و لبخند نوجوانی

سنا هنوز یک نوجوان پانزده ساله است؛ اگر فردا امتحان داشته باشد غر می‌زند، اگر مادر بگوید گوشی را کنار بگذار می‌گوید «الان!»، با دوستانش درباره لباس و فیلم‌های ترند فضای مجازی حرف می‌زند و بعضی شب‌ها وسط شلوغی میدان، گوشی را بیرون می‌آورد و می‌گوید: «از من عکس بگیر.» مادر غرولند می‌کند که «این شلوغی جای عکس گرفتنه؟» اما در نهایت آن‌قدر عکس می‌گیرد تا بالاخره یکی به دل دختر بنشیند.

با این همه، ترس هم سهم خود را دارد. شبی صدای پدافند بلند شد و مادر دست دختر را محکم گرفت. سنا آهسته گفت: «مامان، ولم نکن، ولی عادی باش، زشته جلوی این همه آدم.» مادر خندید و گفت «من عادی‌ام!» اما دختر جواب داد: «نه، دستت خیلی سفته.» چند دقیقه بعد، صدای انفجار و نور آن از دور آمد و زمین لرزید. چند ثانیه سکوت میدان را گرفت و سپس مردم با مشت‌های گره‌کرده و فریاد «الله‌اکبر»، انزجار خود را فریاد زدند.

تصویرهایی که از دویست شب می‌ماند

آنچه برای این مادر از دویست شب باقی مانده، قاب‌های کوچک انسانی است: پیرمردی با ماسک که روی صندلی نشسته و چای را با دو دست گرفته، مادری که کودک خواب‌آلودش را روی شانه خوابانده، دختری با مدادرنگی در دست، پسری که پرچم را آن‌قدر بالا برده که خودش پشت آن پنهان شده و سنایی که آخر شب از خستگی از حال می‌رود.

وقتی به خانه می‌رسند، سنا هنوز کفش‌هایش را درنیاورده شروع به تعریف می‌کند: «بابا، امشب خبرنگار از چفیه‌ام عکس گرفت.» پدر می‌خندد و می‌گوید: «تو رفتی میدان یا رفتی مدل بشی؟» و سنا با خنده جواب می‌دهد: «هر دو.» مادر از دور نگاهشان می‌کند و فکر می‌کند شاید همین «هر دو» تمام قصه دخترش باشد؛ هم نوجوان است و هم شاهد، هم می‌خندد و هم می‌ترسد، هم دلش می‌خواهد ظاهرش آراسته باشد و هم بی‌ریا روی زمین می‌نشیند و با کودکان بازی می‌کند.

در مسیر بازگشت شبی، مادر به سنا گفت: «می‌دونی به چی فکر می‌کنم؟ به مادربزرگت.» سنا پرسید: «چرا؟» مادر پاسخ داد: «اون هم روزهایی زیر آسمان جنگ زندگی کرده، من هم همین‌طور و حالا نوبت توئه.» سنا سرش را به پنجره تکیه داد و به آسمان خیره شد.

دویست شب گذشته است؛ دویست شب که هر کدام چیزی به سنا افزوده؛ دوستی تازه، خاطره‌ای ماندگار، تجربه‌ای نو و شاید پرسشی جدید. دویست شب فقط یک عدد نیست؛ دویست بار دیدن قد کشیدن دختری است که هنوز برای گره چفیه‌اش وقت می‌گذارد، از صدای پدافند می‌هراسد و در عین حال، در شلوغی میدان به دنبال کودکی تنها می‌گردد تا دستش را بگیرد. مادر امیدوار است سال‌ها بعد، وقتی سنا به این شب‌ها فکر می‌کند، نخستین چیزی که به یاد می‌آورد صدای انفجار نباشد؛ صدای خنده خودش با دوستان تازه‌اش باشد، صدای شادی کودکان، صدای ریختن چای در استکان و حتی صدای غرغرهای مادرانه‌اش که می‌گوید: «مگه داری می‌ری عروسی؟»