یادداشتی که به عنوان یادداشت مهمان در خبرگزاری مهر منتشر شده، به بازخوانی نسبت میان آیتالله سیدمحمود طالقانی و مسعود رجوی و جریانی که بعدها با عنوان سازمان منافقین شناخته شد، پرداخته و تأکید کرده است که بر مبنای اندیشه طالقانی، مبانی فکری رجوی با توحید اسلامی ناسازگار است.
این یادداشت با اشاره به تکرار تعبیر «پدر طالقانی» در ادبیات سازمان، این پرسش را مطرح میکند که آیا چند تصویر، چند خاطره و چند جمله محبتآمیز میتواند سندی برای همفکری ایدئولوژیک باشد یا صرفاً پوششی برای پنهان کردن یک گسست عمیق فکری است.
ادعای «پدر معنوی» و ترفند سرقت اعتبار
به نوشته نویسنده، رجوی در دیدارهای خود با آیتالله طالقانی بارها از تعبیر «پدر عقیدتی» استفاده کرده و گفته است نخستین پرتوهای قرآن را از او گرفته و ارزش مبارزان را نیز برگرفته از اسلام میداند. او با برجسته کردن نام شهدای سازمان در حضور طالقانی، کوشیده تصویری عاطفی و پرقدرت بسازد که در آن، طالقانی در جایگاه پدر معنوی سازمان بنشیند.
اما از نگاه این تحلیل، آنچه رجوی برجسته میکند نه اندیشه طالقانی، بلکه رابطه عاطفی با اوست. به باور نویسنده، تکیه بر رابطه عاطفی از آن رو انتخاب شده که نقدپذیری آن دشوارتر است؛ وقتی کسی خود را «فرزند طالقانی» معرفی میکند، ناخودآگاه حس احترام و اعتماد مخاطب را فعال میکند و پیش از آنکه پرسش اصلی ـ یعنی آیا اندیشه این دو یکی است ـ مطرح شود، این شبهه ایجاد میشود که چگونه میتوان فرزندان طالقانی را متهم کرد.
یادداشت مهر این رویکرد را «سرقت اعتبار» توصیف میکند؛ یعنی به جای اثبات همفکری از طریق استدلال و تطبیق مبانی، از اعتبار یک شخصیت بزرگ برای پوشاندن اختلاف مبنایی استفاده میشود.
صرف دیدار، دلیل تأیید ایدئولوژیک نیست
در بخش دیگری از این یادداشت آمده است که آیتالله طالقانی به عنوان شخصیتی مبارز علیه رژیم پهلوی، با طیف گستردهای از فعالان و زندانیان سیاسی ارتباط و همدلی داشت و برای آزادی آنان تلاش میکرد. در همین چارچوب، دیدارهایی نیز با افرادی داشته که بعدها هسته اولیه سازمان موسوم به منافقین را تشکیل دادند.
نویسنده تأکید میکند که استفاده سازمان از ظرفیت ظاهری همین دیدارها و معرفی آن به عنوان همراهی ایدئولوژیک، یک مغالطه منطقی است. به تعبیر او، اگر قرار باشد هر دیدار و هر سخن محبتآمیز به معنای امضای تمام مبانی فکری طرف مقابل تلقی شود، باید هر ارتباط تاریخی را به تایید کامل ایدئولوژیک تعبیر کرد، در حالی که تاریخ را باید با سنجش مبانی سنجید، نه با تعارفات.
هسته اندیشه رجوی از نگاه نویسنده؛ اصالت ماده و اقتصاد
محور اصلی این یادداشت، واکاوی مبانی فکری رجوی در همان سالهاست. به نوشته مهر، رجوی هرچند در ظاهر از اسلام، توحید، قرآن، معاد و مسئولیت انسان سخن میگوید، اما نقطه آغاز و پایان تحلیل او ماده است.
بر اساس نقلقولهای مستند در این یادداشت، رجوی معتقد بوده است:
- «زندگی مادی یا حیات اقتصادی در نهایت و به طور بلافصل تعیینکننده و ایجادکننده تمام حیات معنوی، سیاسی و کلیه تحولات اجتماعی است.»
- این رابطه، همان رابطه زیربنا و روبنا است و بر همین اساس، دین، هنر، فرهنگ، شعر و موسیقی نیز باید بر پایه حیات اقتصادی تحلیل شوند.
به این ترتیب، در دستگاه فکری او، عامل اقتصادی نه یکی از عوامل مؤثر، بلکه عامل تعیینکننده نهایی قلمداد میشود؛ نگاهی که نویسنده آن را مستقیماً برگرفته از ماتریالیسم دیالکتیک میداند.
وحی و معاد در چارچوب تکامل مادی
یادداشت مهر میافزاید که همین نگاه مادی حتی به تفسیر وحی نیز سرایت کرده است. بر اساس این روایت، جریان رجوی وحی را نه امری ماورایی و غیبی، بلکه «جهشی دیگر در جریان پرغوغای تکامل از ماده بیشکل تا انسان اجتماعی مختار» معرفی میکند و تاکید دارد که به جای جستوجوی حلقه مفقوده وحی، باید این جهش را پذیرفت، چرا که انکار آن به معنای پشت کردن به منطق دیالکتیک است.
همچنین قوانین حاکم بر وحی، همان قوانینی دانسته میشود که بر غرایز موجودات زنده حاکم است. در حوزه معرفتشناسی نیز معرفت به «کلیه واقعیتهای شناختهشده» محدود و محصول تأثیر متقابل جهان ذهنی و عینی تعریف میشود.
در موضوع معاد نیز به نقل از رجوی آمده است که نباید ذهن را بر چگونگی زنده شدن مردگان در قیامت متمرکز کرد، بلکه باید دنبال «فلسفه قیامت» بود، نه مکانیسم وقوع آن. نویسنده نتیجه میگیرد که در این منظومه، مفاهیم دینی حفظ میشوند اما مبنای تبیین آنها از عالم غیب به فرآیندهای درونزای مادی منتقل میشود؛ در حالی که در ماتریالیسم دیالکتیک، هر آنچه خارج از تجربه حسی باشد، انکار میشود و اساساً جایی برای تأثیر عالم غیب بر عالم ماده باقی نمیماند.
نقدهای بنیادین آیتالله طالقانی بر دیالکتیک مادی
بخش مهم یادداشت به پاسخهای آیتالله طالقانی به این مبانی اختصاص دارد. به نوشته نویسنده، طالقانی بنیان فکر رجوی یعنی «تکامل درونزا و دیالکتیک» را ضد آموزههای توحیدی میدانست.
او با طرح پرسشهای فلسفی میپرسید اگر حرکت ماده صرفاً به تضادهای درونی آن وابسته است، خود این تضادها و محرک نخستین آنها از کجا آمدهاند؟ اگر «ضد بالقوه» خود نیازمند فاعل و محرک است، زنجیره محرکها تا کجا ادامه مییابد؟ و اگر چیزی خارج از ماده وجود ندارد، محرک ماده بسیط اولیه چه بوده است؟
به نقل از طالقانی آمده است: «اگر یکی بالفعل (تز) باشد و دیگری بالقوه (آنتیتز)، چون قوه جز قابلیت و استعداد نیست، نمیتواند فاعل و محرک گردد و خود باید دارای محرک و فاعل باشد.» او سپس این پرسش را تا تسلسل بینهایت دنبال میکند که اگر محرک بیرون از ماده است، پس اصالت ماده چه میشود و اگر محرک پس از ماده پدید آمده، محرک ماده نخستین چه بوده است؟
طالقانی همچنین مدعیان دیالکتیک را که میخواهند با «کلید سهشاخه تز، آنتیتز و سنتز» همه اسرار جهان و انسان را بگشایند، نقد کرده و نتیجه چنین نگاهی را نفی واقعیت هر چیز، نفی خود اندیشه و در نهایت چیزی جز تضاد، تحیر، جنگ و تکبر ندانسته است. او میپرسید چگونه پیامبران، فیلسوفان و متفکران بزرگی که قرنها زندگی بشر را دگرگون کردهاند، به این کلید رازگشا دست نیافتهاند، در حالی که سراسر جهان از دیدگاه قرآن، جلوهگاه نظم، قانون، حکمت و آیات الهی است.
توحید در برابر شرک؛ مرز جدایی دو نگاه
به باور نویسنده، صریحترین موضع طالقانی آنجاست که میگوید: «تطبیق قانون تکامل مادی بر تمام ابعاد روحی و اجتماعی انسان، تلاش برای جایگزین کردن مظاهر شرک به جای توحید است. اینها میخواهند توحید را با مظاهر شرک جا بیندازند.»
از نگاه طالقانی، قانون عمومی تکامل مادی با همه جهات روحی و اجتماعی انسان قابل تطبیق نیست، زیرا بر مبنای تکامل اجتماعی مادی، برای مفاهیمی چون توحید، حق، عدل و التزام اخلاقی، اصول و مقیاسهای ثابت وجود ندارد. در دستگاه مارکسیستی، حق و باطل و خوب و بد نیز در مسیر تغییرات اجتماعی و اقتصادی جای خود را به سنتزهای متغیر میدهند، در حالی که طالقانی این بیثباتی را رد میکند.
او تأکید داشته که مکاتب مبتنی بر ماده و اقتصاد، اصول خود را پیوسته در حال دگرگونی میشناسند و با پذیرش بیثباتی اصول، تعهد به حق و اخلاق نیز معنایی ثابت نخواهد داشت و سرانجام چشم به تأمین منافع افراد و گروهها دوخته میشود که نتیجه آن افزایش دشمنی، جنگ و تخریب شئون بشری است.
طالقانی حتی امید بستن صرف به علم مادی برای حل نهایی مسائل حق و باطل، غایت جهان و تعهد اخلاقی را ناکافی میدانست و معتقد بود علم با وجود پیشرفت در شناخت اسرار طبیعت، در مسائل اصلی آفرینش و غایت انسان، خود را نیازمند هدایتی برتر نشان داده است.
در پایان، یادداشت نتیجه میگیرد که با این مبانی، انتساب جریان رجوی به آیتالله طالقانی نه تنها فاقد پشتوانه فکری است، بلکه از منظر طالقانی، جریانی که توحید را به مظاهر مادی فرو میکاهد، در نقطه مقابل اندیشه توحیدی قرار میگیرد؛ از همین رو نویسنده بر این باور است که بر مبنای آرای مرحوم طالقانی، رجوی و جریان متبوع او در زمره کفر و شرک فکری ارزیابی میشوند.
نظرات (0)