درگذشت آیت‌الله سیدمحمود طالقانی در ۱۹ شهریور ۱۳۵۸، تنها هفت ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، جامعه انقلابی ایران را در بهت و اندوه فرو برد. این عالم مجاهد که از محبوب‌ترین چهره‌های انقلاب نزد همه گروه‌ها و جریان‌ها بود، در شرایطی حساس و پرالتهاب کشور را ترک کرد؛ شرایطی که بستر مناسبی برای شایعه‌سازی، اتهام‌زنی و بهره‌برداری سیاسی فراهم آورده بود.

از همان ساعات اولیه انتشار خبر رحلت، موجی از شایعات درباره «غیرطبیعی بودن» مرگ او به راه افتاد؛ شایعاتی که بعدها مشخص شد به‌صورت سازمان‌یافته و هدفمند از سوی سازمان موسوم به مجاهدین خلق طراحی و منتشر شده بود تا مسئولیت این واقعه را متوجه جریان خط امام، حزب جمهوری اسلامی و به‌ویژه شهید آیت‌الله دکتر سیدمحمد بهشتی کند.

موج شایعه پس از ۱۹ شهریور ۱۳۵۸

به روایت اسناد و خاطرات آن دوره، در حالی که افکار عمومی هنوز در شوک درگذشت طالقانی بود، مخالفان نظام اسلامی و به‌ویژه منافقین تلاش کردند این فقدان را به ابزاری برای ایجاد شکاف در میان نیروهای انقلاب تبدیل کنند. آنان مدعی شدند که طالقانی به‌صورت مشکوک از میان برداشته شده تا راه برای ریاست چهره‌های حزب جمهوری اسلامی در مجلس خبرگان قانون اساسی هموار شود.

این ادعا در حالی مطرح می‌شد که بخش قابل توجهی از مردم، حتی آن دسته که درگذشت طالقانی را ناگهانی و مشکوک می‌دانستند، خود همین گروه را مظنون اصلی می‌شمردند. استدلال آنان روشن بود: جریانی که در دوران حیات آیت‌الله طالقانی از مصادره نام و جایگاه او برای مشروعیت‌بخشی به خود هیچ ابایی نداشت، بعید نیست که با حذف فیزیکی او، آن را به گردن رقبای سیاسی‌اش بیندازد و از آن برای نفاق‌افکنی بهره بگیرد؛ اتفاقی که در عمل نیز رخ داد.

شعار «بهشتی، بهشتی...» چگونه ساخته شد؟

نماد عینی این عملیات روانی، شعاری بود که در میتینگ‌ها و تجمعات سازمان مجاهدین خلق و حتی در برخی جلسات سخنرانی شهید بهشتی به گوش می‌رسید: «بهشتی، بهشتی، طالقانی را تو کشتی!»

این شعار که از دهان اعضا و هواداران این گروه نمی‌افتاد، به ابزاری برای تخریب شخصیت آیت‌الله بهشتی و متهم‌سازی حزب جمهوری اسلامی تبدیل شده بود. شدت این هجمه به حدی بود که پس از شهادت مظلومانه دکتر بهشتی در انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیر ۱۳۶۰، امام خمینی (ره) این اتهام را یکی از مصادیق روشن مظلومیت او دانست و از آن با لحنی نکوهش‌آمیز یاد کرد.

تحلیلگران تاریخی معتقدند این شعار نه یک واکنش خودجوش مردمی، بلکه بخشی از یک راهبرد حساب‌شده برای بی‌اعتبار کردن ستون‌های فکری نظام نوپای اسلامی بود؛ راهبردی که ترور شخصیت را مقدمه ترور فیزیکی می‌دانست.

روایت خانواده طالقانی؛ مرگی طبیعی بر اثر رنج و فشار

نکته قابل تأمل آن است که در برابر این موج اتهام‌زنی، خانواده آیت‌الله طالقانی هرگز سخنی از مشکوک بودن رحلت پدر به میان نیاوردند. اعظم و ابوالحسن طالقانی، فرزندان آن مرحوم، در اظهارات شفاهی و مکتوب خود بارها تأکید کردند که مرگ پدرشان معلول عوامل طبیعی و فشارهای متراکم سالیان مبارزه، زندان، تبعید و کار بی‌وقفه پس از انقلاب بوده است.

در مکتوبی که اعظم طالقانی در پاسخ به پرسش‌ها درباره علت درگذشت پدر نوشته، آمده است: «اگر دوران زندگی پدر را بررسی کنیم بهتر می‌توانیم علت شهادت به معنای واقعی او را درک کنیم. مردی که حدود ۴۰ سال از ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۸ در صحنه مبارزه و سیاست بود و همه فراز و نشیب‌ها، زندان و تبعید را تحمل کرد... پس از انقلاب فرصت نمی‌کرد حتی به خانواده سر بزند. هر روز صبح زود به مجلس خبرگان می‌رفت و شب از ساعت ۱۰ تا ۱۲ نامه‌های مردم را رسیدگی می‌کرد و پس از آن تا نیمه‌شب با مسئولان و نمایندگان خارجی گفت‌وگو داشت و تنها با قرص اعصاب دو سه ساعتی می‌خوابید. مشخص است شخصی با چنین مشکلاتی نمی‌تواند دوام بیاورد.»

ابوالحسن طالقانی نیز در یادداشت دیگری فشار کار شبانه‌روزی، بی‌توجهی به کسالت و بیماری، عدم مراجعه منظم به پزشک و سنگینی بار مسئولیت در مجلس خبرگان را از عوامل اصلی درگذشت پدر دانست و تعبیر خود آیت‌الله طالقانی را یادآور شد که می‌گفت مجلس خبرگان «چون کوهی بر پشتم سنگینی می‌کند» و هرگاه از آنجا بازمی‌گشت، خسته‌تر از هر زمان دیگری به نظر می‌رسید.

این روایت با خاطرات ولی‌الله چهپور، پدر همسر محمدرضا طالقانی که آیت‌الله در روزهای پایانی عمر در منزل او اقامت داشت نیز همخوانی کامل دارد و بر طبیعی بودن واقعه صحه می‌گذارد.

جنجال اعتبارنامه در مجلس اول

اتهام انتساب مرگ طالقانی به شهید بهشتی، یک بار دیگر در بهار ۱۳۵۹ و در جریان بررسی اعتبارنامه نمایندگان دوره اول مجلس شورای اسلامی خبرساز شد. در جلسه بررسی اعتبارنامه ابوالقاسم حسینجانی، نماینده بندر انزلی، برخی نمایندگان افشا کردند که او در سخنرانی‌ای طولانی در دانشگاه گیلان گفته است: «پدر طالقانی را به شهادت رساندند تا خودشان رئیس مجلس خبرگان شوند!»

اشاره او به این بود که پس از درگذشت طالقانی، آیت‌الله حسینعلی منتظری به عنوان رئیس و شهید بهشتی به عنوان نایب‌رئیس و رئیس عملی مجلس خبرگان قانون اساسی انتخاب شدند. این در حالی است که مجلس خبرگان در ۲۸ مرداد ۱۳۵۸ افتتاح شد و ریاست آن همان زمان تعیین شد، اما رحلت طالقانی ۲۲ روز بعد، یعنی در ۱۹ شهریور رخ داد؛ بنابراین انتساب قتل برای تصاحب ریاست، از نظر زمانی نیز بی‌اساس بود.

در آن جلسه، مهدی کروبی نماینده الیگودرز و شهید عبدالحمید دیالمه نماینده مشهد به عنوان جدی‌ترین مخالفان تصویب اعتبارنامه حسینجانی خواستار پخش نوار سخنرانی او در صحن مجلس شدند تا همه نمایندگان در جریان دقیق ادعای مطرح‌شده قرار گیرند. این ماجرا بازتاب گسترده‌ای در مطبوعات آن زمان داشت.

کتاب «رحلت یا شهادت» و اعتراف نویسنده

به بهانه همین جنجال، روزنامه‌نگاری به نام اسکندر دلدم از گروه مطبوعاتی اطلاعات که پیش‌تر کتاب «زندگی و مبارزات پدر طالقانی» را منتشر کرده و با استقبال بازار کتاب مواجه شده بود، کتاب دیگری با عنوان «آیت‌الله طالقانی، رحلت یا شهادت» منتشر کرد.

دلدم در این کتاب برای اثبات مشکوک بودن مرگ، به سراغ فرزندان طالقانی می‌رود، اما پاسخ‌هایی که دریافت می‌کند دقیقاً خلاف فرضیه اوست؛ هر دو فرزند بر طبیعی بودن مرگ تأکید می‌کنند. با این حال، او کتاب را با همان عنوان جنجالی منتشر می‌کند؛ کتابی که بعدها منتقدان آن را فاقد عمق پژوهشی و صرفاً گردآوری مطالب مطبوعاتی آن دوره توصیف کردند.

نکته جالب آنکه دلدم دهه‌ها بعد، پس از اقامت در خارج از کشور، در نوشتاری تصریح کرد که اعتقاد چندانی به اندیشه و کارکرد آیت‌الله طالقانی نداشته و صرفاً به دلیل جذابیت ژورنالیستی موضوع به آن پرداخته است؛ اعترافی که انگیزه اصلی تولید چنین آثاری را عیان می‌سازد.

بازتولید شایعات در فضای مجازی

در ربع قرن اخیر و به‌ویژه با گسترش فضای مجازی، این شایعه قدیمی بار دیگر در بسته‌بندی‌های جدید بازتولید شده است. برخی رسانه‌ها و جریان‌های معاند با انتشار مطالب سست و متناقض، که هیچ‌کدام بر دیگری منطبق نیست و همگی بر حدس و گمان استوار است، تلاش کرده‌اند دوباره همان اتهام دهه ۶۰ را احیا کنند.

هدف این جریان نه کشف حقیقت، بلکه «ایجاد تردید پایدار» است؛ تردیدی که حتی با تکذیب صریح خانواده و مسئولان وقت نیز به‌طور کامل زدوده نشود. این در حالی است که بسیاری از مسئولان وقت همچنان بر طبیعی بودن درگذشت طالقانی تأکید دارند؛ از جمله هاشم صباغیان، وزیر کشور دولت موقت، که در گفت‌وگویی تفصیلی با کتاب ماه فرهنگی-تاریخی یادآور تأکید کرده شواهد و قرائن آن دوره هیچ نشانه‌ای از غیرطبیعی بودن مرگ را تأیید نمی‌کند.

بازخوانی این پرونده تاریخی نشان می‌دهد که چگونه یک شعار کوتاه و احساسی می‌تواند به ابزاری برای یک عملیات روانی بلندمدت تبدیل شود؛ شعاری که هرچند در زمان خود غوغایی آفرید، اما در برابر روایت مستند خانواده طالقانی، شهادت مسئولان و منطق تاریخی تاب نیاورد و امروز بیش از هر چیز به‌عنوان سندی از مظلومیت شهید بهشتی و شیوه عمل جریان نفاق در تاریخ انقلاب به یاد آورده می‌شود.