هوشنگ مرادی کرمانی را بیشتر با نام «قصههای مجید» میشناسند، اما پیش از آنکه نویسندهای شناختهشده باشد، پسربچهای تنها در روستای سیرچ کرمان بود که قصه برایش پناهگاهی در برابر فقدان، فقر و دلتنگی شد. مروری بر زندگی ۸۲ ساله او نشان میدهد که چگونه خیالپردازی کودکی کمبرخوردار، به یکی از ماندگارترین آثار ادبیات کودک و نوجوان ایران انجامید.
کودکی هوشو در سیرچ؛ از فقدان تا پناه بردن به قصه
مرادی کرمانی در ۱۶ شهریور ۱۳۲۳ در سیرچ به دنیا آمد. او مادرش را در چند ماهگی از دست داد و پدرش به دلیل مشکلات روحی امکان نگهداری از او را نداشت. به همین دلیل دوران کودکیاش در کنار پدربزرگ و مادربزرگ سپری شد. پدربزرگ برایش قصه میگفت و او این قصهها را با جدیت دنبال میکرد؛ اگر روایتی نیمهکاره میماند، ادامهاش را خود در ذهن میساخت و کامل میکرد.
زندگی در سیرچ آن سالها با امکانات اندک و سختیهای فراوان همراه بود. فقدان مادر، بیماری پدر و بعدها از دست دادن پدربزرگ و مادربزرگ، دنیای کودکی او را با تنهایی عمیقی گره زد. با این حال، همین تنهایی بستری شد برای شکلگیری تخیل قصهگویی که بعدها مسیر زندگیاش را تعیین کرد.
از کرمان تا تهران؛ مسیری پرپیچوخم به سوی نویسندگی
مرادی کرمانی برای ادامه تحصیل به کرمان رفت و در آنجا با دنیای تازهای از مدرسه، رادیو، سینما و کتاب آشنا شد. هرچند دانشآموزی ممتاز نبود، اما در انشا استعداد چشمگیری داشت و همین علاقه او را به نوشتن نزدیکتر کرد.
برای گذران زندگی کارهای گوناگونی را تجربه کرد؛ از خدمتکاری و فروش نوشابه تا همکاری با رادیوی کرمان. این تجربههای زیسته، بعدها به منبع الهام آثارش تبدیل شد. او سپس راهی تهران شد و در کنار تحصیل، نوشتن را بهطور جدی ادامه داد.
نخستین داستان او در سال ۱۳۴۷ در مجله «خوشه» به سردبیری احمد شاملو منتشر شد. پس از آن دو کتاب «معصومه» و «من غزال ترسیدهای هستم» را منتشر کرد، اما هنوز نتوانسته بود جایگاه ثابت خود را در میان مخاطبان پیدا کند.
تولد مجید؛ پسری که تصویر کودکی نویسنده بود
نقطه عطف کارنامه مرادی کرمانی با خلق «قصههای مجید» رقم خورد. به گفته خود او، مجید تکهای از وجود خودش بود؛ پسری تنها، کمبضاعت، عاشق کتاب و سینما، درگیر مدرسه و شیطنتهای نوجوانی که حتی در دل مشکلات هم روزنهای برای خندیدن پیدا میکرد.
قصههای مجید ابتدا به شکل داستانهای پراکنده منتشر میشد. در سال ۱۳۵۳، او برای رادیو داستان پسری یتیم را نوشت که با مادربزرگش زندگی میکرد. این قصه قرار بود ویژه نوروز پخش شود، اما استقبال گسترده مخاطبان باعث ادامهدار شدن آن شد و بهتدریج به یکی از محبوبترین مجموعههای ادبی ایران بدل گشت.
بعدها کیومرث پوراحمد این شخصیت را به تلویزیون آورد و تصویر مجید اصفهانی را در حافظه جمعی ایرانیان تثبیت کرد. هرچند لهجه و جغرافیای مجید در نسخه تلویزیونی تغییر کرد، اما جوهره شخصیت او همان باقی ماند؛ کودکی که با کمبودها، آرزوهای کوچک و دغدغههای روزمره دستوپنجه نرم میکند.
فراتر از مجید؛ از خمره تا مهمان مامان
مرادی کرمانی پس از موفقیت مجید، به سوژههایی پرداخت که از نزدیک لمس کرده بود. او در «بچههای قالیبافخانه» سراغ کودکان کار رفت، در «خمره» از دل اتفاقی ساده قصهای پرکشش آفرید، در «مربای شیرین» ماجرای باز نشدن در یک شیشه مربا را به داستانی جذاب تبدیل کرد و در «مهمان مامان» همدلی و روابط انسانی در خانوادهای ساده را به تصویر کشید.
هرچند بسیاری از این آثار ریشه در فقر و محرومیت دارند، اما نویسنده هرگز شخصیتهایش را به تریبونی برای شعار تبدیل نکرد. او درباره «بچههای قالیبافخانه» تأکید کرده بود که تنها قصهاش را روایت میکند و تفسیر را بر عهده خواننده میگذارد. اعتقاد او این بود که حتی تلخترین روایتها نیز باید جایی برای لبخند باقی بگذارند.
همین نگاه انسانی باعث شد آثارش از مرز نسل و گروه سنی عبور کند. «خمره»، «مهمان مامان» و دیگر داستانهایش به زبانهای مختلف ترجمه شد و برخی نیز دستمایه اقتباسهای سینمایی و تلویزیونی قرار گرفت.
«شما که غریبه نیستید»؛ آینه تمامنمای زندگی نویسنده
اگر بخواهیم اثری را به عنوان نزدیکترین روایت به زندگی واقعی مرادی کرمانی معرفی کنیم، بیتردید «شما که غریبه نیستید» در صدر قرار میگیرد. این خودزندگینامه، ۱۹ سال نخست زندگی او را روایت میکند؛ سالهایی که هنوز «هوشو» نویسنده نشده بود و تنها میکوشید از پس سختیهای روزگار برآید.
در این کتاب، او از تنهایی، زندگی در سیرچ، تجربه مدرسه و پرورشگاه، فقدان عزیزان و نداشتههایش بیپرده سخن گفته است. مرادی کرمانی میگوید کاغذ سفید برایش جایگزین بسیاری از نداشتهها شد؛ همدمی که بدون سرزنش و تحقیر، پناهش داد. او خود معتقد است هر نوشتهاش تکهای از همان زمینی است که بر آن زیسته و «شما که غریبه نیستید» در واقع زمین زیربنای تمام ساختمانهای ادبیاش است.
نگاه امروز به نوشتن؛ درخت سیبی که در پاییز شکوفه میدهد
مرادی کرمانی امروز در ۸۲ سالگی، با تأمل بیشتری به مقوله نوشتن مینگرد. او همچنان کتاب میخواند، فیلم میبیند و به آثار گذشتهاش سر میزند، اما معتقد است نویسنده نباید صرفاً از سر عادت قلم به دست بگیرد.
کتاب «قاشق چایخوری» بازتاب همین دیدگاه است؛ داستانی درباره نویسندهای که لاکپشتی به او یادآوری میکند سهم هر انسان از جهان محدود است و نباید اندوخته سالها را بیدلیل هزینه کرد.
با این حال، او درِ نوشتن را کاملاً نبسته است. مرادی کرمانی از درخت سیبی در زادگاهش یاد میکند که حتی در پاییز دوباره شکوفه میداد و میوه میداد؛ میوهای که مادربزرگش آن را «میوه پیری» مینامید. او میگوید اگر دوباره بنویسد، نوشتهاش باید مانند همان میوه، تازه و حرفی برای گفتن داشته باشد.
به گفته خود او، اگر ادبیات نبود شاید تاب آوردن آن همه سختی ممکن نمیشد. امروز آن پسر تنها سیرچی دیگر فقط بخشی از خاطرات یک نویسنده نیست؛ بخشی از کودکی چند نسل ایرانی است که با مجید خندید، با «خمره» نگران شد، با «مهمان مامان» بر سر سفرهای ساده نشست و در «شما که غریبه نیستید» دریافت که پشت قصههای به ظاهر ساده، زندگی کودکی جریان دارد که قصه را به راهی برای ادامه دادن بدل کرده بود.
نظرات (0)