پنج سال پیش از انقلاب ۱۳۵۷، در روزهایی که درآمدهای نفتی جهش کرده بود و سخن از «دروازه تمدن بزرگ» در میان بود، پژوهشی دولتی در دل همان حاکمیت، تصویری کاملا متفاوت از جامعه ایران ثبت کرد؛ تصویری از تعلیق، نارضایتی پنهان و بازگشت به مذهب. کتاب «صدایی که شنیده نشد: نگرش‌های اجتماعی ـ فرهنگی و توسعه نامتوازن در ایران» که به کوشش عباس عبدی و محسن گودرزی و از سوی نشر نی منتشر شده، بازخوانی همان پژوهش است؛ طرحی با عنوان «آینده‌نگری» که امروز به یکی از مهم‌ترین اسناد برای فهم انفجار اجتماعی اواخر دهه ۵۰ تبدیل شده است.

طرحی برای فهم آینده، نه پیش‌بینی انقلاب

طرح آینده‌نگری در سال‌های ۱۳۵۳ و ۱۳۵۴ و در بطن نهادهای حکومتی وقت شکل گرفت. هدف آن پیش‌گویی انقلاب نبود، بلکه سنجش ظرفیت جامعه ایران برای هضم نوسازی پرشتاب بود. آیا جامعه‌ای که به سرعت در حال شهرنشینی، باسواد شدن و صنعتی شدن بود، از نظر ارزش‌ها و نهادها نیز هم‌پای این تغییرات حرکت می‌کرد؟

طراحان اصلی این پروژه، مجید تهرانیان و علی اسدی بودند. تهرانیان با نگاه آینده‌پژوهانه و علاقه‌مند به پیوند توسعه، فرهنگ و رسانه‌ها، چارچوب نظری پژوهش را تدوین کرد و دغدغه اصلی‌اش توان جامعه برای جذب دگرگونی‌های سریع بود. اسدی نیز با رویکرد جامعه‌شناسی خرد و تجربه پیمایش‌های میدانی، مسئولیت گردآوری و تحلیل داده‌ها را بر عهده گرفت. حاصل همکاری این دو، پیمایشی ملی در ۳۲۸ صفحه بود که حدود پنج هزار نفر از جمعیت شهری و روستایی ایران را در بر گرفت و امروز به عنوان یکی از نخستین و دقیق‌ترین پیمایش‌های علمی کشور شناخته می‌شود.

به روایت کتاب، این طرح با همکاری گروهی از جامعه‌شناسان مرکز ملی مطالعات علمی فرانسه (CNRS) اجرا شد. نمونه‌گیری در ۲۳ شهر و ۵۲ روستا انجام گرفت و سه گروه اصلی را شامل می‌شد: حدود ۶۰۰۰ نفر از مخاطبان بالقوه رسانه‌ها، ۸۰۰ چهره فرهنگی و سیاسی و ۳۰۰۰ کارمند رادیو و تلویزیون ملی. علاوه بر پرسش‌نامه، مصاحبه‌های عمیق نیز انجام شد و تحلیل داده‌ها با مینی‌کامپیوترهای CNRS در فرانسه صورت گرفت و سپس نتایج به ایران بازگشت.

اکنون‌زدگی؛ تعلیق میان گذشته و آینده

یکی از مفاهیم کلیدی که تهرانیان در تفسیر یافته‌ها مطرح کرد، «اکنون‌زدگی» بود. به باور او بخش بزرگی از جامعه در وضعیتی معلق گرفتار شده بود؛ نه امکان بازگشت کامل به سنت‌های گذشته وجود داشت و نه آمادگی ذهنی، فرهنگی و نهادی برای ورود به آینده‌ای مدرن فراهم بود. این برزخ هویتی، بستر نارضایتی‌های عمیقی شد که در لایه‌های زیرین جامعه رسوب کرده بود.

توسعه نامتوازن؛ وقتی اقتصاد می‌تازد و نهادها جا می‌مانند

محور اصلی تحلیل کتاب، مفهوم «توسعه نامتوازن» است. یافته‌ها نشان می‌دهد نوسازی رسمی در ایران پیش از انقلاب تقریبا به طور یک‌جانبه بر شاخص‌های اقتصادی و زیربنایی متمرکز بود. جاده‌ها کشیده می‌شد، شهرها گسترش می‌یافت و درآمد نفت بالا می‌رفت، اما نهادسازی سیاسی و تحول فرهنگی با همان سرعت پیش نمی‌رفت.

در حالی که ابزارهای مدرن مانند رادیو و تلویزیون برای فرهنگ‌سازی به کار گرفته شده بودند، محتوای آن‌ها با زیست‌جهان مذهبی و سنتی بخش وسیعی از مردم هم‌خوانی نداشت. به عنوان نمونه، نویسنده گزارش خاطرنشان می‌کند که حتی روشنفکران نیز با برنامه‌هایی چون آموزش باله ارتباط برقرار نمی‌کردند. همین ناهم‌زمانی میان ابزار مدرن و ارزش‌های سنتی، به جای هم‌گرایی، به واگرایی هویتی انجامید و شکاف میان حکومت و مردم را عمیق‌تر کرد.

بازگشت به مذهب؛ واکنشی فعال به بیگانگی

شاید جسورانه‌ترین بخش گزارش علی اسدی، تحلیل داده‌های مذهبی باشد. برخلاف فرض رایج در دستگاه رسمی که توسعه را مساوی با افول دین می‌دانست، داده‌ها از رشد گرایش‌های دینی حکایت داشت. ۹۴ درصد پاسخگویان گفته بودند نماز می‌خوانند و ۷۹ درصد بر روزه‌داری و پایبندی به کردار مذهبی تأکید داشتند.

نشانه‌های بیرونی نیز همین روند را تأیید می‌کرد: تعداد مساجد تهران در تنها سه سال از حدود ۷۰۰ به ۱۱۴۰ باب رسید و سهم کتاب‌های مذهبی از کل بازار نشر از ۱۰ درصد به ۳۳ درصد جهش کرد. به تعبیر اسدی، این بازگشت به مذهب نوعی سنت‌گرایی منفعل نبود، بلکه واکنشی فعال و هویتی برای حفظ کرامت در برابر هجوم مظاهر مدرنیته و احساس بیگانگی ناشی از توسعه نامتوازن بود. پرویز نیکخواه و هرمز مهرداد از مدیران وقت رادیو و تلویزیون نیز هشدار داده بودند که برخلاف تجربه جوامع دیگر که با توسعه، شمار طلاب کاهش می‌یابد، در ایران روند معکوس دیده می‌شود و بی‌اعتمادی عمومی در حال گسترش است.

تصویر آماری ایران ۱۳۵۳؛ جامعه‌ای سنتی در گذار شتابان

کتاب تصویری دقیق و گاه تکان‌دهنده از وضعیت فرهنگی و اجتماعی آن سال‌ها به دست می‌دهد:

  • تنها ۳۴ درصد خانواده‌ها تلویزیون داشتند و نرخ باسوادی حدود ۴۵ درصد بود.
  • ۷۵ درصد مردان با کار کردن زنان در بیرون از خانه مخالف بودند و ۷۴ درصد مرجع اصلی تصمیم‌گیری در خانواده را پدر، پدربزرگ یا مادربزرگ می‌دانستند، نه مادر.
  • بیش از ۲۳ درصد مردم سینما را حرام می‌دانستند، ۴۲ درصد حتی هفته‌ای یک بار هم حمام نمی‌رفتند، تنها ۹ درصد به طور منظم کتاب می‌خواندند و ۳۲ درصد اعلام کرده بودند حتی یک جلد کتاب در خانه ندارند.
  • از نظر سیاسی نیز بیگانگی چشمگیر بود: فقط ۳۰ درصد در انتخابات مجلس و ۲۳ درصد در انتخابات محلی شرکت کرده بودند و ۷۷ درصد پاسخگویان اساسا نمی‌دانستند مشکل اصلی کشور چیست.
  • در میان دانشجویان، حدود ۹۰ درصد سیاستمداران را ناصالح می‌دانستند و نیمی از آن‌ها بزرگ‌ترین مشکل کشور را نابرابری، فساد و بی‌عدالتی ذکر کرده بودند.

این اعداد در کنار تبلیغات رسمی درباره رشد اقتصادی و آینده درخشان، تضادی آشکار میان تصویر حکومت و واقعیت افکار عمومی را نشان می‌داد.

سیاستی بی‌مشارکت؛ صدایی که در همایش شیراز خاموش شد

پژوهشگران با پرسش‌نامه، مصاحبه و تحلیل‌های آماری، نشانه‌های خشم فروخورده، تنش اجتماعی و احساس بیگانگی سیاسی را ثبت کرده و هشدار داده بودند ظرفیت جامعه در حال اشباع است. اما در ساختار متمرکز و تک‌گوی آن دوران، این هشدارها نه به عنوان زنگ خطر، بلکه به عنوان مانعی در برابر نوسازی تلقی شد.

روایت کتاب از واکنش‌ها گویا است. کنستانتین مژلومیان، اقتصاددان ارمنی‌تبار و معاون وقت سازمان برنامه و بودجه، در جلسه‌ای با حضور محمدرضا پهلوی فریاد زد: «با این کارها انقلاب می‌شود. این پول‌ها پا در می‌آورند و به خیابان می‌آیند.» پاسخ شاه اما این بود: «در سازمان تو را گِل می‌گیرم!» و همین را نیز عملی کرد.

هنگامی که نتایج طرح در همایش شیراز در سال ۱۳۵۴ ارائه شد، به جای شنیده شدن، «غرب‌زده» خوانده شد و روش پیمایش با پرسش‌نامه نیز بی‌محتوا تلقی گردید. تهرانیان و اسدی تأکید داشتند که توسعه اقتصادی شتابان بدون زیرساخت فرهنگی، بدون مشارکت سیاسی و بدون ترمیم بی‌اعتمادی و نابرابری، زمینه انفجار را فراهم می‌کند. جامعه‌ای که هم رفاه می‌خواست، هم دل در گرو سنت داشت و هم از سیاست رانده شده بود، دیگر با گفتار رسمی هم‌زبان نبود.

عنوان «صدایی که شنیده نشد» از همین رو یک استعاره ادبی صرف نیست؛ توصیف یک خطای راهبردی در حکمرانی است. این کتاب نشان می‌دهد چگونه نادیده گرفتن داده‌های اجتماعی و صداهای برخاسته از متن جامعه، حتی پرشتاب‌ترین مسیر توسعه را به بن‌بست می‌کشاند؛ درسی تاریخی که به گفته نویسندگان، فراتر از دهه ۵۰، برای هر دوره‌ای از حکمرانی قابل تأمل است.