نام یوسف داورپناه در میان شهدای مظلوم غرب کشور، یادآور ایستادگی نسلی است که حتی در اسارت گروهک‌های تروریستی نیز حاضر به معامله بر سر انقلاب و امام نشد. رزمنده‌ای از گروه ضربت سپاه که در اوج جنگ تحمیلی در جبهه‌های کردستان و جنوب حضور داشت و سرانجام در اسارت کومله، با شکنجه‌های وحشیانه به شهادت رسید.

از شکار هلیکوپتر بعثی تا مرخصی تشویقی مهدی باکری

یوسف داورپناه از نیروهای لشکر عاشورا و عضو گروه ضربت سپاه بود. به روایت خواهرزاده شهید، عبدالله‌نژاد، او از ابتدای پیروزی انقلاب در محورهای نقده، بوکان، پیرانشهر و سقز بارها به گروهک‌های کومله و دموکرات ضربه زده بود. نقطه عطف خدمت او در سال ۱۳۶۲ رقم خورد؛ زمانی که در جریان یکی از عملیات‌ها موفق شد هلیکوپتر ارتش بعث عراق را هدف قرار دهد و ساقط کند. این موفقیت چنان ارزشمند بود که شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر عاشورا، به او مرخصی تشویقی اعطا کرد. یوسف برای استفاده از همین مرخصی به خانه بازگشته بود؛ بازگشتی که سرآغاز حادثه‌ای تلخ شد.

شناسایی و گروگان‌گیری در منزل پدری

در ایام مرخصی، نیروهای کومله که از مدت‌ها قبل فعالیت‌های یوسف را زیر نظر داشتند، او را شناسایی کردند. آنان به منزل پدری‌اش در ارومیه هجوم بردند، دست‌های او را بستند و با خود بردند. به گفته خانواده شهید، کومله دو روز او را در بازداشت نگه داشت و زیر شکنجه قرار داد. شرط آزادی‌اش را نیز چنین اعلام کردند: باید علیه انقلاب اسلامی و امام خمینی (ره) سخن بگوید.

اما یوسف که اهل مطالعه و دارای باورهای عمیق بود، هنگامی که او را برای سخنرانی در میان مردم آوردند، برخلاف خواست گروهک عمل کرد. او با صدای بلند از عزت امام و انقلاب گفت و ذلت و خیانت کومله و دموکرات را فاش کرد. همین ایستادگی باعث شد تروریست‌ها با خشم بیشتری او را مورد ضرب و شتم قرار دهند و دوباره به بازداشتگاه بازگردانند؛ جایی که شکنجه‌ها شدت بیشتری گرفت.

«برای نجات من به ضدانقلاب پول ندهید»

مادر شهید پس از اطلاع از اسارت فرزندش، با نگرانی به محل نگهداری او رفت. کومله یوسف را در اتاقکی کوچک زندانی کرده بود. مادر که با خود مقداری طلا و پول آورده بود، به پسرش پیشنهاد داد که با پرداخت آن به گروهک، زمینه آزادی‌اش را فراهم کند.

پاسخ یوسف اما وصیتی تاریخی شد که امروز نیز در روایت این شهید نقل می‌شود. او به مادرش گفت: «این چه کاری است مادر؟ با این کار ضدانقلاب را تقویت می‌کنی و آن‌ها را به جان مردم می‌اندازی. برای نجات من به ضدانقلاب پول ندهید.»

مادر سپس پیشنهاد داد که محل اختفای گروهک را به نیروهای سپاه اطلاع دهد تا برای نجات او اقدام کنند، اما یوسف دوباره مخالفت کرد و گفت: «نه مادر! ضدانقلاب در مسیر کمین کرده تا پاسدارها را قتل‌عام کند. یک نفر شهید شود بهتر از آن است که چندین نفر به شهادت برسند.» به احترام همین خواسته، مادر از هر اقدامی که می‌توانست به تقویت دشمن یا به خطر افتادن جان دیگر رزمندگان بینجامد، خودداری کرد.

شهادت مظلومانه در جاده سنندج

کومله سرانجام در ۲۵ شهریور سال ۱۳۶۲ تصمیم به اجرای حکم جنایتکارانه خود گرفت. آنان یوسف داورپناه را به جاده‌ای در اطراف سنندج بردند و در آنجا ۲ تا ۳ خشاب کامل تفنگ را بر سینه و پاهای او خالی کردند. شدت رگبار به حدی بود که گوشت بدن شهید تکه‌تکه و از هم جدا شد.

پس از این جنایت، تروریست‌ها به پدر و مادر یوسف اطلاع دادند که برای برداشتن پیکر فرزندشان به کنار جاده بیایند. پدر شهید که ارتشی بازنشسته بود، هنگامی که پیکر غرق در خون فرزند را دید، از شدت اندوه و فشار روحی دچار خونریزی از دهان شد. برخلاف برخی روایت‌های نادرست که گفته می‌شد پدر همان لحظه سکته کرده و جان باخته، به گفته برادرزاده شهید، پدر سال‌ها پس از این داغ، در فراق یوسف زندگی کرد و در سال ۱۳۸۰ دار فانی را وداع گفت.

ابعاد شکنجه‌های اعمال‌شده بر پیکر شهید، فراتر از تیرباران نهایی بود. بر اساس روایت خانواده، تروریست‌ها در دوران اسارت، با چاقوی داغ بدن او را آزرده بودند، در چندین نقطه با آتش سیگار او را سوزانده بودند و رفتاری وحشیانه و غیرانسانی با او داشتند. دردناک‌ترین بخش این جنایت آن بود که به گفته مادر شهید، یکی از زنان باردار وابسته به کومله ادعا کرده بود ویار دارد و هوس خوردن جگر آن پاسدار را کرده است؛ تروریست‌ها نیز شکم یوسف را شکافتند و تکه‌ای از جگر او را بریدند و به آن زن دادند.

کفن چادر مادر و قبر غریب در دامنه کوه

پس از شهادت، پدر و مادر شهید یک شبانه‌روز بر بالین پیکر فرزندشان نشستند و با او درد دل کردند. اما تروریست‌ها بار دیگر بر سر پیکر حاضر شدند و دستور دادند که جنازه باید در دامنه کوهی در اطراف اسلام‌آباد دفن شود و اجازه انتقال آن به جای دیگری وجود ندارد. آنان حتی مادر داغدار را تهدید کردند که یا فرزندت را همین‌جا دفن کن یا تو را نیز در همین‌جا خواهیم کشت.

در آن شرایط سخت، نه امکان غسل پیکر وجود داشت و نه برپایی نماز میت. وقتی مادر دید کفنی برای پوشاندن بدن پاره‌پاره فرزندش نیست، چادر از سر برداشت و آن را به دور پیکر یوسف پیچید تا آخرین پوشش مادرانه را برای او فراهم کند. پدر و مادر با دستان خود زمین سخت دامنه کوه را کندند، پیکر را در قبر گذاشتند و مادر در حالی که چشمانش را بسته بود، خاک بر چهره فرزندش ریخت. سپس هر دو، غریبانه و پیاده، مسافتی طولانی را تا خانه‌شان در ارومیه پیمودند؛ خانه‌ای که هنوز بوی یوسف را می‌داد.

یادمانی در ارومیه برای مادری چشم‌انتظار

از آنجا که مزار اصلی شهید در دامنه کوه اسلام‌آباد و دور از محل سکونت خانواده قرار دارد، پدر خانواده برای تسکین آلام همسرش، چفیه، لباس خونین و وسایل شخصی یوسف را در یادمانی در شهر ارومیه به امانت گذاشت و به خاک سپرد. به گفته عبدالله‌نژاد، مادر شهید هرگاه دلتنگ فرزند می‌شود، به این یادمان می‌رود و با همان نشانه‌های به‌جا مانده از یوسف نجوا می‌کند.

خانواده داورپناه تنها یوسف را تقدیم انقلاب نکرد. داماد این خانواده، شهید رحمت عبدالله‌نژاد نیز از فرماندهان لشکر عاشورا بود که در ۲۳ اسفند سال ۱۳۶۶ در جریان درگیری با ضدانقلاب در منطقه بوکان به شهادت رسید و نام این خانواده را با دو شهید گرانقدر پیوند زد.

روایت زندگی و شهادت یوسف داورپناه، تصویری روشن از مظلومیت مادران شهدا و وفاداری رزمندگانی است که حتی در لحظه اسارت، مصلحت نظام و جان هم‌رزمان خود را بر نجات خویش ترجیح دادند.