بیست و پنجم آگوست ۱۹۴۱، یا سوم شهریور ۱۳۲۰، یکی از تلخ‌ترین روزهای تاریخ معاصر ایران است. در این روز، نیروهای مسلح اتحاد جماهیر شوروی از شمال و ارتش بریتانیا از جنوب، خاک ایران را مورد تاخت و تاز قرار دادند؛ حمله‌ای هماهنگ و غافلگیرکننده علیه کشوری که رسماً بی‌طرفی خود را در جنگ جهانی دوم اعلام کرده بود.

بی‌طرفی؛ وعده‌ای که جدی گرفته نشد

در اواخر مرداد ۱۳۲۰، ایران برای بار دیگر بی‌طرفی خود را در جنگ بین الملل اعلام کرد. اما واقعیت آن بود که در جنگی که قدرت‌های بزرگ برای پیروزی خود مرزی نمی‌شناختند، بی‌طرفی کشوری وابسته و ناتوان چندان محلی از اعراب نداشت. بریتانیا به دنبال راهی برای رساندن تجهیزات و تدارکات به ارتش سرخ در جبهه شرقی بود و بهترین مسیر، ایران با راه‌آهن سراسری و بنادر جنوبی بود. از سوی دیگر شوروی نیز که با آلمان نازی دست و پنجه نرم می‌کرد، خواهان گشودن خط جدیدی در جنوب بود.

آغاز حمله؛ صبحی خونین

صبح سوم شهریور، هنوز خورشید به‌درستی از افق دریای انزلی سر بر نیاورده بود که نخستین نشانه‌های تهاجم دیده شد. نیروهای شوروی از مرزهای شمالی عبور کردند و همزمان در جنوب نیز کشتی‌های بریتانیایی به سواحل نزدیک شدند. ایران نه آغازگر جنگ بود و نه علیه هیچ‌یک از طرفین وارد نبرد شده بود، اما حالا در محاصره دو قدرت بزرگ جهانی قرار گرفته بود.

تهران که سال‌ها به دنبال ایجاد ارتباط با قدرت‌های غربی بود، از آمریکا درخواست کمک کرد؛ اما روزولت این درخواست را رد کرد و ارتش ایران عملاً در برابر حمله‌ای که از دو سو آغاز شده بود، تنها ماند.

ارتشی که وجود نداشت

سال‌ها ساختن ارتش یکی از مهم‌ترین وعده‌های رضاخان بود؛ ارتشی که قرار بود مرزها را حفظ کند و مانع از دخالت بیگانگان شود. اما وقتی لحظه آزمون فرا رسید، بسیاری از فرماندهان ارشد فرار را بر قرار ترجیح دادند. در میان این آشفتگی، اما افرادی نیز بودند که تا آخرین لحظه برای وطن جنگیدند.

دریادار غلامعلی بایندر، فرمانده نیروی دریایی ایران، یکی از این دلیران بود. او در جنوب کشور همراه با نیروهایش در برابر ارتش بریتانیا ایستاد، اما در همان روز نخست حمله کشته شد و نیروی دریایی ایران نیز تقریباً به‌طور کامل نابود گردید.

در مرز نخجوان نیز سه سرباز ایرانی به نام‌های محمد راثی هاشمی، عبدالله شهریاری و ملک محمدی برخلاف دستور عدم مقاومت، سلاح خود را زمین نگذاشتند و حدود ۴۸ ساعت در برابر نیروهای مسلح شوروی مقاومت کردند تا سرانجام در نبردی نابرابر جان سپردند.

قحطی بزرگ؛ فاجعه‌ای فراموش‌شده

اشغال ایران پیامدهای ویرانگر فراتر از میدان نبرد داشت. راه‌آهنی که قرار بود نماد پیشرفت ایران باشد، به خدمت جنگی درآمد که مردم ایران نقشی در آغاز آن نداشتند. نان و آردی که باید برای مردم ایران مصرف می‌شد، در شرایط اشغال به نیروهای متفقین اختصاص یافت.

کمبود مواد غذایی و گرانی شدید کشور را فرا گرفت و ایران با قحطی بزرگی روبه‌رو شد؛ قحطی‌ای که در برآوردهای مختلف، شمار قربانیان آن از مرز چهار میلیون نفر عبور می‌کند. مردم در طول اشغال، برای به دست آوردن حتی یک قرص نان صف می‌کشیدند در حالی که بخش مهمی از منابع غذایی کشور در اختیار نیروهای خارجی بود.

کلام آخر رضاخان در تاریخ

حسین فاطمی، از مخالفان سرسخت رژیم پهلوی، سال‌ها بعد درباره روزهای اشغال نوشت. به باور او، رضاخان برای جاوید ماندن در تاریخ ایران یک فرصت داشت؛ مقاومت در برابر مهاجمان، حتی اگر به کشته شدنش منجر می‌شد. فاطمی معتقد بود روزهای اشغال، تمام تابلوهای قدرت نمایی رژیم پهلوی را در هم شکست و تصویری غیرواقعی از توان نظامی ایران را برای همیشه از بین برد.

سوم شهریور ۱۳۲۰ به مردم ایران نشان داد که ارتشی ساخته‌شده با تملق و دروغ، هرگز نمی‌تواند حافظ مرزها و شرافت یک ملت باشد. این روز تلخ، درسی ماندگار از عواقب وابستگی و سرسپردگی به قدرت‌های بیگانه برای نسل‌های آینده ایران بود.