سوم شهریور ۱۳۲۰ یکی از تاریکترین روزهای تاریخ معاصر ایران است؛ روزی که توهم اقتدار نظامی رضاشاه و حکومت پهلوی در برابر واقعیت تلخ اشغال فروپاشید. بریتانیا و شوروی در پی منافع استراتژیک خود در جنگ جهانی دوم، بیطرفی اعلانشده ایران را به بهانهای ساده نقض کردند و خاک کشور را اشغال کردند.
بیطرفی بیثبات و کابوس سوم شهریور
ایران در جریان جنگ جهانی دوم اعلام بیطرفی کرده بود، اما در جنگی که قدرتهای بزرگ برای پیروزی مرزی نمیشناسند، بیطرفی کشوری وابسته و ضعیف چندان اهمیتی نداشت. بریتانیا به دنبال راهی برای ارسال تجهیزات به ارتش سرخ شوروی بود و بهترین مسیر از طریق ایران و خلیج فارس در جنوب و راهآهن سراسری به مرزهای شمالی کشور میگذشت.
صبح سوم شهریور، هنوز خورشید بهدرستی از افق دریای انزلی بالا نیامده بود که نخستین نشانههای حمله ظاهر شد. نیروهای شوروی از مرزهای شمالی عبور کردند و همزمان در جنوب نیز کشتیهای بریتانیا به سواحل ایران نزدیک شدند. ایران نه آغازگر جنگ بود و نه علیه هیچیک از این کشورها وارد نبرد شده بود، اما اکنون سربازان دو قدرت بزرگ جهانی خاک آن را اشغال کرده بودند.
ارتشی که در کارنامهاش فقط شکست بود
تهران که سالها به دنبال تقویت روابط با قدرتهای غربی بود، از آمریکا درخواست کمک کرد اما روزولت این درخواست را رد کرد. ارتش ایران عملاً در برابر حملهای که از دو سوی کشور آغاز شده بود، تنها ماند. این همان ارتشی بود که سالها ساختنش یکی از مهمترین وعدههای رضاخان بود؛ ارتشی که قرار بود ایران را از آشفتگی سالهای پیش نجات دهد و مرزها را حفظ کند. اما وقتی زمان رزم فرا رسید، بسیاری از فرماندهان خیلی زود فرار را بر قرار ترجیح دادند.
با این حال، در میان این فرماندهان فراری، کسانی نیز بودند که ایران را بیشتر از مدالهای پرزرق و برق روی سینهشان دوست داشتند. دریادار غلامعلی بایندر، فرمانده نیروی دریایی ایران، در جنوب همراه با تعدادی از نیروهایش در برابر ارتش بریتانیا ایستاد اما در همان روز نخست حمله کشته شد و نیروی دریایی ایران نیز عملاً از بین رفت.
مقاومت فراموششده سه سرباز در مرز نخجوان
در شمال کشور و در مرز نخجوان نیز سه سرباز ایرانی به نامهای محمد راثی هاشمی، عبدالله شهریاری و ملک محمدی تصمیم گرفتند برخلاف دستور عدم مقاومت، سلاح خود را زمین نگذارند. آنها با وجود آنکه میدانستند ارتش سرخ تا بن دندان مسلح است، تا آخرین لحظه دلاورانه جنگیدند و حدود ۴۸ ساعت نیروهای شوروی را پشت مرز نگه داشتند تا سرانجام کشته شدند. این سه سرباز تنها بخشی از رزمندگانی بودند که در آن روزها تا آخرین قطره خون برای وطن جنگیدند.
اشغال و فاجعه قحطی بزرگ
پس از مقاومت کوتاه ارتش ایران، کشور به سرعت توسط نیروهای متفقین اشغال شد. شهرهای تبریز، رشت، انزلی و دیگر شهرهای شمالی مورد حمله قرار گرفتند و در جنوب نیز نیروهای بریتانیا تا حد زیادی پیشروی کردند. بمبارانهای بیامان متفقین بسیاری از مردم غیرنظامی را به کام مرگ کشاند و خانوادهها را مجبور کرد تا شهر و دیار خود را ترک کنند.
فردای آن روز، اعلامیههایی با مضمون دوستی ایران و اتحاد جماهیر شوروی از هواپیماهای ارتش سرخ در شهرهایی مانند تهران، انزلی، رشت و تبریز بر سر مردم ریخته شد؛ کاغذهایی که در شرایط اشغال از دوستی سخن میگفتند در حالی که ایران عملاً به مسیری برای رسیدن متفقین به اهداف جنگیشان تبدیل شده بود.
اشغال زندگی مردم را بهکلی دگرگون کرد. نان و آرد ایران که باید برای مردم این کشور مصرف میشد، در شرایط اشغال به مصرف نیروهای متفقین رسید و کمبود مواد غذایی و گرانی سراسر کشور را فرا گرفت. ایران با قحطی بسیار بزرگی روبهرو شد؛ قحطیای که در برآوردها شمار قربانیان آن از مرز چهار میلیون نفر عبور میکند.
قلم تلخ حسین فاطمی بر داغ ملت
حسین فاطمی، از مخالفان سرسخت رژیم پهلوی، سالها بعد در نوشتههایش از درد اشغال ایران سخن گفت. فاطمی عصر سوم شهریور را چنین توصیف میکند: هنوز از رادیو تهران و مطبوعات سانسورشده خبر روشنی از حمله منتشر نشده بود تا اینکه در یکی از ایستگاههای عربی رادیو، کلمه «ایران» را شنید که خبر از حمله نیروهای روس و انگلیس و پیشروی آنها در خاک میهن میداد.
فاطمی مینویسد: «بغضها و دشمنیهایی که بیست سال در تنگنای سینهها عقده شده بود به یک مرتبه منفجر شد. بیطرفها و جوانان که گمان میبردند شاه در این مدت ارتش برای مملکت درست کرده که در روزهای مبادا این قشون به درد خواهد خورد، اما حالا عصبانی بودند که چرا دفاع شرافتمندانه نشد.»
فاطمی همچنین معتقد بود رضاخان برای جاودان ماندن در تاریخ ایران یک فرصت داشت: مقاومت در برابر مهاجمان، حتی اگر منجر به کشته شدنش میشد. به گفته او، سالها تملق، دروغ و مدیحهسرایی تصویری غیرواقعی از قدرت ایران در ذهن رضاخان ساخته بود تا جایی که شاید واقعاً تصور میکرد ارتشی در اختیار دارد که میتواند در برابر قدرتهای بزرگ بایستد.
اما سوم شهریور در میدان نبرد چیزی جز ننگ شکست و اشغال میهن نصیب او نکرد و مردم ایران ماندند و هزینه جنگی که نقشی در شکلگیری آن نداشتند؛ مردمی که هم اشغال را دیدند، هم قحطی را تحمل کردند و هم شاهد فرار و تنها ماندن کشورشان بودند.
نزدیک به ۹۰ سال از آن روزهای تلخ میگذرد و این تاریخ هشداری است برای هر نسلی که ادعای قدرت بدون پشتوانه واقعی، سرانجامی جز ذلت و شکست ندارد.
نظرات (0)