سیاست‌های فرهنگی حکومت پهلوی از همان سال‌های نخست شکل‌گیری، بر محور ناسیونالیسم باستان‌گرا و تلاش برای ساخت ملتی با هویت غیردینی استوار بود. رضاشاه پس از کودتای ۱۲۹۹ و تأسیس سلسله پهلوی، نوسازی ایران را تنها در گرو احیای نمادهای ایران پیش از اسلام می‌دید و مظاهر فرهنگ اسلامی و عربی را عاملی در تضعیف بنیان ملی قلمداد می‌کرد. این نگاه در دوره محمدرضاشاه، به‌ویژه پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، شکل ساختاریافته‌تر و افراطی‌تری به خود گرفت.

از تغییر نام ماه‌ها تا جشن‌های ۲۵۰۰ ساله

نخستین گام رسمی برای نهادینه‌کردن این ایدئولوژی، در فروردین ۱۳۰۴ و در مجلس پنجم شورای ملی برداشته شد؛ جایی که قانون تغییر گاه‌شماری به تصویب رسید. بر اساس این مصوبه، نام ماه‌های عربی و بروج دوازده‌گانه نجومی حذف و نام‌های ایرانی باستان از فروردین تا اسفند جایگزین شد و تقویم اداری کشور از هجری قمری به هجری شمسی تغییر یافت. هرچند مبدأ تقویم همچنان هجرت پیامبر اسلام (ص) باقی ماند، اما این تصمیم، نخستین تلاش برای جایگزینی نمادهای روزمره با عناوین ملی‌گرایانه بود.

با تثبیت قدرت محمدرضاشاه در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ و برخورداری از درآمدهای سرشار نفتی و فضای سرکوب مخالفان، پروژه هویت‌سازی رژیم وارد مرحله جدیدی شد. تمرکز اصلی بر مفهوم «شاهنشاهی» قرار گرفت و شاه کوشید حکومت خود را ادامه مستقیم سلسله‌های ایران باستان، به‌ویژه هخامنشیان، معرفی کند. نقطه اوج این نمادپردازی، جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی در سال ۱۳۵۰ در تخت‌جمشید بود؛ مراسمی که شاه در برابر آرامگاه کوروش ایستاد و تداوم ۲۵ قرن پادشاهی در ایران را اعلام کرد. هدف از این نمایش پرهزینه، کسب مشروعیت تاریخی، متمایز کردن ایران از جهان عرب و ارائه چهره‌ای باستانی اما مدرن به غرب بود.

جهش یک‌شبه از ۱۳۵۵ به ۲۵۳۵؛ فرمول من‌درآوردی تقویم جدید

در ادامه همین مسیر، عمومی‌ترین ابزار ارتباطی جامعه یعنی تقویم، هدف آخرین و بنیادی‌ترین تغییر قرار گرفت. در ۲۴ اسفند ۱۳۵۴ و هم‌زمان با سالروز تولد رضاشاه، جلسه مشترک مجلس شورای ملی و مجلس سنا، تغییر مبدأ تقویم رسمی کشور از هجری شمسی به تقویم شاهنشاهی را تصویب کرد. بر این اساس، سال ۱۳۵۵ هجری شمسی یک‌شبه به سال ۲۵۳۵ شاهنشاهی تبدیل شد.

رسانه‌های دولتی اعلام کردند از ابتدای فروردین ۱۳۵۵ استفاده از تقویم جدید در تمام اسناد اداری، مکاتبات دولتی، کتاب‌های درسی، شناسنامه‌ها و مطبوعات الزامی است و تمام وقایع تولد، ازدواج و وفات نیز باید بر مبنای سال ۲۵۳۵ ثبت شود.

فرمول محاسبه این تقویم چنین طراحی شده بود: ۲۵۰۰ سال به عنوان قدمت فرضی تاج‌گذاری کوروش هخامنشی در نظر گرفته شد و ۳۵ سال نیز به عنوان مدت سلطنت محمدرضاشاه تا سال ۱۳۵۵ (از ۱۳۲۰) به آن افزوده شد تا عدد ۲۵۳۵ به دست آید. در سال‌های بعد نیز هر سال شمسی، یک سال به این تقویم اضافه می‌شد. توجیه رسمی حکومت آن بود که تقویم هجری، تاریخ ایران را به ۱۴ قرن پس از اسلام محدود می‌کند و ۱۲ قرن تمدن پیش از اسلام را نادیده می‌گیرد، در حالی که تقویم شاهنشاهی تداوم نظام پادشاهی و پیوند ملت با شکوه باستانی را نشان می‌دهد.

شرایط سال ۱۳۵۴ نیز در اتخاذ این تصمیم بی‌تأثیر نبود؛ قیمت نفت به اوج رسیده، خزانه پر شده بود، مبارزات مسلحانه شهری سرکوب و اپوزیسیون منزوی شده بود و با تأسیس حزب فراگیر رستاخیز، فضای تک‌حزبی مطلق بر کشور حاکم شده بود. شاه که خود را در اوج اقتدار می‌دید، تصور می‌کرد زمان نهایی‌سازی بازسازی فرهنگی کشور به نفع «پهلویسم» فرا رسیده است.

واکنش تند مراجع، استادان و ناظران خارجی

تصویب تقویم شاهنشاهی نه‌تنها جامعه مذهبی و توده مردم را در شوک فرو برد، بلکه موجی از انتقادهای علمی و سیاسی را برانگیخت. پژوهشگرانی چون استاد محیط طباطبایی، مبنای تاریخی این تقویم را فاقد اعتبار دانستند و تأکید کردند تعیین دقیق سال تاج‌گذاری کوروش با معیارهای تاریخ‌نگاری مدرن ممکن نیست و افزودن سال‌های سلطنت پادشاه وقت به تاریخ باستان، در هیچ نظام گاه‌شماری جهان سابقه ندارد.

در میان مردم، این جهش تقویمی بیشتر مایه سرگردانی و طنز شد؛ شهروندان می‌دیدند کشور یک‌شبه بیش از ۱۱۸۰ سال به جلو پرتاب شده و در تبلیغات رسمی ادعا می‌شود ایران از شرق و غرب پیشی گرفته است، در حالی که محاسبات اداری و زندگی روزمره مختل شده بود.

در حوزه مرجعیت دینی، این اقدام توهین آشکار به شعائر اسلامی تلقی شد. آیت‌الله سید محمدرضا گلپایگانی از نخستین مراجعی بود که در نامه‌ای سرگشاده به جعفر شریف‌امامی، رئیس وقت مجلس سنا، آن را جسارت بزرگ به اسلام و فرهنگ ملت خواند و خواستار لغو فوری آن شد. امام خمینی (ره) که در آن زمان در نجف اشرف در تبعید به سر می‌بردند نیز در پیام‌ها و سخنرانی‌های خود، تقویم شاهنشاهی را تلاشی نامشروع برای تضعیف اسلام دانستند و استفاده از آن را حرام و کمک به محو آثار اسلامی اعلام کردند. همین فتوا سبب شد توده مردم، روحانیان و بازاریان در مکاتبات شخصی همچنان از تقویم هجری شمسی استفاده کنند و تقویم جدید تنها در ادارات دولتی باقی بماند.

ناظران خارجی نیز واکنش منفی نشان دادند. سر آنتونی پارسونز، سفیر وقت بریتانیا در تهران، در کتاب «غرور و سقوط» این تصمیم را «اقدامی نامعقول و سبک‌سرانه علیه باورهای مذهبی مردم» توصیف کرد. نیکی کدی در کتاب «ریشه‌های انقلاب ایران» نوشت شاه با این کار تقریباً همه اقشار جامعه را متقاعد کرد که هدف نهایی او ریشه‌کن کردن اسلام است. یرواند آبراهامیان در «ایران بین دو انقلاب» نیز تأکید کرد کمتر رژیمی در تاریخ معاصر تا این حد بی‌تدبیری نشان داده که تقویم مذهبی و مورد احترام مردم خود را یک‌شبه کنار بگذارد. دکتر احسان نراقی نیز معتقد بود شاه با انتساب افراطی خود به کوروش می‌خواست ایران را از جهان عرب متمایز کند، اما نتیجه معکوس گرفت و به انزجار عمومی دامن زد.

گسست نهایی و عقب‌نشینی دیرهنگام

تغییر مبدأ تقویم، دقیقاً برخلاف اهداف طراحی‌شده عمل کرد. رژیمی که می‌خواست مشروعیت ۲۵۰۰ ساله برای خود بسازد، با این تصمیم آخرین پیوندهای سنتی میان سلطنت و اقشار مذهبی و میانه جامعه را برید. این اقدام، تحلیل اپوزیسیون و روحانیت درباره «ضداسلامی بودن ماهیت رژیم» را به باوری ملموس در میان مردم تبدیل کرد و تقویم شاهنشاهی به نماد بیگانگی حاکمیت با فرهنگ عمومی بدل شد. بسیاری از کسانی که تا پیش از آن موضع سیاسی فعالی نداشتند، به بدنه معترضان پیوستند.

با اوج‌گیری نارضایتی‌های سراسری در سال‌های ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، شاه دریافت که ناسیونالیسم افراطی پایگاه اجتماعی برایش نساخته است. در تابستان ۱۳۵۷ و در میانه موج انقلاب اسلامی، او کابینه جمشید آموزگار را برکنار و جعفر شریف‌امامی را با شعار «دولت آشتی ملی» به نخست‌وزیری منصوب کرد. شریف‌امامی در نخستین اقدامات برای دلجویی از مراجع و مردم، در ۵ شهریور ۱۳۵۷ رسماً لغو تقویم شاهنشاهی و بازگشت به تقویم هجری شمسی را اعلام کرد. اما این عقب‌نشینی دیرهنگام دیگر نتوانست مانع سقوط رژیمی شود که با دست خود، یکی از عمیق‌ترین شکاف‌های هویتی تاریخ معاصر ایران را ایجاد کرده بود.

سرنوشت تقویم شاهنشاهی نشان داد پروژه‌ای که با هدف جاودانه کردن سلطنت کلید خورده بود، به یکی از نمادهای اصلی ناکارآمدی و فاصله حکومت پهلوی از واقعیت‌های جامعه ایرانی تبدیل شد و در حافظه تاریخی به عنوان نمونه‌ای از سیاست فرهنگی تحمیلی باقی ماند.