شهریور ۱۳۲۰ یکی از تلخترین و در عین حال عبرتآموزترین مقاطع تاریخ معاصر ایران است؛ ماهی که در آن نتایج دو دهه خودکامگی، خفقان و خطای محاسباتی در سیاست داخلی و خارجی، بهصورت اشغال نظامی، فقر و گسست اجتماعی بر مردم تحمیل شد. روایتی که این روزها بار دیگر مورد توجه قرار گرفته، سرنوشت ارتشی است که یکسوم بودجه کشور را میبلعید اما پیش از دیدن سایه دشمن فروپاشید و دیکتاتوری که پارلمان را تحقیر میکرد اما در ساعت بحران به آن دخیل بست.
ارتشی که پیش از جنگ از هم پاشید
به گواهی اسناد تاریخی، ارتش رضاشاهی با وجود صرف بودجهای هنگفت و تمرکز بر سرکوبهای داخلی، فاقد پشتوانه مردمی و انسجام واقعی برای دفاع ملی بود. در بامداد سوم شهریور ۱۳۲۰، همزمان با هجوم نیروهای شوروی از شمال و بریتانیا از جنوب، بمبهای متفقین در ساعت چهار صبح فرود آمد و آنچه از آن به عنوان «ارتش نوین» یاد میشد، بیآنکه نبردی جدی شکل بگیرد، متلاشی شد. ژنرالهای بلندپایه گریختند و تنها در جنوب کشور بود که دریادار غلامعلی بایندر و تنی چند از یارانش در برابر متجاوزان ایستادگی کردند و به شهادت رسیدند؛ مقاومتی که تفاوت میان وفاداری به خاک و وفاداری به قدرت را عیان کرد.
این فروپاشی، پرده از حکومتی برداشت که بر ترور، سلب آزادیها و نفی حاکمیت ملی بنا شده بود. رژیمی که پایگاه اجتماعی نداشت، در روز آزمایش حتی توان حفظ خود را نیز از دست داد.
از تحقیر پارلمان تا التماس به آن
رضاشاه در سالهای اوج قدرت، مجلس شورای ملی را بهشدت تحقیر میکرد و بر اساس برخی روایتهای تاریخی، آن را «طویله» میخواند و نمایندگانی مطیع و دستآموز میخواست. اما در همان روزهای بحرانی شهریور، ورق برگشت. او که کاخ سعدآباد را پناهگاه خود کرده بود، بهصورت اضطراری با تلفن از حسن اسفندیاری، رئیس وقت مجلس، خواست جلسهای فوری تشکیل شود تا گزارش سقوط هیبت پوشالی حکومت شنیده شود.
علی منصور، نخستوزیر وقت، در حالی با چهرهای آشفته پشت تریبون مجلس ایستاد که مرزهای کشور در دو جبهه شکسته شده بود. او به نمایندگان گفت: «مطالبی که حالا به اطلاع آقایان میرسد فقط برای گزارش جریانات اخیر است... تمنا میشود هرگونه اظهاراتی را به جلسات بعد موکول دارند.» تلاشی آشکار برای پنهانکردن عمق فاجعهای که دیگر قابل کتمان نبود. حتی خبرگزاری پارس نیز که تا آخرین لحظات شایعات حمله را تکذیب میکرد، ناگهان در برابر واقعیت اشغال قرار گرفت.
دیپلماسی آشفته در سایه جنگ جهانی
رضاشاه در درک تحولات بینالمللی جنگ جهانی دوم دچار خطای محاسباتی بزرگی شد. او از یکسو بهصورت نمایشی ستاد جنگی بزرگ با حضور ارتشتاران تشکیل داد تا ظاهری از مقاومت را حفظ کند و از سوی دیگر، دست به دامن دیپلماسی شد. دولت ایران رسماً از ایالات متحده و شخص فرانکلین روزولت خواست تا میان تهران با لندن و مسکو میانجیگری کند و جنگ را متوقف سازد.
وزیر امور خارجه وقت نیز به وزیرمختار آمریکا در تهران اطلاع داد که ایران نهتنها آماده اخراج آلمانیهاست، بلکه حتی با هر تقاضای معقول بریتانیا مانند تغییر کابینه موافقت خواهد کرد. وزیرمختار آمریکا در گزارش خود از آشفتگی مقامهای ایرانی نوشت: «دلم به حالشان سوخت؛ ایرانیها به این روز افتادند چون نتوانستند حقایق را بشناسند و با آن روبهرو شوند.» جملهای که عمق انزوای رژیمی را نشان میدهد که واقعیتهای جهانی را نادیده گرفته بود.
حکومت نظامی برای فرار، نه مقاومت
با روشن شدن ابعاد بحران و هراس از خشم مردم، رضاشاه به محمدعلی فروغی متوسل شد؛ چهرهای که بعدها نقش کلیدی در انتقال قدرت ایفا کرد. در تهران حکومت نظامی اعلام شد و سپهبد امیراحمدی بهعنوان فرماندار نظامی منصوب گردید، اما هدف نه ایستادگی در برابر اشغالگران، بلکه ایجاد چتر امنیتی برای خروج دیکتاتور و انتقال خانوادهاش با همراهی رکنالدین مختاری به اصفهان بود.
در عرصه دیپلماتیک نیز صحنهای عجیب رقم خورد. «اتل» سفیر آلمان نازی در تهران، سفارت را به سنگری مسلح تبدیل کرده و اعضای آن را به مسلسلهای سبک مجهز کرده بود و در محوطه چادر زده بود. هنگامی که نیروهای ایرانی باغ مقابل سفارت را محاصره کردند، اتل تهدید کرد: «پیشوا مواظب رفتار شماست - پیشوا انتقام خواهد گرفت!» اما جواد انتظام، دیپلمات ایرانی، با صراحت پاسخ داد: «آقای سفیر! چرا قبول نمیکنید که آلمان حداقل در ایران جنگ را باخته است؟ اگر با زبان خوش نروید، ناچار با زبان بد متفقین رانده خواهید شد.» سماجت نازیها در تهران، بهانهای شد تا متفقین تصمیم به اشغال کامل پایتخت بگیرند.
استعفای تحمیلی و نمایش «هبهنامه»
سرانجام در بیستوپنجم شهریور ۱۳۲۰، رضاشاه با فشار و توصیه بریتانیا ناچار به استعفا شد. در متن استعفانامه مدعی شد که «همه قوای خود را در این چند ساله مصروف امور کشور کرده و ناتوان شدهام» و امور سلطنت را به ولیعهد واگذار میکند. همان روز، فروغی متن استعفا را در مجلس قرائت کرد و همزمان طرحی با عنوان «هبهنامه املاک غصبی» را پیش برد که بر اساس آن، املاکی که در سالهای حکومت رضاشاه با زور و غصب از مردم گرفته شده بود، در برابر تنها ۱۰ گرم نبات، بهعنوان «مصارف خیریه» واگذار میشد؛ ترفندی برای تطهیر ثروتاندوزی بزرگی که کینهای عمیق در جامعه برجای گذاشته بود.
شکستن قفل زندان و فریاد در مجلس
سقوط دیکتاتور، موجی از امید و جسارت را در جامعه زندانی آن سالها پدید آورد. در شب بیستوششم شهریور، زندانیان سیاسی در زندان قصر به پا خاستند. بزرگ علوی، نویسنده و شاهد آن شب، لحظه گشوده شدن درها را چنین ثبت کرده است: «با یک تکان و یک صدای دستهجمعی یا حسین، قفل سنگین از هم پاره و در باز شد.» او روایت میکند که جوانی ۲۵ ساله که ده سال از عمر خود را بیگناه در زندان گذرانده بود، پیشتاز شد اما با شلیک مأموران از پای درآمد؛ بهطوری که در همان ساعاتی که وعدههای دموکراسی قرائت میشد، راهروهای زندان به خون آغشته بود.
در صحن مجلس نیز سکوت سالهای اختناق شکست. سید یعقوب انوار فریاد زد: «روزنامههای ما نباید مثل مرغ منقارچیده در قفس باشند... تا کی باید ملت ایران صدا نداشته باشد که بگوید آقا ظلم خانه مرا خراب کرده است؟» علی دشتی نیز خواستار رسیدگی به جواهرات سلطنتی و بازگرداندن املاک غصبی شد. نمایندگانی که سالها از ترس زبان در کام کشیده بودند، اکنون لب به انتقاد گشودند.
درس شهریور ۱۳۲۰ برای امروز
آنچه در شهریور ۱۳۲۰ رخ داد، صرفاً سقوط یک فرد نبود؛ فروپاشی الگویی از حکمرانی بود که آزادی را نفی و ملت را از حاکمیت کنار گذاشته بود. تجربهای که نشان داد حکومتی بدون تکیه بر مردم، حتی اگر ارتشی پرهزینه و نظمی آهنین داشته باشد، در برابر بحران خارجی بیدفاع است و نخستین قربانی آن، خودِ قدرت مستقر خواهد بود. از تحقیر مجلس تا التماس به آن، از تکذیب حمله تا درخواست میانجیگری از روزولت، همه حلقههای زنجیرهای بود که به استعفای اجباری و تبعید انجامید و فصلی تازه اما پرزخم را در تاریخ معاصر ایران گشود.
نظرات (0)