آیین تشییع پیکر رهبر شهید، تنها یک رویداد تاریخی نبود؛ صحنه‌ای از حضور میلیونی مردمی بود که هر یک روایت و خاطره‌ای از آن در ذهن دارند. در این میان، خبرنگاران تبریزی که از نزدیک در مراسم تهران، قم و مشهد حضور داشتند، مشاهدات خود را از این وداع تاریخی در قالب روایت‌هایی میدانی بازگو کرده‌اند.

از سهند تا مشهد؛ روایت مهری هاشم‌زاده

مهری هاشم‌زاده، خبرنگار تبریزی، در محفل سوگ و تجدید میثاق اصحاب رسانه که در تبریز برگزار شد، با روایت مشاهدات خود از حضور در آیین تشییع رهبر شهید، از سفری گفت که به اعتقاد او فراتر از یک سفر معمولی بود. وی صحنه‌هایی از همدلی، وحدت و دلدادگی مردم ایران و آزادگان جهان را در حافظه‌اش ماندگار توصیف کرد.

هاشم‌زاده اظهار داشت: «بعضی سفرها نه به مقصدشان، بلکه به اثری که بر جان انسان می‌گذارند، ماندگار می‌شوند. سفر ما از شهر جدید سهند به مشهد مقدس نیز از همان سفرهایی بود که هرگز از حافظه پاک نخواهد شد.» وی با اشاره به حال و هوای کاروان در بدو حرکت، آن را یادآور زائران اربعین دانست و گفت: «چفیه‌ها بر دوش، پرچم‌های سه‌رنگ ایران در دست، تصاویر رهبر شهید و سربندهای سرخ، از همان ابتدا نشان می‌داد مقصد این سفر تنها یک شهر نیست، بلکه وداع با مردی است که دل‌های میلیون‌ها انسان را به هم پیوند داده است.»

این خبرنگار تبریزی با ورود به مشهد، نخستین چیزی که به چشمش آمد را دگرگونی چهره شهر توصیف کرد: «مشهد دیگر آن شهر همیشگی نبود؛ اندوهی مشترک در کوچه‌ها، خیابان‌ها و صحن‌های حرم موج می‌زد و مردم گویی گمشده‌ای بزرگ را جست‌وجو می‌کردند. هر جا تصویری از رهبر شهید دیده می‌شد، بی‌اختیار جمعیتی گرد آن حلقه می‌زد؛ نه برای گرفتن عکس و نه از سر کنجکاوی، بلکه برای مکثی کوتاه و اشکی که دیگر مجالی برای پنهان ماندن نداشت.»

وحدتی فراتر از مرزها در سوگ رهبر

هاشم‌زاده به صحنه‌ای تأمل‌برانگیز از حضور پرچم‌های کشورهای مختلف در میان جمعیت عزادار اشاره کرد: «در میان انبوه جمعیت، پرچم‌ها نیز روایتگر وحدتی فراتر از مرزها بودند. در کنار پرچم ایران، پرچم‌های ترکیه، پاکستان، افغانستان و عراق دیده می‌شد؛ مردمانی با زبان‌ها و ملیت‌های متفاوت که در سوگی مشترک گرد هم آمده بودند. آنان از مسیری سخن می‌گفتند که رهبر شهید ایران برای آزادگان جهان ترسیم کرده بود؛ مسیر ایستادگی، مقاومت و نترسیدن.»

وی به حضور مردم میناب در این مراسم اشاره کرد و آن را آمیخته با اشک و داغ توصیف نمود و افزود: «زنان جنوب با لباس‌های محلی رنگارنگ در مراسم حضور یافته بودند، اما غم سنگین دل‌هایشان، رنگ همه آن جامه‌ها را در نگاه بیننده خاموش می‌کرد. آنان با صدایی رسا اعلام می‌کردند که در پاسداری از ایران و تمامیت ارضی آن، تا پای جان خواهند ایستاد.»

در میان شعارهای حماسی که در صحن‌ها و مسیرهای منتهی به حرم طنین‌انداز بود، یک شعار برای این خبرنگار تبریزی آشناتر از همه بود: فریاد هم‌استانی‌هایش که بارها در فضای مشهد پیچید: «آذربایجان جانباز، خامنه‌ای‌دن آیریلماز.»

از حسرت آخرین دیدار تا حضور در آیین تشییع

فائزه زنجانی، خبرنگار تبریزی دیگر، روایت خود را از روزهای پیش از مراسم تشییع آغاز کرد؛ از حسرت آخرین دیدار با رهبر شهید. همه چیز به بهمن‌ماه سال ۱۴۰۳ و دیدار سالانه مردم آذربایجان‌شرقی با رهبر شهید بازمی‌گردد. او که کارت دعوت نداشت، پس از ده‌ها تماس توانست کارت دعوت یکی از غایبان را دریافت کند و راهی تهران شود.

زنجانی در اتوبوسی عازم تهران شد که دانش‌آموزان یکی از دبیرستان‌های تبریز نیز در آن حضور داشتند: «شور و اشتیاق آنان وصف‌ناشدنی بود؛ از شب تا صبح سرود دیدار را بارها و بارها می‌خواندند، تا جایی که من نیز آن را از بر شده بودم.» اما به دلیل دیر رسیدن، به طبقه بالا هدایت شدند و دید چندانی به محل حضور رهبر شهید نداشتند.

وی تفاوت فضای دو طبقه را چنین توصیف کرد: «در طبقه پایین شور، هیجان و شوق دیدار موج می‌زد، اما در طبقه بالا بسیاری از حاضران، به‌ویژه همان نوجوانانی که تا ساعاتی قبل با شور فراوان سرود می‌خواندند، در سکوت اشک می‌ریختند.»

به گفته زنجانی، بهمن‌ماه سال ۱۴۰۴ فرا رسید و این بار کارت دعوت در دست داشت، اما مشکلی شخصی مانع از سفرش شد. بامداد دهم اسفند، با انتشار خبر شهادت رهبر شهید، تازه فهمید چه فرصت بزرگی را از دست داده است. همان روز تصمیم گرفت به هر شکل ممکن در آیین تشییع حضور پیدا کند.

مهمان‌نوازی مردم قم و جمکران

این خبرنگار تبریزی که حدود پنج تا شش روز پیش از مراسم تشییع در قم حضور داشت، از مهمان‌نوازی بی‌نظیر مردم گفت: «بسیاری از خانواده‌ها درِ خانه‌های خود را به روی زائران گشوده بودند و هر کس به اندازه توان خود از عزاداران پذیرایی می‌کرد. وارد خانه‌ای شدم که با وجود امکانات محدود، تمام فضای آن را برای اسکان زائران اختصاص داده بودند. این صحنه برای من جلوه‌ای کم‌نظیر از همدلی و ایثار مردم بود.»

زنجانی در یکی از همین خانه‌ها با دختر جوانی از بندرعباس آشنا شد که دوربینی در دست داشت و قاب عکسی از رهبر شهید را همراه خود آورده بود: «او می‌گفت سال‌ها آرزو داشته است با دوربینی که با زحمت فراوان تهیه کرده، تصویری از رهبر شهید ثبت کند، اما هرگز این فرصت فراهم نشد. پس از شنیدن خبر شهادت تصمیم گرفته بود دست‌کم از آیین تشییع و تابوت پیکر ایشان عکسی به یادگار ثبت کند. هنگام روایت این آرزو، بارها اشک ریخت و از ناتوانی در ادامه صحبت عذرخواهی کرد.»

خدمت داوطلبانه؛ از پزشکان تا دانشجویان افغانستانی

در درمانگاه موقتی که در جمکران برپا شده بود، زنجانی با گروهی از پزشکان، پرستاران و دانشجویان علوم پزشکی گفت‌وگو کرد که بیشتر آنان جوانانی داوطلب بودند. در میان آنان، دانشجوی ترم آخر مامایی اهل افغانستان بیش از همه توجه او را جلب کرد. وقتی از او پرسید چرا برای رهبر ایران داوطلبانه خدمت می‌کند، پاسخ داد: «عشق به رهبر شهید مرز نمی‌شناسد و بسیاری از مردم افغانستان نیز خود را در این سوگ شریک می‌دانند.»

زنجانی در جمکران مادرانی را دید که با چند فرزند خردسال، ساعت‌ها در گرمای هوا حضور داشتند. یکی از آنان که از اصفهان آمده بود، می‌گفت سختی مسیر برایش اهمیتی ندارد، زیرا می‌خواهد فرزندانش را با آرمان‌های رهبر شهید تربیت کند و حتی تولد آخرین فرزندش را متأثر از توصیه‌های ایشان درباره جوانی جمعیت می‌دانست.

شب پیش از آغاز مراسم، حدود ساعت دو بامداد، زنجانی تصور می‌کرد خیابان‌های منتهی به جمکران خلوت باشد، اما با انبوه جمعیتی روبه‌رو شد که ساعت‌ها پیش از آغاز مراسم در مسیر حضور یافته بودند. نخستین تصویری که در ذهنش نقش بست، مسیر پیاده‌روی اربعین بود؛ خیابان قم تا جمکران با عمودهای شماره‌گذاری‌شده، جمعیت پیاده و پرچم‌های سرخ با شعارهایی همچون «یا لثارات الحسین».

در پایان، مهری هاشم‌زاده با اشاره به لحظات وداع گفت: «در آن لحظات، میان رسالت خبرنگاری و احساسات شخصی، مرزی باقی نمانده بود. ایستاده بودم، صحنه‌ها را روایت می‌کردم و همزمان اشک‌هایم بی‌اختیار جاری می‌شد. همان‌جا با خود عهد بستم راهی را که رهبر شهید برای عزت ایران، اسلام و آزادگان جهان ترسیم کرده بود، ادامه دهم و پرچمی را که به یادگار گذاشت، هرگز بر زمین نگذارم.»