در زندگی همه ما لحظه‌هایی پیش آمده که شکست خورده‌ایم، اشتباه کرده‌ایم یا به هدفی نرسیده‌ایم. در همان لحظه، ذهن ما دست‌به‌کار می‌شود و دلیلی می‌سازد؛ دلیلی که شاید درد را کم کند، اما حقیقت را پنهان می‌کند. دکتر زهرا وافر، روانشناس بالینی و مدرس دانشگاه، در این گزارش از رفاقت دیرینه ما با «توجیه» می‌گوید؛ مکانیسم دفاعی که همه ما کم‌وبیش از آن استفاده می‌کنیم.

توجیه چه شکلی دارد؟

به گفته این روانشناس، توجیه اشکال گوناگونی دارد. ساده‌ترین شکل آن وقتی است که به چیزی که دلمان می‌خواهد نمی‌رسیم و ناخودآگاه ارزش آن را در نظر خودمان پایین می‌آوریم؛ همان‌طور که ضرب‌المثل معروف می‌گوید: «گربه دستش به گوشت نمی‌رسد، می‌گوید پیف پیف بو می‌دهد!» اما توجیه چهره‌های پیچیده‌تری هم دارد.

دکتر وافر توجیه را «سخنگوی هوشمند اما دروغگویی» توصیف می‌کند که در ذهن ما زندگی می‌کند. کار او این است که تصمیم‌های اشتباه، شکست‌ها و رفتارهای نادرست ما را به روایت‌هایی معقول، منطقی و قابل‌قبول تبدیل کند؛ آن‌قدر ماهرانه که خودمان هم باورش می‌کنیم.

دو مثال از زندگی روزمره

برای نمونه، کسی که شتاب‌زده کالای بسیار گرانی خریده و دیگران را متعجب کرده، ممکن است بگوید: «گران بود، اما در واقع یک سرمایه‌گذاری بلندمدت است؛ کیفیتش باعث می‌شود سال‌ها دیگر نیازی به خرید دوباره نداشته باشم.» اینجا یک تصمیم احساسی به یک تصمیم عقلانی تبدیل می‌شود.

یا کسی که به دیگری ظلم کرده، ممکن است برای توجیه رفتار خود، به تخریب فرد مظلوم بپردازد و معایب او را برشمارد تا ثابت کند آن فرد «مستحق» رفتار ظالمانه بوده است؛ نمونه‌ای از توجیه اخلاقی یک عمل نادرست.

چرا به توجیه پناه می‌بریم؟

ریشه این رفتار در نیاز عمیق انسان به حفظ یکپارچگی روانی است. ما در ذهن خود تصویری داریم: انسانی منطقی، بااخلاق، موفق و باایمان. وقتی واقعیتی مانند شکست یا رفتار غیراخلاقی این تصویر را تهدید می‌کند، میان «خودِ ایده‌آل» و «خودِ واقعی» شکافی دردناک پدید می‌آید که روانشناسان آن را «ناهماهنگی شناختی» می‌نامند.

توجیه، پلی دروغین است که ذهن برای ترمیم سریع این شکاف می‌سازد؛ پلی که ما را از فروافتادن در ورطه احساس گناه، شرم و بی‌لیاقتی نجات می‌دهد. به همین دلیل است که توجیه مانند یک مسکن قوی عمل می‌کند؛ آن‌قدر قوی که درد زخم حقیقت را برای مدتی طولانی خاموش می‌کند.

اگر این مسکن خوب است، چرا خطرناک است؟

پرسش اینجاست که اگر توجیه این‌قدر آرامش‌بخش است، چرا به‌عنوان یک مکانیسم دفاعی باید مراقب آن باشیم؟ دکتر وافر سه آسیب مهم را برمی‌شمارد:

  • توجیه جلوی یادگیری را می‌گیرد: اگر شکست من همیشه تقصیر دیگران یا شرایط باشد، هرگز نمی‌توانم اشتباهم را پیدا کنم و دفعه بعد بهتر عمل کنم.
  • توجیه روابط را مسموم می‌کند: کسی که مدام توجیه می‌کند، هرگز عذرخواهی واقعی نمی‌کند و صمیمیت و اعتماد با او به‌مرور از بین می‌رود.
  • توجیه ما را از خودِ واقعی‌مان دور می‌کند: استفاده مکرر از آن، ما را به شخصیتی نقاب‌پوش تبدیل می‌کند که در دنیایی دروغین زندگی می‌کند و هرگز با خودِ بدون نقابش روبه‌رو نمی‌شود.

راه‌حل؛ صداقت بی‌رحمانه با خود

راه‌حل، به گفته این روانشناس، «صداقت بی‌رحمانه با خود» است؛ شجاعانه‌ترین و سخت‌ترین کار دنیا. یعنی در همان لحظه‌ای که ذهن شروع به بافتن داستان‌های زیبا برای توجیه اشتباهات می‌کند، مکث کنیم، نفسی عمیق بکشیم و آن ناهماهنگی دردناک را تحمل کنیم.

بگوییم: «بله، من در امتحان رد شدم، چون به‌اندازه کافی تلاش نکردم.» «بله، من به او ظلم کردم، چون برآورده‌شدن خواسته‌های خودم برایم مهم‌تر از حق‌وحقوق دیگران بود، نه اینکه طرف مقابلم واقعاً مستحق ظلم بوده باشد.» «بله، من آن کار غیراخلاقی را انجام دادم، چون نتوانستم خودم را کنترل کنم.»

این اعتراف، مثل چاقوی جراحی است؛ برش می‌زند و درد دارد، اما دردِ شفابخشی است. این درد یعنی ما از زیر بار داستان‌های ساختگی بیرون می‌آییم و با واقعیت، با تمام زشتی و کاستی‌اش، روبه‌رو می‌شویم. تنها در همین نقطه مواجهه با حقیقت است که انسان می‌تواند خودش را همان‌گونه که هست بپذیرد و از همان نقطه، تصمیم به تغییر بگیرد.