غلامرضا معصومیفرد، آزاده و جانباز دوران دفاع مقدس اهل اراک، روایتی تأثیرگذار از هشت سال و نیم اسارت خود در اردوگاههای رژیم بعث عراق ارائه داده است. او که متولد سال ۱۳۴۴ است، در ۱۷ سالگی برای سومین بار به جبهه اعزام شد و در عملیات فتحالمبین از ناحیه دست، پا و پهلو به شدت مجروح و به اسارت درآمد.
لحظه شروع اسارت
معصومیفرد در گفتوگو با خبرنگار مهر درباره لحظه اسارت خود چنین روایت میکند: در منطقهای مینگذاری شده بودم که سه گلوله به پای راستم اصابت کرد، یک گلوله به دستم خورده بود و پهلوی سمت راستم نیز بر اثر ترکش آسیب دیده بود. خون زیادی از بدنم رفته بود و تقریباً توان حرکت نداشتم. حتی زمانی که عراقیها بالای سرم آمدند، آنقدر تشنه و ناتوان بودم که فقط با اشاره آب میخواستم. همانجا فهمیدم مسیر اسارت آغاز شده است.
شکنجه و تحقیر در اردوگاهها
آزاده دوران دفاع مقدس ادامه میدهد: ما را ابتدا به العماره و سپس به زندان بغداد منتقل کردند. حدود ۳۲۰ نفر اسیر ایرانی در آن مرحله وجود داشتند که تعداد زیادی از آنها مجروح بودند. برخورد نیروهای عراقی با مجروحان بسیار خشن بود و علاوه بر شکنجه جسمی، از تحقیر و فشارهای روانی نیز استفاده میکردند.
وی تصریح میکند: حتی در همان شبهای نخست، برای تحقیر و شکستن روحیه اسرا، از بلندگو اعلام میکردند که اینها فرزندان کسانی هستند و برای جنگ با مسلمانان عراق آمدهاند. ما را در خیابانهای بغداد میگرداندند و عدهای از مردم تحت تأثیر تبلیغات حزب بعث سنگ، زباله و هر چیزی که در دست داشتند به سمت اتوبوسها و حتی مجروحان پرتاب میکردند.
شرایط به اندازهای سخت بود که در یکی از محلهایی معروف به مرغداری متروکه که ما را نگهداری میکردند، کف زمین مملو از آشغال و آلودگی بود و مدتها بود کسی آنجا را تمیز نکرده بود. آب نیز بسیار محدود بود و مجروحان برای شستوشو و پانسمان اولیه تقریباً هیچ امکاناتی نداشتند.
نامههایی که ماهها طول میکشید
خانوادهها نیز مدتها از وضعیت اسرا خبر نداشتند. نخستین نامهای که خانواده معصومیفرد از او دریافت کردند، حدود چهار تا پنج ماه پس از اسارتش بود. نامهها از طریق صلیب سرخ جابهجا میشد و به دلیل افزایش تعداد اسرا، فاصله ارسال و دریافت نامهها گاهی به یک ماه و نیم و حتی دو ماه میرسید.
اعتصاب و تلاش برای بقا
در یکی از اردوگاهها به دلیل سن پایین برخی اسرا، آسایشگاه آنها به «آسایشگاه اطفال» معروف شده بود و معصومیفرد مسئولیت آن را برعهده داشت. بعدها نیز در اردوگاههای مختلف، به عنوان ارشد آسایشگاه و سپس فرمانده اردوگاه انتخاب شد و مسئولیت چند صد اسیر را برعهده گرفت.
به گفته وی، تا روز یازدهم اسارت، بچهها اعتصاب کردند و خواستار حضور صلیب سرخ شدند. بعد از آن تازه توانستند پانسمان را ببینند، آن هم با امکانات بسیار ابتدایی. بچههای خودشان آب جوش تهیه میکردند، زخمها را تمیز میکردند و با تکههایی از لباس و امکانات اندکی که در اختیار داشتند، به مجروحان رسیدگی میکردند.
تأثیر عمیق حجتالاسلام ابوترابیفرد
شاید مهمترین بخش روایت معصومیفرد، اشاره به حضور حجتالاسلام والمسلمین سیدعلیاکبر ابوترابیفرد در اردوگاهها باشد. به گفته او، ابوترابی فقط یک روحانی یا یک اسیر در میان اسرا نبود؛ او برای بسیاری از آنها الگوی واقعی صبر، اخلاق، مصلحتاندیشی و حفظ کرامت انسانی بود.
یکی از ویژگیهای مهم ابوترابی این بود که در برخورد با دشمن نیز مرز اخلاق را حفظ میکرد. حتی زمانی که نگهبانان عراقی با او و دیگر اسرا رفتار بسیار بدی داشتند، از آنها با عنوان «برادران عزیز عراقی» یاد میکرد. او میگفت باید کاری کنیم که رفتار ما باعث دور شدن انسانها از حقیقت و اخلاق نشود.
معصومیفرد خاطرهای جالب را نیز نقل میکند: یک بار یکی از شکنجهگران، ابوترابی را به شدت شکنجه کرده بود، اما بعدها همین فرد تحت تأثیر رفتار و شخصیت او قرار گرفت و مسیر زندگیاش کاملاً تغییر کرد. این نشان میدهد که سیاست و روش ابوترابی فقط مقابله و خشم نبود، بلکه میخواست حتی در دل دشمن نیز اثر مثبت ایجاد کند.
پایان جنگ و بازگشت به میهن
معصومیفرد درباره پایان جنگ میگوید: وقتی خبر آتشبس و پایان جنگ به ما رسید، به جای اینکه فقط خوشحال شویم، بسیاری از بچهها گریه کردند. سالها آرزو داشتیم آزاد شویم و نخستین کاری که میخواستیم انجام دهیم، دیدار امام خمینی(ره) بود. برای همین وقتی شنیدیم امام جام زهر را نوشیدهاند، بچهها ناراحت شدند.
آزادگی؛ مدرسه بزرگ انسانسازی
معصومیفرد با بیان اینکه دوران اسارت برای او و بسیاری از آزادگان یک مدرسه بزرگ انسانسازی بود، اظهار میکند: ما خام به جبهه رفتیم و پخته برگشتیم. اگرچه اسارت از نظر جسمی و روحی بسیار سخت بود، اما انسانهایی مانند ابوترابی به ما یاد دادند چگونه در سختترین شرایط خودمان را نبازیم، چگونه مصلحت جمع را بر خواسته شخصی ترجیح دهیم و چگونه حتی در برابر دشمن، اخلاق را فراموش نکنیم.
او تأکید میکند: آنچه از ابوترابی یاد گرفتیم فقط مربوط به دوران اسارت نبود. بسیاری از رفتارها و نگاههایی که امروز در زندگی داریم، ریشه در همان سالها دارد. انسان شاید هشت سال و نیم اسیر باشد، اما اگر درست از آن دوران عبور کند، از نظر فکری و اخلاقی میتواند به اندازه چندین دهه تجربه به دست آورد.
نظرات (0)