اعتماد به همسایه برای نگهداری از یک کودک خردسال، پایان تلخی برای مادری تنها رقم زد؛ کودکی که مادرش برای یک لقمه نان ناچار به کار در خانه دیگران بود، پس از سپرده شدن به خانواده همسایه با ضربه مغزی جان خود را از دست داد و پرونده‌ای جنایی روی میز پلیس و دستگاه قضایی گشوده شد.

زندگی سخت مادری تنها در تهران

بر اساس روایت منتشرشده، سودابه زنی جوان است که سه سال پیش همسرش را در حادثه‌ای تلخ از دست داده است. همسر او در تعمیرگاه خودرو کار می‌کرد و زمانی که دخترشان تنها شش ماه داشت، بر اثر انفجار در محل کار دچار سوختگی شدید شد و حدود یک ماه بعد جان باخت. با وجود اعلام نظر کارشناسان مبنی بر بی‌احتیاطی کارگران، صاحب تعمیرگاه نه‌تنها خسارتی پرداخت نکرد بلکه قصد شکایت نیز داشت که در نهایت با وساطت اطرافیان از آن صرف‌نظر کرد.

پس از این حادثه، سودابه بدون پشتوانه مالی و در حالی که نوزادی در آغوش داشت، تنها ماند. خانواده همسرش در شهرستان زندگی می‌کردند و از نظر مالی توان حمایت نداشتند و خانواده خودش نیز ساکن روستایی در شمال کشور بودند. او برای گذران زندگی به تهران آمد و مدتی در خانه‌های مختلف به کار نظافت و آشپزی مشغول شد تا اینکه با زنی به نام مژگان آشنا شد.

مژگان نیز سه سال قبل همسرش را از دست داده بود، اما برخلاف سودابه وارث ثروتی قابل توجه شده بود. او با مشاهده امانت‌داری و کیفیت کار سودابه، از وی خواست به صورت ثابت تنها برای او کار کند. سودابه مسئولیت نظافت، آشپزی و امور خانه را برعهده گرفت و در مقابل حقوق و مزایای منظم و کمک‌های موردی دریافت می‌کرد. با این حال، مژگان شرط گذاشته بود که سودابه فرزندش را به محل کار نیاورد؛ شرطی که به گفته سودابه شاید به دلیل ناتوانی صاحبخانه در تجربه حس مادری بوده است.

شبی که کودک به خانه همسایه سپرده شد

به همین دلیل سودابه ناچار بود دخترش را هنگام کار به پیرزنی تنها از همسایگانش بسپارد و ماهانه مبلغ اندکی نیز برای نگهداری به او پرداخت کند. این جدایی همیشگی، به‌ویژه در شب‌هایی که مهمانی‌های مژگان تا نیمه‌شب طول می‌کشید، اضطراب و نگرانی زیادی برای مادر جوان ایجاد می‌کرد.

در شبی که این حادثه رقم خورد، مهمانی خانه مژگان تا حدود یک بامداد ادامه داشت. سودابه که دل‌نگران کودکش بود، بارها به ساعت نگاه می‌کرد و در نهایت با تردید از صاحبخانه اجازه خواست تا زودتر برود. مژگان ابتدا با تعجب و نارضایتی گفت که هنوز مهمانان حضور دارند و کارها باقی مانده است، اما در نهایت با اصرار سودابه مبنی بر اینکه صبح زود بازخواهد گشت و همه کارهای نیمه‌تمام را انجام خواهد داد، رضایت داد و اجازه رفتن صادر شد.

سودابه شتابان به خانه بازگشت اما هرچه زنگ خانه پیرزن را فشرد، پاسخی نشنید. تماس تلفنی نیز بی‌نتیجه ماند. پس از حدود یک ربع انتظار و کوبیدن در، همسایه دیواربه‌دیوار به نام مینا از پنجره پاسخ داد و گفت پیرزن از عصر به دلیل بدحال شدن با اورژانس به بیمارستان منتقل شده است.

سودابه با نگرانی سراغ دخترش را گرفت و مینا اطمینان داد که کودک را به خانه خود برده و اکنون خواب است. مینا زنی خوش‌رفتار توصیف شده اما همسرش مردی بیکار، معتاد و چشم‌چران بود که پیش‌تر نیز برای سودابه ایجاد مزاحمت کرده بود؛ هرچند سودابه به احترام مینا هرگز موضوع را openly مطرح نکرده و تنها تلاش می‌کرد با او روبه‌رو نشود.

تردید مادر و نشانه‌های نگران‌کننده

آن شب سودابه برای بردن دخترش وارد خانه مینا شد؛ مرد روی مبل نشسته و سیگار می‌کشید. سودابه به سرعت دخترش را در آغوش گرفت و از خانه خارج شد. مینا هنگام بدرقه گفت به نظر می‌رسد پیرزن چند روزی در بیمارستان بستری خواهد بود و پیشنهاد داد در صورت تمایل می‌تواند از کودک مراقبت کند. سودابه با وجود بی‌میلی و نگرانی درونی، تشکر کرد و به خانه رفت اما تا صبح خواب به چشمانش نیامد.

او از یک سو به مژگان قول داده بود صبح زود سر کار حاضر شود و از سوی دیگر کسی را برای سپردن فرزندش نداشت. سرانجام ناچار شد صبح روز بعد دوباره دخترش را به مینا بسپارد. در تمام طول روز فکر و ذهنش نزد کودک بود و عصر زودتر مرخصی گرفت و با دلشوره به خانه بازگشت.

هنگام مراجعه به خانه مینا، رفتار مضطرب و لکنت‌گونه مینا و نبود همسرش در خانه، حس نگرانی سودابه را تشدید کرد. دختربچه رنگ‌پریده و بدنش سرد بود. سودابه با نگرانی علت را پرسید اما مینا با دستپاچگی گفت چیز مهمی نیست و کودک به دلیل بازی زیاد خسته شده است.

هل دادن مرگبار به خاطر کثیف شدن فرش

سودابه کودک را به خانه برد اما دختر که گویی از چیزی ترسیده بود، سکوت کرده و پاسخی نمی‌داد. حدود یک ساعت بعد وضعیت او وخیم‌تر شد؛ کودک چند بار دچار استفراغ شد و سپس از هوش رفت. مادر هراسان او را به درمانگاه رساند اما تلاش کادر درمان بی‌نتیجه ماند و دختر خردسال همان شب جان باخت.

پزشکان علت اولیه مرگ را ضربه به سر اعلام کردند و به دلیل مشکوک بودن موضوع، مراتب به پلیس اطلاع داده شد. مأموران در تحقیقات اولیه سراغ مادر رفتند و سودابه تمام ماجرای آن روز و سپردن کودک به همسایه را شرح داد و به صراحت از مینا و همسرش شکایت کرد.

با دستگیری این زوج، مینا در بازجویی در حالی که گریه می‌کرد گفت همسرش به دلیل اینکه دختربچه فرش خانه را کثیف کرده بود، عصبانی شده و او را هل داده است و سر کودک به دیوار برخورد کرده است. همین اظهارات، فرضیه قتل ناشی از عصبانیت آنی و خشونت خانگی را پررنگ کرد.

بازداشت متهم و درخواست اشد مجازات

در پی این اعتراف، مرد معتاد به عنوان متهم اصلی بازداشت شد و با شکایت مادر داغدار که خواستار اشد مجازات شده است، در زندان به سر می‌برد تا پرونده مراحل بازپرسی و صدور حکم را طی کند. تحقیقات تکمیلی درباره جزئیات دقیق حادثه، سابقه متهم و مسئولیت احتمالی همسر وی همچنان ادامه دارد.

این حادثه تلخ بار دیگر زنگ خطر آسیب‌پذیری کودکان خانواده‌های کم‌برخوردار و ضرورت حمایت اجتماعی از مادران سرپرست خانوار را به صدا درآورده است؛ مادرانی که میان تأمین معیشت و نگهداری ایمن از فرزند، ناچار به انتخاب‌های دشوار و پرخطر می‌شوند.