بیش از دو دهه از پایان یکی از هولناکترین پروندههای جنایی ایران میگذرد، اما نام «پاکدشت» همچنان با کابوسی گره خورده که خانوادههای بسیاری را داغدار کرد. پرونده محمد بیجه که با ربودن، تعرض و قتل دهها کودک و حتی چند بزرگسال، جامعه را در شوک فرو برد، این روزها در بازخوانی تازهای از سوی ضابطان و بازپرس وقت پرونده، دوباره مورد توجه قرار گرفته است.
گم شدنهای مرموز و حساسیت پلیس شهرری
ماجرا از گزارشهای پیدرپی ناپدید شدن کودکان در سه نقطه پاکدشت، حصارامیر و فرونآباد آغاز شد. تکرار این گمشدنها در یک محدوده جغرافیایی کوچک، حساسیت کارآگاهان پلیس شهرری را برانگیخت. این فرضیه قوت گرفت که این حوادث، ادامه زنجیره جنایاتی است که پیشتر نیز چند خانواده را عزادار کرده بود.
کارآگاهان برای یافتن سرنخی، به محل بازی کودکان نزدیک شدند؛ جایی که یک مغازه ضایعاتفروشی قرار داشت. صاحب این مغازه جوانی معروف به «علی باغی» بود که به دلیل نزدیکی محل کارش به محل تردد کودکان، به عنوان مظنون بازداشت شد. او در ابتدا همه چیز را انکار کرد و تحقیقات بدون نتیجه مشخص ادامه داشت.
نجات معجزهآسا که قفل پرونده را گشود
نقطه عطف پرونده، پیدا شدن پیکر نیمهجان یکی از پسران گمشده در نزدیکی یک کانال آب بود. کشاورزی که از آن حوالی میگذشت، بدن بیرمق کودک را یافت و او را به بیمارستان رساند. پزشکان پس از معاینه، وقوع تجاوز را تأیید کردند و کودک در حالت کما بستری شد.
دو روز بعد، کودک به هوش آمد و در اظهاراتی تکاندهنده نام دو نفر را بر زبان آورد: «بیجه و علی باغی». او گفت این دو نفر او را ربوده، مورد آزار قرار داده و قصد کشتنش را داشتهاند، اما با نزدیک شدن کشاورز، هراسان گریختهاند.
همین شهادت کافی بود تا علی باغی لب به اعتراف بگشاید. او اقرار کرد به همراه محمد بیجه، سه کودک را ربوده و پس از قتل، اجسادشان را دفن کردهاند. مسیر تحقیقات از این لحظه به سمت کورههای آجرپزی کشیده شد؛ جایی که محمد بیجه همراه پدر و نامادری خود کار و زندگی میکرد.
لحظه دستگیری؛ کبوتری در دست و سری بریده
سرهنگ مرتضی نثاری که در آن زمان افسر پایگاه نهم پلیس آگاهی و مأمور دستگیری بیجه بود، در روایت خود گفته است بیجه در ابتدا منکر همه چیز بود، اما در ادامه تحقیقات دامنهدار به جنایاتی اعتراف کرد که طی حدود دو سال مرتکب شده بود؛ ربودن کودکان، تعرض و سپس قتل برای از بین بردن ردی از خود، همراه با دفن یا سوزاندن اجساد.
روایت دستگیری او هنوز هم تکاندهنده است. به گفته این افسر، وقتی مأموران از بالای درهای که کورهپزخانه در آن قرار داشت وارد شدند، بیجه را نشسته دیدند در حالی که کبوتری در دست داشت. او بدون تلاش برای فرار، با دیدن مأموران سر کبوتر را با دست کند و گفت از زمانی که علی دستگیر شده، منتظر این لحظه بوده است. جمله او چنین بود که از این قتلهای سیریناپذیر خسته شده و دیگر از کشتن لذت نمیبرد.
بیجه در بازجوییها حتی نقشهای هولناکتر را فاش کرد. او مدعی شد اگر چند روز دیگر دستگیر نمیشد، قصد داشته با ریختن سیانور در تانکر آب یکی از مدارس ابتدایی منطقه، تعداد زیادی از دانشآموزان را به قتل برساند. انگیزه ادعاییاش جلب توجه مسئولان به فقر گسترده در آن منطقه محروم عنوان شده بود.
کودکیِ زخمیِ قاتل؛ از قربانی تا جلاد
در بررسیهای شخصیتی، بیجه ۲۷ ساله، فردی بسیار درونگرا، حساس و منزوی توصیف شده است. به گفته بازپرس پرونده، حسین اصغرزاده، او کودکی بسیار ناامن داشته؛ مادرش را زود از دست داده، پدر معتادش او را نیز به اعتیاد کشانده و شاهد کتک خوردن شدید نامادریاش بوده است. علاقه عجیبی به نامادری خود داشت تا جایی که از مأموران خواسته بود کاری به او نداشته باشند.
نکته تلخ دیگر این است که بیجه خود در کودکی بارها قربانی تعرض از سوی علی باغی شده بود. او بعدها اذعان کرده بود که برخی از قربانیان را در حالی که هنوز نیمهجان بودند و التماس میکردند، دفن یا آتش میزده است. در ابتدا عذاب وجدان داشته، اما به مرور این کار برایش عادی شده و هر چند روز یک بار برای آرام شدن دست به جنایت میزده است. علاوه بر کودکان، یک زن و مرد معتاد نیز در میان قربانیان او بودند.
به گفته خودش، انتخاب قربانیان از میان کودکانی با زندگی سخت و فقیرانه بوده است؛ کودکانی که به زعم او «برای جامعه مفید نبودند». او برای منحرف کردن ذهن دیگران، هنگام سوزاندن اجساد، جسد سگی را نیز در آتش میانداخت و اجساد را در بیابانهای خلوت دفن میکرد.
بازپرس پرونده همچنین به استعداد بالای بیجه اشاره کرده و گفته او آرزو داشته جراح شود و شاید به همین دلیل با سنگ سر قربانیان را میشکافته است؛ همان ضربهای که خود در کودکی تجربه کرده بود.
دادگاه و حکم بیسابقه
با تکمیل اعترافات، پرونده ۲۲ مهر ۱۳۸۳ به دادگاه رفت. جو دادگاه به شدت ملتهب بود؛ خانواده قربانیان با دیدن بیجه به سوی او هجوم بردند و مأموران به سختی مانع نزدیک شدن آنها شدند. فریادهای «باید خودمان اعدامش کنیم» در سالن پیچیده بود.
سرانجام در ۲۷ آبان ۱۳۸۳ شعبه ۷۴ دادگاه کیفری استان تهران به ریاست قاضی منصور یاورزاده یگانه و چهار مستشار، رأی خود را صادر کرد. بر اساس آنچه نماینده وقت دادستان، علی دلداری، اعلام کرده است، بیجه به دلیل قتل عمدی ۲۰ کودک، زن و مرد به ۱۶ بار قصاص و پرداخت ۴ فقره دیه، به اتهام لواط به یک بار اعدام در ملأعام، به ۱۰۰ ضربه شلاق، به ۱۵ سال حبس برای آدمربایی، سه سال حبس برای هفت فقره شروع به قتل، پرداخت دیه بابت ایراد ضرب و جرح عمدی و پنج فقره ارش بابت جنایت بر میت محکوم شد. همدست او، علی باغی، به ۱۵ سال حبس محکوم شد و پس از تحمل کیفر آزاد گردید.
آخرین روز؛ از نان بربری تا جمله پای چوبه دار
حکم اعدام محمد بیجه سحرگاه ۲۶ اسفند ۱۳۸۳ در ملأعام اجرا شد. صدها نفر برای تماشای اجرای حکم گرد آمده بودند. روایت میشود بیجه تا لحظه آخر خونسرد بود و حتی با خنده آخرین خواستهاش را چنین مطرح کرد: «هوس نان بربری کردهام». برایش نان بربری و پنیر آوردند و او پس از خوردن، به محوطه اجرای حکم منتقل شد.
ابتدا حکم شلاق اجرا شد و در میان ازدحام، برادر یکی از مقتولان با چاقو به او حمله کرد. از آن لحظه، اضطراب در چهره بیجه نمایان شد. او پیش از مرگ گفت از مرگ نمیترسد و معتقد است هر کس تاوان اعمالش را در همین دنیا میدهد. آخرین جملهاش که در حافظه بسیاری مانده، این بود: «من پاکدشت را به دنیا معرفی و بالاخره آن را معروف کردم.»
نگاه انتقادی پس از ۲۲ سال
بازپرس پرونده پس از گذشت ۲۲ سال میگوید در تمام سالهای قضاوت، مجرمی با این خصایص ندیده که همزمان مرتکب تجاوز، قتل، سوزاندن جسد و پودر کردن بقایای اجساد و ریختن آن در رودخانه شود؛ ترکیبی که او را از نظر جرمشناسی منحصر به فرد میکرده و نیاز به مطالعات عمیقتر جامعهشناختی و روانشناختی داشته است.
به گفته او، بیجه جز چند مصاحبه کوتاه، به طور جدی مورد واکاوی علمی قرار نگرفت. به اعتقاد این مقام قضایی، این جنایات در محدودهای کوچک رخ داده و باید بسیار زودتر، حتی پس از چهارمین جنایت، متوقف میشد، اما ضعف سیستم امنیتی وقت، بیتوجهی به خانوادههای کمبضاعتی که توان گرفتن سرویس مدرسه برای فرزندانشان را نداشتند و آزاد شدن بیجه پس از ۴۰ روز بازداشت موقت به دلیل نبود مدارک کافی، فرصت تکرار جنایت را فراهم کرد. او حتی اعتراف کرده بود تمام جزئیات جنایاتش را در دفترچهای مینوشته که پس از آزادی از بین برده و مأموران نیز در بازرسی اول، سوله محل زندگیش را به طور کامل بررسی نکرده بودند؛ جایی که بعدها عینک یکی از قربانیان در آن کشف شد.
این بازخوانی نشان میدهد فاجعه پاکدشت تنها حاصل روانپریشی یک فرد نبود، بلکه محصول همزمان فقر ساختاری، کودک کار، اعتیاد، خشونت خانگی و خلأهای نظارتی بود؛ زخمی که حتی پس از اجرای عدالت، تا سالها بر پیکر آن منطقه باقی ماند.
نظرات (0)