اواخر دهه ۱۹۳۰ اتحاد جماهیر شوروی صحنه یکی از تاریکترین فصلهای تاریخ معاصر بود؛ دورانی که ژوزف استالین برای از میان برداشتن هرگونه تهدید احتمالی علیه قدرت خود، دستگاه عظیمی از سرکوب را به کار انداخت. آنچه بعدها «پاکسازی بزرگ» یا «وحشت بزرگ» نام گرفت، نه یک تصفیه محدود حزبی بلکه موجی زنجیرهای از اتهامزنی، بازداشت، اعترافگیری اجباری و اعدام بود که از رأس هرم حزب تا لایههای ارتش و جامعه را درنوردید.
از آنارشی ۱۹۱۷ تا تثبیت قدرت سرخها
برای فهم ریشههای این وحشت باید به یک دهه پیشتر بازگشت. در آوریل ۱۹۱۷ روسیه تزاری در اثر فرسایش ناشی از جنگ جهانی اول در آستانه فروپاشی بود. نارضایتی عمومی از نیکلای دوم افزایش یافته بود و اصلاحات نیمبند پس از انقلاب ۱۹۰۵ نتوانسته بود بحران را مهار کند. در همین آشفتگی، آلمان که دشمن اصلی روسیه در جنگ بود، زمینه بازگشت گروهی از تبعیدیان سوسیالیست به رهبری ولادیمیر لنین را فراهم کرد.
بازگشت لنین به پتروگراد به انقلاب اکتبر انجامید؛ انقلابی که کنترل مسکو و پتروگراد (سنپترزبورگ امروزی) را به بلشویکها سپرد. با این حال حاکمیت کمونیستها در ابتدا محدود به چند کانون شهری بود. مخالفان موسوم به «سفیدها» با حمایت دیپلماتیک و مادی متفقین جنگ جهانی اول به مقابله با «سرخها» برخاستند، اما در جنگ داخلی چندساله به تدریج عقب رانده شدند. با سقوط ولادیوستوک در شرق دور در سال ۱۹۲۲ و اعلام رسمی اتحاد جماهیر شوروی در ۳۰ دسامبر همان سال، لنین توانست نخستین حکومت کمونیستی جهان را تثبیت کند.
خیز استالین از سایه لنین
در میان یاران لنین، ژوزف دژوگاشویلی که بعدها نام «استالین» را برگزید - ترکیبی از واژه روسی «ستال» به معنای فولاد و نام لنین - به سرعت پلههای قدرت را پیمود. پس از انقلاب به دبیرکلی حزب کمونیست رسید و از همین جایگاه نفوذ خود را گسترش داد.
در سال ۱۹۲۲ لنین دچار سلسله سکتههای مغزی شد و استالین از خلأ ایجادشده برای در دست گرفتن امور اجرایی استفاده کرد. خود لنین در ژانویه ۱۹۲۳ درباره تمرکز بیش از حد قدرت در دست استالین هشدار داد و حتی برکناری او را توصیه کرد. در مارس همان سال تنش میان آن دو به جایی رسید که لنین تهدید به قطع کامل رابطه کرد، اما وخامت بیماری مانع پیگیری شد. پس از مرگ لنین در ژانویه ۱۹۲۴، دیگر رهبران حزب برای مهار لئون تروتسکی، استالین را در قدرت نگه داشتند. این محاسبه اما نتیجه معکوس داد؛ استالین با تسلط بر سازوکار انتخابات درونحزبی، نخست تروتسکی و سپس رقبایی چون گریگوری زینوویف و لو کامنف را تا پایان ۱۹۲۷ از حزب کنار زد. با تبعید تروتسکی و حذف دیگر رقبا، تا سال ۱۹۲۹ استالین به رهبر بلامنازع شوروی بدل شده بود.
سیاستهای آهنین و نارضایتی فزاینده
دوران استالین به مراتب سختگیرانهتر از عصر لنین بود. اشتراکیسازی اجباری کشاورزی و صنعتیسازی شتابزده ستونهای برنامه او را تشکیل میداد. نتیجه اولیه این سیاست در اوایل دهه ۱۹۳۰ فاجعهبار بود؛ افت شدید تولید غذا و بروز قحطی گسترده بهویژه در اوکراین و قزاقستان که از آن با عنوان هولودومور یاد میشود. هرچند دولت تا ۱۹۳۳ کنترل کامل بر بخش کشاورزی را برقرار کرد، اما هزینه انسانی و نارضایتی سیاسی از خشنودی استالین بسیار بالا بود.
در هفدهمین کنگره حزب در اوایل ۱۹۳۴ گزارشهایی منتشر شد مبنی بر اینکه بخش قابل توجهی از اعضا به سرگئی کیروف به عنوان جایگزین استالین رأی دادهاند؛ رأیی که عملاً به معنای تغییر رهبری شوروی بود. سندی قطعی از نتیجه آن رأیگیری باقی نمانده، اما نکته قابل تأمل این است که بسیاری از شرکتکنندگان در آن کنگره بعدها در جریان پاکسازی ناپدید شدند. در دسامبر همان سال کیروف در شرایطی مشکوک ترور شد؛ رویدادی که استالین آن را به گردن رقبا از جمله تروتسکی انداخت. تروتسکی سالها بعد خود در مکزیکوسیتی ترور شد. بسیاری از مورخان امروز معتقدند قتل کیروف با طراحی یا دستکم بهرهبرداری استالین، بهانهای برای آغاز موج سرکوب فراهم کرد.
دستگاه وحشت؛ NKVD و دوران یژوف
همزمان با این تحولات، پلیس مخفی جدیدی با عنوان کمیساریای خلق در امور داخلی یا NKVD شکل گرفت؛ نهادی با ساختاری گسترده و اختیارات فراگیر که از مرزبانان تا امنیت داخلی را در بر میگرفت. در ۱۹۳۶ استالین نیکولای یژوف را به ریاست این سازمان منصوب کرد؛ جانشین گنریخ یاگودا که خود در ۱۹۳۸ پس از یک محاکمه نمایشی اعدام شد.
یژوف به بیرحمی شهرت یافت و هر فرد مظنون به «دشمن مردم» بودن را بیدرنگ تحت تعقیب قرار داد. یکی از انگیزههای توسعه فعالیت NKVD در نیمه دوم دهه ۱۹۳۰، بهرهگیری از زندانیان سیاسی به عنوان نیروی کار اجباری بود؛ کسانی که در معادن و پروژههای عظیم ساختمانی به کار گرفته میشدند و زیرساختهای مورد نظر حکومت را میساختند. گزارشها حاکی است این نهاد در حذف فیزیکی مخالفان نیز نقش داشت و مرگهای ناگهانی مقامها با عناوینی چون «سکته قلبی» پوششی برای ترورهای هدفمند بود. NKVD عملاً فراتر از قوانین رسمی، قواعد و دادگاههای ویژه خود را اعمال میکرد.
پاکسازی بزرگ؛ اتهام هرکس، به هر بهانه
پاکسازی بزرگ که آغاز آن را عموماً ۱۹۳۶ میدانند، در ظاهر مخالفان سیاسی را هدف گرفته بود، اما در حکومتی تکحزبی که هر فعالیت به سیاست گره خورده بود، دایره اتهام تقریباً نامحدود شد. هر رقیب بالقوهای ممکن بود به «ضدانقلاب»، جاسوسی برای بیگانه، خرابکاری یا حتی «انگل اجتماعی» و کمکاری متهم شود. از همین رو این دوره «وحشت بزرگ» نیز خوانده شد؛ هیچکس از احضار ناگهانی در امان نبود.
در ابتدا روشنفکران، نویسندگان و هنرمندان منتقد در کانون فشار قرار داشتند، اما از ۱۹۳۷ دامنه سرکوب به ارتش سرخ کشیده شد. هزاران افسر ارشد به اتهام همکاری با قدرتهای خارجی بهویژه آلمان نازی بازداشت و بسیاری اعدام شدند. یکی از تفسیرهای رایج این است که استالین از محبوبیت فرماندهانی چون مارشال میخائیل توخاچفسکی بیم داشت و میترسید آنان به رقیبی برای رهبری بدل شوند. نتیجه این تصفیه گسترده، تضعیف شدید بدنه فرماندهی ارتش در آستانه جنگ جهانی دوم بود؛ ضربهای که بهای آن در سالهای نخست جنگ پرداخت شد.
محاکمههای نمایشی مسکو
بخش نمایشی این سرکوب، «محاکمههای مسکو» بود. در این دادگاهها تلاش میشد تصویری از توطئه گسترده ضدانقلاب، جاسوسی و خرابکاری ارائه شود تا پاکسازیها موجه جلوه کند. با این حال به جای اسناد معتبر، پروندهها عمدتاً بر اعترافهای گرفتهشده زیر شکنجه، ضربوشتم و تهدید خانواده متهمان استوار بود. متهمان در برابر دوربین و در حضور خبرنگاران خارجی به جرائمی اعتراف میکردند که بسیاری از آنها بعدها ساختگی بودنشان اثبات شد. همین ویژگی، اصطلاح «محاکمه نمایشی» را وارد ادبیات سیاسی جهان کرد.
اردوگاههای گولاگ و ابعاد انسانی فاجعه
در کنار اعدامها، تبعید به شبکه اردوگاههای کار اجباری موسوم به گولاگ بخش جداییناپذیر پاکسازی بود. صدها هزار نفر به اتهامهای واهی به این اردوگاهها فرستاده شدند و در شرایط سخت آبوهوایی، سوءتغذیه و کار طاقتفرسا جان باختند یا سالها از خانواده جدا ماندند. استفاده از این نیروی کار ارزان برای اجرای پروژههای صنعتی و معدنی، سرکوب را با منافع اقتصادی حکومت گره زده بود و چرخه بازداشت و بهرهکشی را تداوم میبخشید.
میراثی که شوروی را تضعیف کرد
پاکسازی بزرگ اگرچه در کوتاهمدت وفاداری ظاهری پیرامون استالین را تضمین کرد، اما در میانمدت با حذف نخبگان حزبی، مدیران باتجربه و فرماندهان کارآزموده، ظرفیت اداری و نظامی شوروی را به شدت کاهش داد. فضای بیاعتمادی، چاپلوسی و اتهامزنی متقابل در ساختار قدرت نهادینه شد و هرگونه ابتکار مستقل را سرکوب کرد. مورخان این دوره را نمونهای کلاسیک از چگونگی تبدیل ترس فردی یک دیکتاتور از رقبا به تراژدی ملی میدانند؛ تراژدیای که قربانیان آن از رهبران قدیمی انقلاب تا افسران جوان و کارگران عادی را در بر گرفت و خاطره آن دههها بر حافظه جمعی شوروی سنگینی کرد.
نظرات (0)