سقوط دمشق در دسامبر ۲۰۲۴ را نمی‌توان صرفاً یک تحول سیاسی یا از دست رفتن یک هم‌پیمان منطقه‌ای دانست. این رویداد به معنای فرو ریختن یک زیرساخت ژئوپلیتیک بود که بیش از دو دهه نقش شریان حیاتی اتصال زمینی محور مقاومت را ایفا می‌کرد. با از بین رفتن این حلقه، معادلات قدرت در خاورمیانه دچار خللی عمیق شد و این پرسش بنیادین را پیش کشید که آیا این محور قادر به یافتن جایگزینی کارآمد برای آن خواهد بود یا با واقعیتی به‌مراتب پیچیده‌تر مواجه است.

از پل زمینی سوریه تا گلوگاه دریایی یمن

در ژانویه ۲۰۲۵، حسین الله‌کرم از بنیان‌گذاران انصار حزب‌الله در تحلیلی که بیشتر باید آن را قرائتی درون‌گفتمانی دانست تا موضع رسمی تهران، صورت‌بندی قابل تأملی ارائه کرد. او سوریه را ستون فقرات اتصال محور مقاومت خواند و تأکید کرد که این کشور نقشی بی‌بدیل در هر سناریوی نظامی مرتبط با جبهه شمالی فلسطین اشغالی داشت. به گفته او، در چارچوب ایدئولوژی راهبردی این محور، پس از سوریه این نقش به یمن منتقل شده است.

این ارزیابی هرچند بازتابی از جست‌وجوی راهبردی بخشی از بدنه محور برای یافتن گلوگاه‌های جایگزین است، اما برای سنجش اعتبار آن باید میان دو کارکرد کاملاً متفاوت تمایز قائل شد. سوریه یک پل زمینی بود؛ مسیری برای انتقال تسلیحات، نیرو و پشتیبانی لجستیکی به شکل پیوسته و زمینی. یمن اما یک گلوگاه دریایی است؛ نقطه‌ای که قدرت آن نه در انتقال، بلکه در توان اختلال و اثرگذاری بر شریان تجارت و انرژی جهانی نهفته است. این دو کارکرد جانشین یکدیگر نیستند، بلکه مکمل‌اند و جابه‌جایی مرکز ثقل از خشکی به دریا به معنای تغییر ماهیت ابزار قدرت است، نه فقط تغییر مختصات جغرافیایی.

باب‌المندب؛ وقتی آمارها از میدان سبقت می‌گیرند

اثرگذاری یمن بر تنگه باب‌المندب پیش از هر تحول میدانی جدید، در آمارهای بین‌المللی خود را نشان داده بود. بر اساس داده‌های اداره اطلاعات انرژی آمریکا (EIA)، میانگین جریان نفت خام و فرآورده‌های نفتی عبوری از این تنگه در هشت ماه نخست سال ۲۰۲۴ به حدود ۴ میلیون بشکه در روز سقوط کرد، در حالی که این رقم در سال ۲۰۲۳ به طور میانگین ۸.۷ میلیون بشکه در روز بود. این افت بیش از ۵۰ درصدی، نتیجه مستقیم عملیات انصارالله علیه کشتی‌های تجاری و تغییر مسیر ناوگان بین‌المللی به سمت دماغه امید نیک در جنوب آفریقا بود.

نقطه عطف میدانی اما در سپتامبر ۲۰۲۶ رقم خورد. از سوم سپتامبر، نیروهای انصارالله در عملیاتی هدفمند موفق به تصرف شهر بندری مخا و جزیره راهبردی میون (پریم) در دهانه تنگه باب‌المندب شدند. هانس گروندبرگ، فرستاده ویژه سازمان ملل در امور یمن، در گزارش ۱۰ سپتامبر خود به شورای امنیت تأیید کرد که انصارالله کنترل مخا را به دست گرفته و اکنون در مجاورت مستقیم یکی از حیاتی‌ترین آبراه‌های جهان مستقر شده است، هرچند تأکید کرد که درگیری‌ها همچنان ادامه دارد و وضعیت میدانی سیال و شکننده است.

کارشناسان در این میان بر تفکیک سه سطح از کنترل تأکید می‌کنند: کنترل بر نوار ساحلی، کنترل بر جزایر دهانه تنگه، و کنترل کامل و پایدار بر تردد دریایی. تصرف مخا و میون بی‌تردید توان انصارالله برای تهدید یا ایجاد اختلال در ترافیک دریایی از فاصله نزدیک را به شکل چشمگیری افزایش داده، اما این به معنای توانایی بستن دائمی و مطلق تنگه در برابر ناوگان قدرت‌های بزرگ دریایی نیست. واکنش محتاطانه آمریکا نیز همین واقعیت را تأیید می‌کند؛ واشنگتن تاکنون از برنامه‌ریزی برای عملیات نظامی مستقیم علیه انصارالله خودداری کرده و راهبرد خود را به ارائه اطلاعات و پشتیبانی در حوزه هدف‌گیری به عربستان سعودی محدود کرده است.

چرا باب‌المندب برای ریاض حیاتی‌تر شده است؟

اهمیت راهبردی باب‌المندب برای انصارالله تنها ناشی از جغرافیا نیست، بلکه مستقیماً به تغییر راهبرد انرژی عربستان سعودی گره خورده است. از مارس ۲۰۲۶، ریاض به دلیل تشدید ناامنی در تنگه هرمز، صادرات نفت خام خود از طریق بندر ینبع در ساحل دریای سرخ را به شدت افزایش داد. بر اساس گزارش‌ها، تنها در پنج روز منتهی به ۲۴ مارس، میانگین صادرات از پایانه‌های ینبع به ۴.۴ میلیون بشکه در روز رسید و شرکت آرامکو هدف‌گذاری کرده این رقم را به بیش از ۵ میلیون بشکه در روز برساند.

این زنجیره علت و معلولی بسیار گویاست: تلاش عربستان برای کاهش وابستگی به تنگه هرمز، عملاً وابستگی جدید و عمیقی به تنگه باب‌المندب ایجاد کرده است. هر اقدامی که ریاض برای دور زدن هرمز انجام داده، آسیب‌پذیری تازه‌ای در دریای سرخ برایش به وجود آورده و انصارالله با استقرار در مجاورت این گذرگاه، اکنون دست خود را بر یکی از شریان‌های اقتصادی حیاتی سعودی گذاشته است. در همین فضا بود که محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس شورای اسلامی، در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس با اشاره به پیشروی‌های میدانی یمن نوشت که «مردم شجاع یمن قطعاً پیروز خواهند شد»؛ واکنشی که وزن سیاسی این تحول را برای تهران نشان می‌دهد.

خودمختاری انصارالله؛ برگ برنده یا پاشنه آشیل؟

یکی از ویژگی‌های متمایز انصارالله در مقایسه با سایر اجزای محور مقاومت، درجه بالای استقلال در تصمیم‌گیری است. امیرسعید ایروانی، سفیر و نماینده دائم ایران در سازمان ملل، در ژوئیه ۲۰۲۶ صراحتاً تأکید کرد که انصارالله به هیچ عنوان به عنوان نیروی نیابتی تحت فرماندهی عمل نمی‌کند، بلکه شریکی همسو و مستقل است.

این استقلال صرفاً در حد اظهارات دیپلماتیک باقی نمانده است. در سال ۲۰۱۹ و در اوج تنش میان تهران و ریاض، انصارالله به صورت یک‌جانبه آتش‌بسی با عربستان اعلام کرد؛ تصمیمی که لزوماً با محاسبات آن مقطع محور مقاومت هم‌راستا نبود و نشان داد صنعا بر اساس منافع و محاسبات ملی خود تصمیم می‌گیرد.

این خودمختاری شمشیری دولبه است. از یک سو به انصارالله مشروعیت داخلی و توان مقاومت بیشتر در برابر فشارهای خارجی می‌بخشد، زیرا به عنوان بازیگری بومی و نه صرفاً بازوی یک قدرت خارجی شناخته می‌شود. اما از سوی دیگر، اگر قرار باشد یمن واقعاً به مرکز ثقل جدید محور تبدیل شود، همین استقلال به معنای عدم امکان حساب باز کردن بر هماهنگی کامل و قابل پیش‌بینی است؛ عاملی که می‌تواند در بزنگاه‌های راهبردی، یک مزیت تاکتیکی را به آسیب‌پذیری ساختاری بدل کند.

محدودیت‌های ساختاری و شکنندگی صحنه یمن

با وجود دستاوردهای میدانی، یمن همچنان کشوری جنگ‌زده و گرفتار در عمیق‌ترین بحران انسانی جهان است و این واقعیت ظرفیت عملیاتی انصارالله را به شدت محدود می‌کند. بر اساس گزارش فرستاده ویژه سازمان ملل در سپتامبر ۲۰۲۶، تنها از سوم سپتامبر بیش از ۱۱ هزار و ۴۰۰ خانوار در سراسر یمن به دلیل تشدید درگیری‌ها آواره شده‌اند؛ رقمی که در گزارش‌های تکمیلی بعدی از مرز ۸۰ هزار نفر فراتر رفت. همزمان، کمک‌های بشردوستانه به شدت محدود شده و برنامه جهانی غذا (WFP) از ژانویه ۲۰۲۶ کمک‌رسانی خود در مناطق تحت کنترل انصارالله را متوقف کرده است.

در سطح کلان، سه ریسک اصلی پیش روی تثبیت جایگاه یمن قرار دارد:

  • فرسایش داخلی: حفظ کنترل پایدار بر سواحل و جزایر باب‌المندب نیازمند منابع نظامی، لجستیکی و مالی مستمری است که در یک جنگ فرسایشی طولانی‌مدت در کشوری فروپاشیده به سرعت تحلیل می‌رود.
  • خطر تشدید نظامی: هرچند آمریکا فعلاً از درگیری مستقیم پرهیز می‌کند، اما استقرار بیش از ۱۰۰ مشاور نظامی آمریکایی در عربستان برای پشتیبانی اطلاعاتی و هدف‌گیری، نشانه آمادگی برای سناریوهای تشدید است. تبدیل باب‌المندب به یک گلوگاه بحران دائمی می‌تواند بهانه مداخله مستقیم‌تر قدرت‌های دریایی بین‌المللی را فراهم کند.
  • سقف توان کنترل: همان‌طور که اشاره شد، حضور در کنار یک تنگه با توان بستن پایدار آن برابر نیست. قدرت‌های بزرگ دریایی ابزارهای متنوعی برای خنثی‌سازی تهدیدهای نامتقارن در اختیار دارند و انصارالله در یک رقابت بلندمدت دریایی با محدودیت‌های جدی مواجه خواهد بود.

جمع‌بندی؛ جابه‌جایی مرکز ثقل، نه جانشینی کامل

آنچه امروز در حال شکل‌گیری است را باید «جابه‌جایی مرکز ثقل» از خشکی به دریا توصیف کرد، نه «جانشینی» ساده سوریه با یمن. سوریه مسیری برای اتصال لجستیکی به لبنان و فلسطین بود؛ یمن اهرمی برای فشار بر تجارت و انرژی جهانی است. این دو در ماهیت، کارکرد و سازوکار اثرگذاری تفاوت بنیادین دارند.

آینده این معادله به چند متغیر کلیدی بستگی دارد: توان انصارالله برای تثبیت کنترل خود بر مخا و میون، عمق و پایداری حمایت ایران، واکنش آمریکا و متحدان منطقه‌ای، و مهم‌تر از همه پویایی‌های داخلی یک یمن خسته از جنگ. تردیدی نیست که یمن می‌تواند بخشی از خلأ راهبردی ناشی از سقوط سوریه را در بُعد دریایی پر کند، اما این نقش هرگز بازتولید کامل کارکرد سوریه نخواهد بود. اگر باب‌المندب به گلوگاهی دائمی برای بحران تبدیل شود، معادلات خاورمیانه دیگر تنها در خشکی تعیین نخواهد شد؛ با این حال فاصله میان کنترل موضعی یک آبراه و اعمال بازدارندگی راهبردی پایدار در برابر قدرت‌های بزرگ دریایی، همان مرزی است که یک پیشروی تاکتیکی را از یک تحول ژئوپلیتیک بنیادین جدا می‌کند.