اهالی میناب میگویند این شهر پنج ماه است فضایی شبیه بم پس از زلزله سال ۱۳۸۲ دارد؛ غمگین، با ابرهایی ضخیم از درد و اندوهی که مثل چادر بر سر شهر کشیده شده است. جواد، فوزیه و یکی از امدادرسانانی که آن روز در مدرسه بود، باور ندارند این ماجرا به این زودی از سر مردم میناب کنار برود.
جلسهای که خبر تازهای در آن اعلام شد
یکشنبه ۲۸ تیر با خانواده شهرجو تماس گرفتند و گفتند به جلسهای بروند تا همراه بقیه خانوادهها درباره تعیین تکلیف قطعههای تازهیافته در محدوده مدرسه تصمیم بگیرند. جلسه را پزشکی قانونی، دادستانی و فرمانداری ترتیب داده بودند و نمایندگانشان را هم فرستاده بودند. از همان ابتدا فضا متشنج بود؛ خانوادهها میخواستند بدانند چرا حالا؟ چرا قطعه بدن عزیزانشان این قدر دیر پیدا شده و چرا باید در یک جلسه کوتاه تصمیم بگیرند با دستها و پاها و سرهای تازهیافته چه کنند.
در میان آن اعتراضها، جواد و فوزیه کنار هم نشسته بودند و به رسم همیشگی حرف نمیزدند؛ جواد شهرجو که از کودکی مشکل تکلم دارد و شنوایی کمی میشنود، فقط چشمهایش را در اتاق میگرداند و فوزیه، مادر سوگوار علیرضا، برگشته بود به صبح نهم اسفند؛ روزی که ۹ موشک تاماهاوک آمریکایی از آسمان آمد و علیرضا و ۱۱۹ دانشآموز دیگر، ۲۶ معلم، هفت نفر از اولیای دانشآموزان، یک راننده سرویس مدرسه، یک تکنسین داروخانه درمانگاه مجاور و یک جنین ششماهه را به تلی از استخوان در گودالهایی پنجمتری تبدیل کرد.
دو پیکر کامل اما سوخته
هرچه دقیقهها میگذشت، اعتراضها بالا میگرفت و اوج همهمه آنجا بود که بعد از یک ساعت اعلام کردند در میان این قطعهها دو بدن کامل اما سوخته هم وجود دارد؛ علیرضا شهرجو و امیرعلی کمالی. نام علیرضا که به گوش کمشنوای جواد خورد، او بدون لحظهای مکث از حال رفت و روی زمین افتاد؛ انگار علیرضا یک بار دیگر مرده بود و یک بار دیگر نهم اسفند شده بود.
علیرضا، دانشآموز اول دبستان مدرسه شجره طیبه بود و درس خواندنش در این مدرسه، مزد نقاشی دیوارهای آن توسط پدرش جواد بود. جواد نقاش ساختمان، تابستانی که گذشته بود چند روز دیوار کلاسها و حیاط مدرسه را رنگ کرده و به مدیر گفته بود: «اگر میشود، به جای مزد، پسرم کوچکم علیرضا را اینجا ثبتنام کنم.» و مدیر پذیرفته بود.
روزی که جواد با موتور به سمت مدرسه دوید
جواد سال ۱۳۵۹ به دنیا آمده؛ همان سالی که جنگ ایران و عراق تازه شروع شده بود. نهم اسفند ۱۴۰۴ اما او با پسر بزرگش مسلم که بیست سال داشت و با پدرش کارگری نقاشی ساختمان میکرد، سر یک ساختمان رفته بودند. هنوز نوبت به چای اول نرسیده بود که فوزیه تماس گرفت و گفت از مدرسه علیرضا زنگ زدهاند و گفتهاند بیایید بچه را ببرید، جنگ شده. جواد و مسلم سوار موتور شدند؛ مسلم پیاده شد و جواد رفت سمت مدرسه. مسیر را حفظ بود؛ از میدان ۲۲ بهمن تا خیابان فرعی خاکی که به مدرسه میرسید. صدای انفجار اول را که شنید، تازه دور میدان را میزد و تا به کوچه رسید، انفجار دوم مثل گلوله برفی سنگین از ناکجا فرود آمد و جواد و موتورش را پرت کرد وسط تلی از خاک. گوش راست جواد همانجا کر شد؛ درست مثل گوش چپش که از کودکی درصد کمی میشنید.
اولین نفر در ویرانه مدرسه
جواد اولین نفری بود که پا به ویرانه مدرسه گذاشت. با چشمهای خودش دید که از طبقه بالا که کلاسهای پسرانه بود، بچهها تبدیل به گلولههای آتشین شدهاند که به حیاط پرت میشوند و روی زمین به سوختن ادامه میدهند. قهوهای چشمهایش هنوز انعکاس زرد و نارنجی آتش بود که خودش را به دفتر مدرسه رساند. کارمند دفتری مدرسه که زیر کمد و پرونده و تکههای دیوار گیر افتاده اما زنده بود، با نگاه اول او را شناخت و گفت: «آقای شهرجو برو به داد بچهها برس.» همان روز شنید که آن کارمند زنده از زیر آوار بیرون نیامده و آخرین جملهاش برای همیشه خطاب به او مانده است.
خانواده شهرجو و فامیلش آن روز دو دانشآموز را از دست دادند: علیرضا شهرجو و زهرا انصاریفر. زهرا، دختر خواهرزاده جواد و کلاس دومی بود و هنگام انفجار زنگ ورزش داشت؛ وقتی پیدا شد، فقط خراشی بالای ابرو داشت و موج انفجار جانش را گرفته بود. علیرضا اما پیدا نمیشد و جواد در سکوت مطلقش باور نمیکرد ساعتها آنجا بوده اما نتوانسته دست پسرش را بگیرد و برای ناهار به خانه ببرد.
سردخانه ماهی و میگو در روستای تیاب
روز اول جستوجو نتیجهای نداشت و واقعه به روزهای دیگر افتاد. پیکرها را سرانجام در یک سردخانه ماهی و میگو در روستای تیاب پیدا کردند؛ آن هم پس از گشتن چندنفره میان بدنهایی که بیشترشان سوخته بودند. یداله شهرجو، عموی علیرضا، در دستنوشتههای آن روزها که قرار است در کتابی با نام «چهل روز» منتشر شود، روایت کرده است که چگونه در تماس تلفنی نیمهشب به او گفتند روی دو پیکرِ لباسورزشیپوش بیشتر از همه تردید دارند، اما تشخیص اینکه کدامیک علیرضاست، کار آنان نیست؛ «پس چه کار باید کرد؟» و پاسخ شنیده شد: «مادرش…»
پیکری که باید یک بار دیگر غسل داده شود
حالا پنج ماه بعد، خانوادهها فهمیدهاند پیکری که تا امروز به نام علیرضا خاک کرده بودند، پیکر واقعی او نبوده است. پیکر واقعی در میان قطعههای تازهیافته شناسایی شده و باید یک بار دیگر شسته شود، یک بار دیگر بر دستها تشییع شود، یک بار دیگر دفن شود و یک بار دیگر ترمه روی آن کشیده شود و قرآن و گلاب کنارش بگذارند. آقا جواد روزها زیر آفتاب داغ میناب مینشیند و همه آن ساعتها و روزها را به یاد میآورد و بعد از حال میرود.
نظرات (0)