در روزی که آسمان میناب ابری از دود و خاک شد، مادرانی در کوچههای شهر به دنبال فرزندانشان میگشتند. یکی از آن مادران، طیبه حقدوست، مادر شهیده زینب مکیزاده است که حالا پس از ماهها، هنوز صدای لرزیدن در خانهاش در گوشش میپیچد.
لرزش در؛ آغاز یک فاجعه
طیبه حقدوست در گفتوگویی با خبرنگار فارس، ماجرای آن روز تلخ را اینگونه روایت میکند: «اول خیال کردم زلزله آمده. صدای انفجاری نشنیده بودم، فقط درِ خانه یکبار آرام لرزید. چند ثانیه گوش سپردم، همهچیز سر جای خودش بود. اما هنوز خیال زلزله از سرم بیرون نرفته بود که در، این بار محکمتر به خودش پیچید. انگار دستی از آن سوی شهر خانه را تکان داده باشد.»
او میگوید با عجله به سمت در رفت اما کسی پشت در نبود. همان لحظه به یاد آورد که نیم ساعت پیش، دختر بزرگترش تماس گرفته و گفته بود «تهران را زدند». اما هیچکس از میناب حرفی نزده بود، هرچند دل مادرها زودتر از خبرها تب و تاب میگیرد.
دویدن به سوی ناشناخته
«چادرم را سر کردم، دختر سهسالهام را بغل گرفتم و از خانه بیرون زدم. وقتی وارد کوچه شدم، دیدم همه همسایهها بیرون آمدهاند. یکی گریه میکرد، یکی فریاد میزد. همه گیج و مضطرب بودند.»
در همان حوالی بود که تلفنش زنگ خورد. پسرش بود که از نزدیک مدرسه تماس میگرفت. با صدایی لرزان گفت: «مامان، میگن درمانگاه را زدن.» مدرسه زینب، مدرسه شجره طیبه، در کنار همان درمانگاه قرار داشت. مجموعهای فرهنگی و درمانی که هدف قرار گرفته بود.
«وای، زینبم...»
طیبه حقدوست میگوید: «نمیدانم چرا همان لحظه که پسرم گفت درمانگاه را زدند، بیاختیار گفتم «وای، زینبم...». خودم هم نمیدانستم چرا ذهنم رفت پیش زینب. اما حتی یک لحظه فکر نمیکردم که خود مدرسه هدف حمله باشد و اینطور همه چیز از هم بپاشد.»
او تا غروب تقریباً از همهجا بیخبر بود. هر کسی را صدا میزد یا جواب نمیداد یا طوری حرف میزد که بیشتر نگران نشود. یکی میگفت موشک خورده، یکی میگفت آوار ریخته، یکی میگفت دارند بچهها را از زیر آوار بیرون میآورند، اما هیچکس نمیگفت آن بچهها شهید شدهاند.
امید در میان آوار
«بعدازظهر که شد، یکی گفت فلان بچه شهید شده. فوری پرسیدم از زینب چه خبر؟ گفتند هنوز پیدایش نکردیم اما نگران نباش، شاید زیر آوار مانده باشد. همین جمله امید را در دلم زنده نگه میداشت.»
مادر شهیده زینب مکیزاده با بغض میگوید: «مدام به خودم میگفتم زینب هم همینطور است، حتماً یک گوشه زیر آوار مانده و منتظر ماست. اصلاً ذهنم نمیپذیرفت که این آوار، آوار زلزله نیست؛ آوار موشک است.»
او حتی نتوانست افطار کند: «همه میگفتند یک لقمه بخور، باید جان داشته باشی. اما من فقط به زینب فکر میکردم. میگفتم اگر دخترم زیر آوار زنده باشد، اگر گرسنه باشد، اگر تشنه باشد، اگر مرا صدا بزند، من با چه دلی لقمه از گلویم پایین برود؟»
شناسایی با جورابهای آشنا
نزدیک سحر بود که پدر زینب تماس گرفت و پرسید: «کفش زینب چه رنگی بود؟ جورابش چه رنگی بود؟ زیر مانتوش چی پوشیده بود؟» مادر میگوید: «دلم لرزید. فهمیدم این سؤالها برای شناسایی پیکر است. آنجا بود که کمکم فهمیدم همه این ساعتها فقط خواستند مرا امیدوار نگه دارند.»
صبح یکشنبه، خودش به سمت مدرسه رفت. «وقتی وارد محوطه شدم، دیگر مدرسهای نبود. هر طرف نگاه میکردی، آوار بود، دود بود، خاک بود و آدمهایی که با چشمهای اشکی دنبال عزیزانشان میگشتند.»
او خودش به دنبال دخترش گشت. هر کاوری را که میآوردند، از مسئولان خواهش میکرد اجازه دهند نگاه کند. تا ساعت دو و نیم بعدازظهر بیوقفه دنبال زینب گشت. تا اینکه از پای افتاد و رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا فهمیدم زینبم شهید شده. فقط یک خواهش دارم، دخترم را کامل به من برگردان، بگذار برای آخرین بار صورتش را ببینم.»
ساعتها بعد، پیکر دخترش را پیدا کردند. جورابهای آشنایش، او را به مادرش شناساند. سه کاور کنار هم بود و وقتی به سومی رسید، چشم مادر به جورابها افتاد. همان لحظه دلش آشوب شد و هری ریخت.
دردی که پایان ندارد
طیبه حقدوست میگوید هنوز هم باورش نمیشود که دخترش رفته است. هر روز صبح که از خواب بیدار میشود، ناخودآگاه گوشش به صدای در است. هنوز هم وقتی از آن چند دقیقه حرف میزند، انگار دوباره پشت همان در ایستاده؛ همان دری که دو بار لرزید و زندگیاش را به دو نیم کرد.
این روایت غمبار نهتنها روایت یک مادر است، بلکه نمادی از رنج مادران میناب است که در سایه حملات کور، عزیزانشان را از دست دادند و حالا تنها به رد جورابها دل خوش کردهاند تا بتوانند پیکر فرزندانشان را در میان آوار شناسایی کنند.
نظرات (0)