آلیستر کروک، دیپلمات و تحلیلگر برجسته بریتانیایی که سابقه فعالیت در دستگاه اطلاعاتی و امنیتی انگلستان را دارد، در تحلیلی جامع از تحولات منطقه غرب آسیا به این نتیجه رسیده است که ایالات متحده تحت رهبری دونالد ترامپ در یک بن‌بست راهبردی گرفتار شده و مهم‌ترین پیامد آن، ناگزیری واشنگتن از پذیرش سلطه ایران بر تنگه هرمز خواهد بود.

آمریکا در دام دو جنگ هم‌زمان

کروک در ابتدای تحلیل خود تأکید می‌کند که آمریکا هم‌زمان در دو جبهه درگیر شده است: رویارویی مستقیم با ایران و جنگ نیابتی با روسیه در اوکراین. به اعتقاد او، واشنگتن نه در برابر ایران و نه در برابر روسیه از ابزارهای لازم برای تحقق اهداف خود برخوردار نیست و تداوم این مسیر، به تضعیف عمیق جایگاه جهانی آمریکا و فروپاشی معماری امنیتی تحت رهبری آن منجر خواهد شد.

وی با اشاره به ادبیات متناقض ترامپ که از یک سو از «توافق» سخن می‌گوید و از سوی دیگر «تسلیم کامل ایران» را شرط مذاکره قرار می‌دهد، تأکید می‌کند که این رویکرد، امکان هرگونه دیپلماسی واقعی را از میان برده است. به گفته کروک، آمریکا خود را در جنگی گرفتار کرده که توان پیروزی در آن را ندارد و جز فرسایش قدرت، دستاوردی برای واشنگتن نخواهد داشت.

محاسبه نادرست ترامپ از جامعه ایران

این دیپلمات سابق انگلیسی یکی از مهم‌ترین اشتباهات ترامپ را برداشت وارونه از فضای سیاسی و اجتماعی ایران می‌داند. به گفته کروک، ترامپ تصور می‌کند رهبران و فرماندهان «تندرو» مانع توافق هستند و مردم ایران خواستار مصالحه با آمریکا می‌باشند؛ در حالی که جنگ و بدعهدی‌های مکرر واشنگتن، جامعه ایران به‌ویژه نسل جوان را به سمت مواضع سخت‌تر، مخالفت با مذاکره و مطالبه انتقام سوق داده است.

کروک استدلال می‌کند که ترامپ انتظار دارد فشار نظامی، مردم را در برابر رهبران قرار دهد، اما این فشار در عمل انسجام داخلی ایران را افزایش داده و فضای عقب‌نشینی یا سازش را برای مسئولان ایرانی محدودتر کرده است. بدعهدی‌های مکرر آمریکا، به ویژه نقض توافق‌های پیشین، اعتماد عمومی در ایران به مذاکره را به شدت کاهش داده و حامیان گفتگو را به حاشیه رانده است.

پیش‌بینی شکست و عقب‌نشینی آمریکا از خلیج فارس

مهم‌ترین بخش تحلیل کروک به آینده تنگه هرمز و موازنه قدرت در خلیج فارس اختصاص دارد. او قاطعانه معتقد است که آمریکا نه از توان نظامی لازم برای وادار کردن ایران به تسلیم برخوردار است و نه می‌تواند کنترل تنگه هرمز را از تهران سلب کند. بنابراین در نهایت این واشنگتن است که ناچار به عقب‌نشینی و پذیرش واقعیت‌های جدید منطقه‌ای خواهد شد.

به گفته این تحلیلگر، مهم‌ترین واقعیت جدید، اذعان ترامپ به قرار گرفتن تنگه هرمز در حوزه قدرت و کنترل ایران است؛ به گونه‌ای که تهران عبور از آب‌های سرزمینی خود را مدیریت کرده، برای آن هزینه تعیین می‌کند و اجازه شکل‌گیری کریدورهای جایگزین مورد نظر آمریکا را نمی‌دهد. کروک تأکید می‌کند که کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس نیز با وجود مخالفت‌های کنونی، در بلندمدت ابزار مؤثری برای تغییر این وضعیت نخواهند داشت و ناچار به سازگاری با نظم جدید هستند.

بحران راهبردی اسرائیل

کروک در ادامه به نقش اسرائیل در تشدید بحران منطقه می‌پردازد. به اعتقاد او، بنیامین نتانیاهو با عبور از دکترین محدود و دفاعی بن‌گوریون و اتخاذ دکترین «اسرائیل بزرگ»، این رژیم را وارد جنگی چندجبهه‌ای کرده که فراتر از توان عملیاتی آن است. کمبود نیروی انسانی، فرسایش گسترده، افت روحیه و پراکندگی توان عملیاتی، ارتش اسرائیل را با چالش‌های جدی مواجه کرده است.

به گفته کروک، اسرائیل بدون حمایت مستقیم آمریکا قادر به ادامه جنگ در غزه، کرانه باختری، یمن، سوریه، لبنان و ایران نیست. از نگاه او، نتانیاهو و لابی صهیونیستی هم آمریکا و هم اسرائیل را در بن‌بستی گرفتار کرده‌اند که راه پیش و پس بر آنها بسته شده است.

ناوگان پنجم آمریکا در بحرین؛ گروگان ایران

وی در بخش دیگری از تحلیل خود، ناوگان پنجم نیروی دریایی آمریکا در بحرین را «گروگان ایران» توصیف می‌کند. به اعتقاد کروک، این مجموعه بزرگ نظامی در محیطی مستقر شده که مسیرهای خروج، تحرک و بقای عملیاتی آن تحت فشار توان نظامی و تسلط جغرافیایی ایران قرار دارد. به این ترتیب، دارایی‌هایی که نماد قدرت و بازدارندگی آمریکا بودند، به نقاط آسیب‌پذیری تبدیل شده‌اند که ضربه به آنها می‌تواند شکست آمریکا را به تحقیر راهبردی مبدل کند.

چشم‌انداز نظم جدید منطقه‌ای

کروک در بخش پایانی تحلیل خود به پیامدهای ژئوپلیتیکی تثبیت قدرت ایران در تنگه هرمز می‌پردازد. به اعتقاد او، این تحول فراتر از یک تغییر امنیتی ساده است و می‌تواند پایه‌های معماری اقتصادی منطقه و نظام پترودلار را متزلزل کند؛ نظامی که از دهه ۱۹۷۰ به گسترش نوعی اقتصاد مالی‌شده انجامیده که کروک آن را «اقتصاد کازینویی» می‌خواند.

به گفته این تحلیلگر، تضعیف این سازوکار می‌تواند کشورهای منطقه را به تدریج از اقتصاد مبتنی بر گردش سرمایه‌های نفتی و فعالیت‌های سوداگرانه به سمت «اقتصاد واقعی» مبتنی بر تولید و توسعه زیرساخت‌های داخلی سوق دهد. در چنین نظمی، ایران به یکی از قدرت‌های برجسته و چه بسا مسلط غرب آسیا تبدیل خواهد شد و کشورهای عربی خلیج فارس نیز ناچار به تطبیق ساختارهای اقتصادی و سیاسی خود با این موازنه جدید خواهند بود.