خلیج فارس این روزها در یکی از پرتنشترین دورههای چند دهه اخیر خود قرار دارد؛ جایی که پرونده هستهای، رقابتهای ژئوپلیتیک، دغدغههای امنیتی کشورهای عربی و حضور پررنگ نیروهای فرامنطقهای در هم تنیده شده و فاصله میان بحران سیاسی و درگیری نظامی را به شکل بیسابقهای کوتاه کرده است. پرسشی که یادداشت مهمان خبرگزاری مهر به قلم جهانگیر غفاری مطرح میکند این است: چرا هر زمان مسیر دیپلماسی هستهای ایران و غرب مسدود میشود، سایه تهدید نظامی بر فراز تنگه هرمز سنگینتر میشود؟
پاسخ، بنابر این تحلیل، فراتر از روابط تهران و واشنگتن است و باید آن را در شبکهای از عوامل بههمپیوسته جستوجو کرد؛ از رقابت راهبردی قدرتهای بزرگ تا فروپاشی سازوکارهای اعتمادسازی و نبود چارچوبی پایدار برای مدیریت اختلافات.
چرا بنبست هستهای، تنش در هرمز را تشدید میکند؟
پرونده هستهای ایران در دو دهه گذشته به یکی از محورهای اصلی امنیت بینالملل تبدیل شده است. تجربه توافق سال ۲۰۱۵ میان ایران و گروه ۱+۵ نشان داد که حتی در شرایط بیاعتمادی عمیق نیز میتوان با دیپلماسی، سطحی از پیشبینیپذیری و مهار بحران ایجاد کرد. این توافق اگرچه همه اختلافات را حل نکرد، اما برای مدتی چارچوبی برای کنترل تنش فراهم آورد.
به باور نویسنده، خروج ایالات متحده از برجام در سال ۲۰۱۸ و بازگشت سیاست فشار حداکثری، نقطه عطفی بود که این چارچوب شکننده را فرسود. از آن پس، تعامل تهران و واشنگتن بیش از آنکه بر مذاکره استوار باشد، بر مدار تحریم اقتصادی، فشار سیاسی، اقدامات متقابل و نمایش قدرت نظامی چرخیده است. نتیجه، شکلگیری یک چرخه خطرناک است: فشار اقتصادی و سیاسی، افزایش احساس تهدید، تقویت رویکردهای بازدارنده، گسترش حضور نظامی، تفسیر تهدیدآمیز از سوی طرف مقابل و در نهایت افزایش احتمال تشدید بحران.
این چرخه در ادبیات روابط بینالملل با عنوان معضل امنیتی شناخته میشود؛ وضعیتی که در آن اقدام یک بازیگر برای افزایش امنیت خود، از سوی دیگران به عنوان تهدید تعبیر میشود و ناامنی متقابل را تشدید میکند.
تنگه هرمز؛ فراتر از یک آبراه انرژی
تنگه هرمز در این معادله صرفاً یک گذرگاه جغرافیایی نیست. این آبراه باریک، محل تلاقی سه حوزه حیاتی است: امنیت انرژی جهان، ژئوپلیتیک منطقهای و رقابتهای نظامی قدرتها. بخش بزرگی از تجارت نفت و گاز جهان از این مسیر عبور میکند و هرگونه بیثباتی در آن، پیامدهایی فراتر از سواحل خلیج فارس خواهد داشت.
اما اهمیت هرمز تنها اقتصادی نیست. به گفته نویسنده، این تنگه به نمادی از یک پرسش عمیقتر بدل شده است: چگونه رقابت سیاسی و بازدارندگی میتواند بهسرعت به آستانه برخورد نظامی برسد؟ پاسخ در منطق تشدید بحران و ناکامی در مدیریت رقابت نهفته است.
دام سوءبرداشت در محیط کماعتماد
یکی از محورهای کلیدی یادداشت، نقش سوءبرداشت در شکلگیری بحرانهاست. با استناد به دیدگاه رابرت جرویس، پژوهشگر برجسته روابط بینالملل، بسیاری از بحرانهای بزرگ نه بر اثر نیت تهاجمی آگاهانه، بلکه به دلیل برداشتهای نادرست، اطلاعات ناقص و تفسیر متفاوت از رفتار طرف مقابل آغاز میشوند.
در محیطی که اعتماد سیاسی از بین رفته، مسئله فقط «آنچه بازیگران انجام میدهند» نیست، بلکه «آنچه دیگران تصور میکنند آنها قصد انجامش را دارند» نیز سرنوشتساز است. در چنین فضایی، مجموعهای از واکنشهای متقابل میتواند بازیگران را به نقطهای بکشاند که هیچکدام از ابتدا خواهان آن نبودهاند.
پارادوکس بازدارندگی در خلیج فارس
بازدارندگی در نگاه کلاسیک توماس شلینگ زمانی کارآمد است که پیامها شفاف، خطوط قرمز روشن و کانالهای ارتباطی فعال باشند. اما در خلیج فارس امروز، دقیقاً این پیششرطها غایباند.
وقتی یک طرف برای تقویت بازدارندگی خود به توسعه توان نظامی، اعزام ناوگروهها یا برگزاری رزمایش متوسل میشود، طرف مقابل ممکن است همین اقدام را نه تدافعی بلکه نشانه آمادگی برای حمله تفسیر کند. این تناقض، هسته اصلی بحران هرمز است: هر بازیگر برای امنتر شدن تلاش میکند، اما تلاش او ناامنی طرف دیگر را افزایش میدهد.
در پهنه محدود و پرتراکم تنگه هرمز، فاصله میان «پیام بازدارنده» و «برداشت تهدیدآمیز» بسیار کوتاه است. یک جابهجایی نظامی، یک هشدار سیاسی یا یک مانور دریایی محدود، همگی حامل پیامهای راهبردیاند؛ اما تضمینی نیست که این پیامها همانگونه که فرستاده شدهاند، دریافت شوند. به همین دلیل، خطر اصلی نه صرفاً توان نظامی طرفین، بلکه احتمال محاسبه اشتباه در فضایی آکنده از بیاعتمادی است.
خلیج فارس بهمثابه یک مجموعه امنیتی بههمپیوسته
یادداشت با ارجاع به نظریه مجموعه امنیتی منطقهای بری بوزان تأکید میکند که امنیت در خلیج فارس بهصورت شبکهای به هم گره خورده و نمیتوان تهدیدات امنیتی هر کشور را جداگانه تحلیل کرد. امنیت ایران، کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس، امنیت کشتیرانی و منافع قدرتهای جهانی، همگی در یک منظومه وابستگی متقابل قرار دارند.
با این حال، رویکرد غالب همچنان بر منطق رقابتی و موازنه قدرت استوار است؛ منطقی که بر اساس آن، افزایش امنیت یک بازیگر لزوماً به معنای کاهش امنیت دیگری تلقی میشود. این نگاه حاصلجمع صفر، مانع شکلگیری همکاری پایدار شده است.
چهار لایه امنیتی که همزمان در هرمز تلاقی میکنند عبارتاند از:
- امنیت انرژی جهانی به دلیل نقش شریان حیاتی تجارت نفت و گاز
- رقابت راهبردی ایران و آمریکا به عنوان محور نظم امنیتی منطقه در دهههای اخیر
- نگرانیهای امنیتی کشورهای عربی خلیج فارس و پیوندهای امنیتی آنان با قدرتهای خارجی
- حضور قدرتهای فرامنطقهای که خلیج فارس را بخشی از رقابتهای ژئوپلیتیک کلان خود میبینند
ظرفیتی فراتر از رقابت؛ درسهای تاریخ
نویسنده یادآور میشود که تاریخ خلیج فارس تنها تاریخ منازعه نیست. قرنها تجارت دریایی، دریانوردی، مهاجرت و تبادل فرهنگی میان جوامع دو سوی خلیج، بنادر منطقه را به پلهای ارتباطی میان تمدنها تبدیل کرده بود. این میراث تاریخی به معنای نادیده گرفتن واقعیتهای سیاسی امروز نیست، اما نشان میدهد که منطقه ظرفیت حرکت از «رقابت دائمی» به سوی «مدیریت رقابت» را دارد.
سه ضعف بنیادین نظم امنیتی موجود
معماری امنیتی کنونی خلیج فارس، به گفته این تحلیل، بر سه پایه لرزان استوار است: حضور قدرتهای خارجی، بازدارندگی نظامی و موازنه قدرت منطقهای. این مدل اگرچه در مقاطعی از جنگهای بزرگ جلوگیری کرده، اما نتوانسته اعتماد پایدار ایجاد کند. سه ضعف اصلی آن عبارتاند از:
- وابستگی بیش از حد به بازیگران خارجی: امنیت منطقه بیشتر «وارداتی» است تا «ساختهشده در داخل» توسط کشورهای حاشیه خلیج فارس.
- فقدان سازوکار بومی مدیریت بحران: نبود کانالهای ارتباطی مستقیم و دائمی در لحظات بحرانی، خطر سوءبرداشت و خطای محاسباتی را افزایش میدهد.
- غلبه منطق حاصلجمع صفر: تعریف امنیت به صورت رقابتی، همکاری امنیتی را به حاشیه رانده و رقابت را نهادینه کرده است.
از پیشگیری تا درمان؛ مسیر طراحی نظمی جدید
واقعیت آن است که اختلافات میان ایران، آمریکا و کشورهای منطقه در کوتاهمدت از میان نخواهد رفت. بنابراین هدف واقعبینانه، حذف رقابت نیست بلکه مهار و مدیریت هوشمند آن است. یادداشت سه سطح برای مدیریت بحران پیشنهاد میکند:
در سطح نخست، پیشگیری از بحران از طریق ایجاد کانالهای ارتباطی، افزایش شفافیت نظامی و کاهش زمینههای سوءبرداشت دنبال میشود. در سطح دوم، کنترل بحران اهمیت دارد؛ به این معنا که از تبدیل یک حادثه محدود یا یک خطای محاسباتی به رویارویی گسترده جلوگیری شود. سطح سوم نیز پرداختن به ریشهها از مسیر کاهش بیاعتمادی، گفتوگوهای منطقهای مستمر و تعریف منافع مشترک است.
امنیت پایدار در خلیج فارس، بنابر جمعبندی این تحلیل، نیازمند چارچوبی چندلایه است که در آن گفتوگوی سیاسی، اعتمادسازی نظامی، امنیت دریایی، همکاری اقتصادی و سازوکار حل اختلاف در کنار یکدیگر قرار گیرند. در این میان، دیپلماسی هستهای اگرچه به تنهایی برای حل همه معضلات کافی نیست، اما میتواند به عنوان نقطه شروعی برای بازسازی اعتماد و تسهیل گفتوگوهای امنیتی گستردهتر عمل کند؛ مسیری که از تنگه هرمز به عنوان کانون خطر، فرصتی برای همکاری و ثبات بسازد.
نظرات (0)