«ای کاش آن موقع خانه میخریدیم»، «ای کاش مهاجرت میکردم»، «ای کاش سراغ این رشته یا این آدم نمیرفتم»؛ جملههایی آشنا که این روزها از زبان بسیاری از اطرافیانمان میشنویم. نوایی از حسرت که نه محدود به یک شکست خاص است و نه با یک اتفاق تلخ توضیح داده میشود، بلکه سایهای مداوم بر زندگی روزمره انداخته است.
دکتر محمدجواد غلامرضا کاشی، جامعهشناس و استاد دانشگاه علامه طباطبایی در کتاب «سیاستی دیگر» به همین نقطه اشاره میکند و مینویسد: آن دوستی بیستسالهای که بر سر یک بحث سیاسی از دست رفت، آن سفره خانوادگی که با اختلاف نظری کوچک برچیده شد و آن آدمی که تنها به دلیل سبک زندگیاش از چشم افتاد، آیا واقعاً ارزش قربانی کردن رابطههای انسانی را داشت؟ به باور او، ما گاه اجازه میدهیم سیاست و اختلاف سلیقه، اصلهایی چون عشق، دوستی، مسئولیت و ایمان بیواسطه را ببلعد و ساعتها درگیر نزاعهایی میشویم که اساساً نزاع ما نیست؛ غافل از اینکه در همین حین، آدمهای واقعی کنارمان را از دست میدهیم و بعد، تنها آه میکشیم که گویی گذشتهای آرمانی را از دست دادهایم.
این نگاه، سرآغازی است برای فهم پدیدهای که روانشناسان از آن با عنوان «خسران وجودی» یاد میکنند؛ احساسی که عابده بهمنپور، پژوهشگر و طراح آموزشی، در گفتوگو با باشگاه خبرنگاران جوان ابعاد مختلف آن را واکاوی کرده و برای عبور از آن راهکارهایی پیشنهاد داده است.
خسران وجودی؛ متفاوت از غم و افسردگی
به گفته بهمنپور، اینکه فردی بدون تجربه یک فقدان عینی، مدام احساس کند «زندگی آنطور که میخواسته پیش نرفته»، نمونه روشنی از خسران وجودی است. این حالت را نباید با غم روزمره یا افسردگی یکسان دانست.
غم روزمره واکنشی طبیعی و گذرا به یک رویداد مشخص است؛ از دست دادن، ناکامی یا دلخوریای که به مرور فروکش میکند. افسردگی اما سیستم روانی را به رخوت، بیحسی و انفعال میکشاند و انرژی حیاتی فرد را میگیرد. در مقابل، خسران وجودی از هوشیاری گزنده نسبت به شکاف میان «منِ واقعی» و «منِ تحققیافته» میآید؛ دردی عمیق که فرد را آگاه میکند میان آنچه هست و آنچه میتوانست باشد، فاصلهای پرنشده باقی مانده است.
وقتی حسرت از نسلهای قبل به ارث میرسد
نکته کمتر گفتهشده در این میان، ریشههای فرافردی این حسرت است. بهمنپور توضیح میدهد که بخشی از آه کشیدنهای مداوم ما الزاماً محصول تجربه زیسته خودمان نیست، بلکه به حافظه بیننسلی و الگوهای تربیتی بازمیگردد. بسیاری از ما ناآگاهانه حامل اضطرابهای بقا، رؤیاهای ناکام و احساس بیارزشی سرکوبشده نیاکان خود هستیم.
این کدهای عاطفی و رفتاری از طریق سبک تربیت، باورهای خانوادگی و حتی سکوتهای ناگفته منتقل میشوند. به همین دلیل فرد بدون آنکه بداند چرا، سنگینی شکستها و ترسهای نسل قبل را بر دوش میکشد و آن را به حساب ناکامی شخصی خود میگذارد.
راه گسستن از این زنجیره، به باور این پژوهشگر، «آگاهی شجاعانه» است؛ اینکه با نگاهی نظارهگر و بدون قضاوت از خود بپرسیم: آیا این ترس از پیش رفتن و این حسرت دائمی واقعاً تجربه من است یا پژواک صدای نیاکانم؟ وقتی با احترام به رنج گذشتگان، مرز هویت شخصی را از بارهای تحمیلی جدا کنیم، درمییابیم لزومی به تکرار سرنوشت ناکام آنها نیست. در این نقطه فرد از جایگاه قربانی موروثی فاصله میگیرد و به معمار آگاه زندگی خود در لحظه حال تبدیل میشود؛ انتخابی که نهتنها چرخه کهنه حسرت و احساس گناه را در درون خاموش میکند، بلکه از انتقال این میراث تاریک به نسل بعد نیز جلوگیری میکند.
چرا احساس «عقب ماندن» فراگیر شده است؟
اینکه امروز جملههایی مثل «عمرمان تلف شد»، «از زندگی عقب ماندیم» یا «دیگر دیر شده» را بیشتر از قبل میشنویم، اتفاقی نیست. بهمنپور چهار عامل کلان را در فراگیر شدن حس عقبماندگی مؤثر میداند:
- شتاب زندگی مدرن: فناوری و انفجار اطلاعات، توقع «فوریت» را به همه چیز تسری داده؛ از غذا و خبر تا موفقیت و شهرت. این سرعت غیرطبیعی، ساعت زیستی و روانی انسان را به هم ریخته و نوعی «توهم پیری زودرس» ساخته است؛ جوان بیستسالهای که احساس میکند تمام فرصتها تمام شده و او جا مانده است.
- تقلیل ارزش انسان به بهرهوری مادی: در دنیای مصرفزده، ارزش فرد با میزان دستاورد شغلی، درآمد و قدرت خرید سنجیده میشود. در چنین منطقی هر مکث، تأمل یا دوره سردرگمی، «هدررفت عمر» تعبیر میشود.
- ویترین شبکههای اجتماعی: افراد هر روز با تصاویر دستچینشده و بینقص از موفقیت دیگران بمباران میشوند، بیآنکه رنجها و پشتصحنه خاکستری آن زندگیها را ببینند. ذهن ناخودآگاه، زندگی واقعی و پرچالش خود را با لحظات گزینششده دیگران مقایسه میکند و احساس حقارت میگیرد.
- نااطمینانی اقتصادی و اجتماعی: دشواریهای معیشتی و بیثباتی، توان برنامهریزی بلندمدت را از بسیاری گرفته است. ترکیب این عوامل، مسابقهای نامرئی و فرساینده میسازد که در آن افراد نفسزنان میدوند اما در درون احساس میکنند بازندهای هستند که قطار خوشبختی را از دست دادهاند.
نوستالژی؛ پناهگاهی برای فرار از اضطراب حال
چرا ذهن برخی افراد مدام به گذشته برمیگردد و آن را زیباتر از آنچه بوده به یاد میآورد؟ پاسخ بهمنپور این است که نوستالژی افراطی یک «مکانیسم دفاعی» برای فرار از اضطراب اکنون و هراس از آینده مبهم است.
آینده ذاتاً ناشناخته و پرریسک است و نیاز به تصمیمگیری دارد، اما گذشته پروندهای بسته و بیخطر است. ذهن برای محافظت از خود، تلخیهای گذشته را فیلتر میکند، به آن رنگ و لعاب رؤیایی میزند و از آن پناهگاهی امن میسازد تا از بار مسئولیت امروز شانه خالی کند.
تکرار جمله «کاش آن تصمیم را نمیگرفتم» نیز نشاندهنده نیاز عمیق به احساس کنترل است. وقتی خود را بابت انتخابهای سالهای پیش سرزنش میکنیم، ناخودآگاه به خود تسلی میدهیم که «اگر اشتباه نمیکردم، همه چیز عالی بود؛ پس کنترل زندگی دست من بود». این سرزنش سپری است در برابر پذیرش این واقعیت که زندگی پر از اتفاقهای پیشبینیناپذیر است و دانش ما در هر لحظه محدود بوده است. پشت این حسرت، کمالگرایی ناسالم نیز پنهان است؛ نپذیرفتن اینکه اشتباه و شکست، بخش جداییناپذیر رشد انسانی است.
بهای سنگین مقایسه مداوم
مقایسه دائمی خود با گذشته یا با زندگی دیگران، بزرگترین هزینهاش «غیبت از زندگی واقعی خود» است. به تعبیر بهمنپور، مانند باغبانی است که درخت پرمیوه باغ خود را رها کرده تا باغ همسایه را تماشا کند و در نتیجه زمین خود را خشک میگذارد.
نخستین قربانی مقایسه، خلاقیت و اصالت است. خلاقیت زمانی شکوفا میشود که فرد راه اختصاصی خود را بسازد، اما مقایسه مدام، انرژی روانی را صرف کپیبرداری و شبیه شدن به دیگران میکند و به فرسودگی و حسادت پنهان میانجامد. همچنین مقایسه، لذتهای ساده و معنادار اکنون را از بین میبرد؛ فرد دیگر نمیتواند از یک رابطه گرم، یک فنجان چای در آرامش یا یک پیشرفت کوچک شاد شود، چون بلافاصله آن را با موفقیتهای بزرگتر دیگران بیارزش میشمارد. در نهایت، فرد فرصت «پذیرش واقعیت و اقدام متناسب با منابع امروز» را از دست میدهد و زمانی به خود میآید که همین فرصتهای امروز نیز به حسرتی جدید تبدیل شدهاند.
چگونه بدون انکار رنج، از گذشته عبور کنیم؟
به کسی که واقعاً فرصتها، سرمایه یا سالهایی از عمرش را از دست داده، نمیتوان با شعارهای زرد «مثبت فکر کن» یا «حتماً حکمتی داشته» کمک کرد. نخستین گام، کنار گذاشتن مثبتاندیشی سمی و به رسمیت شناختن رنج است.
به گفته این پژوهشگر، باید به فرد اجازه داد سوگ فرصتهای از دسترفته را تجربه کند، بیآنکه متهم به ضعف شود. عبور از گذشته به معنای انکار آن نیست، بلکه به معنای تغییر نسبت ما با آن است؛ اینکه بپذیریم در آن مقطع با دانش، منابع و شرایط همان زمان تصمیم گرفتهایم و سرزنش امروزِ خود با عینک امروز، ناعادلانه است.
از نگاه او، بازیابی عاملیت در لحظه حال، کلید خروج از تله «ای کاش» است. به جای تمرکز بر آنچه از دست رفته، میتوان پرسید: «با آنچه امروز دارم، کوچکترین گام معنادار بعدی چیست؟» این پرسش، فرد را از بنبست خودسرزنشی خارج کرده و به مدار عمل برمیگرداند. تمرکز بر روابط واقعی اطراف، مسئولیتهای کوچک اما اصیل، و لذتهای در دسترس، همان بذرهایی هستند که اگر آبیاری شوند، حسرت را به تجربهای برای رشد تبدیل میکنند، نه زندانی برای ماندن.
در نهایت، چنانکه غلامرضا کاشی یادآور میشود، شاید رهایی از انبوه آهها از همینجا آغاز شود: قدر دانستن آدمهای واقعی کنارمان، پیش از آنکه اختلاف نظرها و حسرتها، آنها را از ما بگیرد.
نظرات (0)