پدیده استعمار و سلطهگری بر ملتهای مستضعف، یکی از طولانیترین و پیچیدهترین جریانهای تاریخ جهان است؛ جریانی که با چهرههای متفاوت و گاه فریبنده، از اشغال نظامی تا نفوذ فرهنگی، همچنان بر سرنوشت کشورهای در حال توسعه سایه افکنده است. سیر تحول این پدیده نشان میدهد سلطهگری بینالمللی در گذر تاریخ سه مرحله متمایز را تجربه کرده است: استعمار کهنه، استعمار نو و استعمار فرانو.
شناخت ابزارها و بسترهای هر یک از این دورهها، برای کشورهایی که به دنبال استقلال واقعی هستند، نه یک بحث نظری، بلکه یک ضرورت عملی به شمار میرود؛ زیرا تنها با درک سازوکارهای سلطه است که میتوان راههای مقابله با آن را یافت.
استعمار کهنه؛ اشغال خاک با زور شمشیر
استعمار سنتی ریشه در قرون گذشته دارد؛ در این شیوه، یک کشور قدرتمند بدون توجه به خواست مردم یک منطقه ضعیفتر، منابع و امکانات آن را در خدمت منافع خود درمیآورد. نقطه آغاز رسمی این دوره به سال ۱۴۹۳ میلادی بازمیگردد؛ زمانی که پاپ با صدور فرمانی مشهور به «فرمان تقسیم»، سرزمینهای تازهشناختهشده را میان دو قدرت آن روز اروپا تقسیم کرد. بر اساس این فرمان، آمریکای شمالی و بخش بزرگی از آمریکای جنوبی به اسپانیا و آفریقا، هند، ژاپن و چین به پرتغال واگذار شد. پس از افول این دو کشور، بریتانیا پرچم استعمارگری را به دست گرفت و آن را تا دورترین نقاط جهان گسترش داد.
ویژگی برجسته این دوره، حاکمیت مستقیم و اشغال نظامی بود؛ قدرت نظامی و تهدیدهای سخت، ابزار اصلی استعمارگران کهنه به شمار میرفت. لشکرکشیهای گسترده، کشتار بومیان و فتح فیزیکی سرزمینها برای تثبیت سلطه کاملاً عادی تلقی میشد و هدف این تهاجمها، دستیابی به موقعیت ژئوپلیتیک، غارت منابع مالی و انسانی و گاه توسعه باورهای مذهبی بود.
نمونه بارز این رویه، حضور چند قرنه بریتانیا در هندوستان بود. انگلیسیها که از اوایل قرن هفدهم پا به این سرزمین گذاشتند، با اقتصاد پویای امپراتوری گورکانی روبهرو شدند؛ به طوری که شهر بمبئی آن روز را آبادتر از منچستر صنعتی یافتند و به ملکه الیزابت هشدار دادند که بدون انتقال ثروت هند به بریتانیا، این کشور ورشکست خواهد شد. نتیجه این چپاول، تبدیل هندِ ثروتمند به سرزمینی فقیر و ویران در سال ۱۹۴۸ بود؛ ویرانهای که پایههای ثروت امپراتوری انگلیس را بنا نهاد.
استعمار نو؛ استقلال در ظاهر، وابستگی در باطن
اما استعمار کهنه دیرپا نبود. هزینههای سنگین نگهداری ارتش در سرزمینهای دور، رشد آگاهی ملتها، مقاومتهای مردمی به رهبری قهرمانان ملی و مذهبی و فروپاشی امپراتوریهای سنتی پس از دو جنگ جهانی، ادامه شیوه مستقیم را غیرممکن کرد. موج استعمارزدایی در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی به اوج رسید و کشورهای تازه استقلالیافته، مجمع عمومی سازمان ملل را به سکویی برای پیگیری حقوق خود تبدیل کردند.
با این حال، امپریالیسم پایان نیافت؛ تنها پوسته خود را تغییر داد. در نظام دوقطبی پس از جنگ جهانی دوم، قدرتهای استعمارگر که رشد ناسیونالیسم و نهضتهای آزادیخواهی را در مستعمرات سابق میدیدند، دریافتند که دیگر نمیتوانند با سرنیزه منافع خود را تأمین کنند. اینگونه بود که اصطلاح «استعمار نو» در دهه ۱۹۵۰ میلادی رواج یافت؛ شیوهای که در ظاهر به کشورها استقلال سیاسی، پرچم و کرسی در سازمان ملل میدهد، اما در باطن وابستگی شدید سیاسی، اقتصادی و فرهنگی آنها را حفظ میکند.
کشور مستعمره در این مدل گرفتار دوگانگی میشود: از یک سو خواهان استقلال است و از سوی دیگر به دلیل تخریب زیرساختهای اقتصادی گذشته، خود را نیازمند کمکهای مالی و فنی قدرتهای بزرگ مییابد. کلید اصلی استعمار نو، بهکارگیری حاکمان وابسته و کادرسازی از نیروهای بومی بود؛ سرویسهای جاسوسی قدرتهای بزرگ، مهرههای وفادار به خود را در پستهای کلیدی سیاسی و نظامی کشورهای تازه استقلالیافته میگماردند و سلطهای نامحسوس اما قدرتمند اعمال میکردند. تفرقهافکنی میان دولتهای نوپا، تحریک اختلافات قبیلهای و منطقهای، تخریب فرهنگ ملی و تزریق فرهنگ التقاطی، اشاعه سکولاریسم و جذب نخبگان و متخصصان کشورهای در حال توسعه از دیگر ابزارهای این دوره بود.
استعمار فرانو؛ تسخیر ذهن و باور ملتها
استعمار نو نیز تا اواخر قرن بیستم با بنبست روبهرو شد؛ فساد و ناکارآمدی حکومتهای استبدادی دستنشانده، مشروعیت آنها را نزد ملتها از بین برد و اعتراضات مردمی را برانگیخت. نگهداری مالی و تسلیحاتی از دیکتاتورهای وابسته نیز برای غرب پرهزینه شد. این وضعیت، نظام سلطه را به سمت طراحی پیچیدهترین لایه سلطه سوق داد.
در استعمار فرانو، اگر هدف استعمار کهنه «تصرف سرزمین» و هدف استعمار نو «تصرف حاکمان و اقتصاد» بود، هدف اصلی «تصرف ذهن، افکار عمومی و باورهای یک ملت» است. استعمارگر مدرن نه نیاز به اعزام ارتش دارد و نه به گماشتن پادشاه دستنشانده؛ بلکه میکوشد مردم، نخبگان و مسئولان کشور هدف، همانگونه بیندیشند و تصمیم بگیرند که او میپسندد.
ابزارهای این کارزار، تهدیدهای نرم، شبکههای رسانهای پیچیده، فناوریهای نوین اطلاعاتی، ابزارهای فرهنگی و نهادهای بینالمللی هستند. استعمارگران با ظاهری آراسته از مفاهیمی چون جهانیسازی، حقوق بشر گزینشی و توسعه فرهنگی، ارزشهای بومی و مذهبی جوامع را استحاله میکنند و فرهنگ مصرفگرایی و تسلیم را جایگزین آن میسازند. در این فرآیند، ادراک و تحلیل نخبگان جامعه هدف چنان تغییر میکند که خود آنها، بدون آگاهی، مجری سیاستهای استعماری در خاک خودشان میشوند.
راه مقابله با سلطه هزارچهره
تنها راه برونرفت از این شبکه درهمتنیده سلطه، افزایش آگاهی عمومی، تقویت سیاستهای داخلی و خارجی متکی بر خود، برافروختن شعور ملی و مذهبی و تکیه بر ظرفیتهای درونی ملتهاست. ملتهایی که درک درستی از تاریخ استعمار و ابزارهای امروزین آن داشته باشند، کمتر در دام اهداف پنهان سلطهگران گرفتار میشوند و میتوانند استقلال واقعی خود را حفظ کنند.
نظرات (0)