در روزهایی که شعله‌های بحران از کرانه‌های دریای سرخ تا حاشیه‌های خلیج فارس کشیده شده و هر تحرک کوچک نظامی می‌تواند معادله امنیت انرژی جهان را بر هم بزند، روایت‌های تحلیلی از رفتار بازیگران منطقه‌ای اهمیت دوچندان یافته است. روایت نفیسه کوهنورد از «نقش دوگانه عربستان در آتش جنگ منطقه» از جمله همان روایت‌هایی است که در فضای رسانه‌ای کشور بازتاب گسترده‌ای یافت و در شمار مطالب پرمخاطب این رسانه قرار گرفت. پرسش محوری این روایت ساده، اما راهبردی است: آیا ریاض در بحران فراگیر منطقه، بازیگر آرامش است یا بخشی از سازوکار تولید آتش؟ پاسخ به این پرسش، بیش از آنکه به اظهارنظرهای رسمی وابسته باشد، به خوانش ساختار امنیتی، منافع اقتصادی و جایگاه ژئوپلیتیکی عربستان در نظم منطقه‌ای در حال تغییر گره خورده است.

زمینه؛ عربستان در نقشه آتش منطقه کجا ایستاده است؟

هیچ تحلیل درستی از «نقش دوگانه» آغاز نمی‌شود مگر با ترسیم نقشه بحران. وضعیت منطقه در ماه‌های اخیر با ترکیبی از تنش‌های نظامی، جنگ‌های نیابتی، تحولات سیاسی در سوریه و عراق و نگرانی فزاینده درباره امنیت گذرگاه‌های انرژی همراه بوده است؛ بازتاب این فضا را می‌توان در حجم بالای اخبار و تحلیل‌های مرتبط با تنگه هرمز، رزمایش‌های نظامی و نقش کشورهای حاشیه خلیج فارس در این رسانه مشاهده کرد. در این فضای ملتهب، عربستان سعودی موقعیتی استثنایی دارد: از یک سو عضو ارشد شورای همکاری خلیج فارس و متحد راهبردی آمریکاست و پایگاه‌های نظامی مهمی در خاک آن مستقر است؛ از سوی دیگر، همسایه مستقیم ایران است و پس از توافق ۱۴۰۱ که با میانجیگری چین حاصل شد، مسیر گفت‌وگو با تهران را باز نگه داشته است. همین تقارن موقعیت، بستر شکل‌گیری رفتاری است که تحلیلگران از آن به «نقش دوگانه» تعبیر می‌کنند: حضوری هم‌زمان در دو جبهه متفاوت از بازی منطقه‌ای.

نشانه‌های دوگانگی؛ از زبان صلح تا زیرساخت جنگ

نخستین لایه از این دوگانگی را باید در سطح دیپلماسی عمومی جست‌وجو کرد. ریاض در سال‌های اخیر کوشیده است تصویری از خود به‌عنوان «پایتخت گفت‌وگو» ارائه دهد: میزبانی نشست‌های منطقه‌ای، تلاش برای میانجی‌گری میان طرف‌های درگیر، حمایت از طرح‌های اقتصادی مشترک و حتی بازگشایی کانال‌های ارتباطی با ایران. این تصویر، بخشی واقعی از راهبرد سعودی در دوران پس از برنامه اصلاحات اقتصادی است؛ توسعه‌ای که به آرامش و جذب سرمایه خارجی نیاز دارد. اما لایه دوم، یعنی آنچه می‌توان «زیرساخت بازدارندگی» نامید، تصویر دیگری می‌سازد: قراردادهای تسلیحاتی چندصد میلیارد دلاری، میزبانی از نیروهای نظامی فرامنطقه‌ای، شرکت در رزمایش‌های ترکیبی و هماهنگی‌های رو به گسترش با تل‌آویو در چارچوب عادی‌سازی روابط. در این لایه، عربستان نه فقط یک تماشاگر، بلکه بازیگری است که توانمندی‌های نظامی‌اش بخشی از معادله قدرت منطقه را می‌سازد. آنچه روایت کوهنورد بر آن انگشت می‌گذارد، دقیقاً همین شکاف میان دو لایه است؛ شکافی که به‌سختی می‌توان آن را «تصادف راهبردی» یا «بی‌برنامگی» نامید.

ریشه‌ها؛ چرا ریاض دو نقش را هم‌زمان بازی می‌کند؟

برای فهم ریشه‌های این دوگانگی باید به سه سطح ساختاری توجه کرد. سطح نخست، اقتصاد است: چشم‌انداز ۲۰۳۰ سعودی، کشور را در موقعیتی قرار داده که به ثبات منطقه‌ای، جذب سرمایه و تضمین صادرات انرژی وابسته است؛ هرگونه گسترش جنگ به معنای فرار سرمایه و به‌خطر افتادن پروژه ملی است. اما همین اقتصاد، درآمد خود را از انرژی می‌گیرد و در شرایط تنش بر سر تنگه هرمز، سعودی ناگزیر است با متحدان فرامنطقه‌ای خود هماهنگ باشد تا امنیت مسیرهای صادرات تضمین شود. سطح دوم، امنیت است: ریاض در دهه‌های گذشته بارها تجربه کرده که در برابر تهدیدهای موشکی و پهپادی، به‌تنهایی قادر به دفاع کامل نیست؛ همین تجربه، آن را به سمت خرید تضمین‌های امنیتی از واشنگتن سوق داده است. تضمینی که هزینه آن، همراهی با سیاست‌های امنیتی آمریکا در منطقه است. سطح سوم، هویت و رقابت منطقه‌ای است: عربستان در رقابت با ایران، ترکیه و نیز رقبای عربی خود در شورای همکاری، نیازمند نمایش هم‌زمان «قدرت» و «اعتدال» است؛ نمایش قدرتی که برای بازدارندگی لازم است و نمایش اعتدالی که برای مشروعیت و جذب سرمایه ضروری. این سه سطح در کنار هم، دوگانگی را نه یک انتخاب اخلاقی یا تاکتیکی موقت، بلکه یک ضرورت ساختاری می‌سازد.

بازیگران و ذی‌نفعان؛ نقشه پیچیده منافع

نقش دوگانه ریاض، صرفاً یک معادله دوجانبه میان ریاض و تهران نیست؛ در این معادله، بازیگران متعددی با منافع متفاوت حضور دارند. آمریکا به‌عنوان ضامن امنیت سعودی، از یک سو به آرامش بازار انرژی نیاز دارد و از سوی دیگر به پایگاه‌ها و همراهی ریاض در فشار بر محور مقاومت. اسرائیل نیز با پروژه عادی‌سازی، به دنبال آن است که عربستان را از حلقه کشورهای مخالف با سیاست‌هایش خارج کند؛ هر گام در این مسیر، وزن نقش نظامی ریاض را افزایش می‌دهد. در مقابل، ایران با درک نیاز سعودی به ثبات، تلاش می‌کند از ظرفیت گفت‌وگو برای کاهش هزینه‌های امنیتی خود بهره بگیرد. در این میان، قطر، عمان و کویت هر یک با وساطت‌ها و مواضع متفاوت، و عراق به‌عنوان گذرگاه مهم گفت‌وگوها، حلقه‌های واسط هستند؛ تحولات سوریه و نقش‌آفرینی بازیگران در دمشق نیز به این معادله، بُعد تازه‌ای داده است. ذی‌نفعان این دوگانگی اما فقط دولت‌ها نیستند؛ شرکت‌های نفتی، بازارهای مالی منطقه، زائران و مسافران مسیرهای زیارتی و حتی افکار عمومی کشورهای عربی، همگی از تداوم یا فروپاشی این تعادل تأثیر می‌پذیرند.

پیامدها؛ دوگانگی، آتش را مهار می‌کند یا دامن می‌زند؟

ارزیابی پیامدهای نقش دوگانه، به دو پرسش کلیدی برمی‌گردد. نخست اینکه آیا این رفتار، احتمال محاسبه غلط را کاهش می‌دهد یا افزایش؟ استدلال خوش‌بینانه آن است که حضور ریاض در هر دو میز، امکان انتقال پیام‌های غیررسمی را فراهم و از گسترش درگیری جلوگیری می‌کند؛ به‌ویژه آنکه تجربه گفت‌وگوهای دوجانبه و نقش میانجی‌های منطقه‌ای نشان داده است کانال‌های ارتباطی باز، در بحران‌های شکننده، عامل مهار تنش‌اند. اما استدلال بدبینانه نیز قوی است: دوگانگی، ابهام راهبردی ایجاد می‌کند و ابهام در بحران، بستر بدگمانی و محاسبه غلط است. اگر هر طرف گمان کند طرف دیگر در پشت نقاب صلح، مقدمات جنگ را فراهم می‌کند، احتمال واکنش زودهنگام و تشدید ناخواسته بالا می‌رود. دومین پیامد، به اعتبار بین‌المللی ریاض بازمی‌گردد: دوگانگی در بلندمدت، تصویر میانجی را مخدوش می‌کند و کشورها را به‌تدریج از پذیرش نقش مسالمت‌آمیز سعودی بدبین می‌کند؛ بدهی که برای یک کشور متکی به برند توسعه‌ای، پرهزینه است. افزون بر این، تداوم وضعیت کنونی بر بازار انرژی و قیمت نفت اثر مستقیم دارد؛ هر نشانه‌ای از تشدید دوگانگی به نوسان بازار دامن می‌زند و هر گام به سمت شفافیت، آرامش را به معامله‌گران بازمی‌گرداند.

سناریوهای پیش رو؛ چهار مسیر برای ریاض

با توجه به وزن عوامل ساختاری و اراده بازیگران، می‌توان چهار سناریو برای آینده نقش دوگانه عربستان ترسیم کرد. سناریوی نخست، «تثبیت دوگانگی» است: ریاض همچنان در هر دو میز حاضر می‌شود و تلاش می‌کند با مدیریت ابهام، هم تضمین‌های امنیتی آمریکا را حفظ کند و هم کانال گفت‌وگو با تهران را باز نگه دارد؛ این سناریو در کوتاه‌مدت محتمل‌ترین مسیر است، اما باثبات نیست و هر بحران کوچک می‌تواند آن را برهم بزند. سناریوی دوم، «میانجی‌گری فعال» است: اگر فشار اقتصادی بر ریاض افزایش یابد یا تجربه گفت‌وگوهای منطقه‌ای موفق باشد، عربستان می‌تواند وزن خود را به سمت نقش صلح‌سازی سنگین‌تر کند و حتی ابتکارهایی برای ترتیبات امنیت جمعی خلیج فارس ارائه دهد؛ سناریویی که برای بازار انرژی و ثبات منطقه خوش‌آیندتر است. سناریوی سوم، «سقوط به سمت اردوگاه» است: در صورت تشدید جنگ، تشدید فشار آمریکا و اسرائیل یا خطای محاسباتی، عربستان ممکن است ناگزیر شود یک طرف را انتخاب کند؛ این سناریو، خطرناک‌ترین مسیر است و می‌تواند خلیج فارس را به صحنه درگیری مستقیم تبدیل کند. سناریوی چهارم، «نظم امنیتی مستقل» است: در افق بلندمدت، ریاض ممکن است با تکیه بر توانمندی‌های داخلی و همکاری با قدرت‌های نوظهور، به‌تدریج از وابستگی امنیتی به آمریکا فاصله بگیرد و معماری امنیتی منطقه‌ای را رهبری کند؛ سناریویی که هم فرصت است و هم خطر، و به‌شدت به موفقیت برنامه اصلاحات اقتصادی گره خورده است.

جمع‌بندی؛ از روایت تا واقعیت

روایت نفیسه کوهنورد از نقش دوگانه عربستان، فراتر از یک گزارش خبری، یک چارچوب تحلیلی است برای فهم پیچیدگی رفتار بازیگرانی که در میانه آتش منطقه، هم‌زمان با دو زبان سخن می‌گویند. آنچه از این روایت برمی‌آید این است که دوگانگی ریاض، نه محصول ریاکاری دولتمردان، بلکه برآیند تناقض‌های ساختاری یک کشور در حال گذار است؛ کشوری که هم‌زمان به صلح و به تضمین‌های امنیتی نیاز دارد. برای ناظران، شاخص‌های روشنی وجود دارد که می‌تواند نشان دهد ریاض به کدام سمت حرکت می‌کند: میزان استفاده از پایگاه‌های نظامی در بحران‌های آتی، سرعت گام‌های عادی‌سازی با اسرائیل، رفتار سعودی در نشست‌های منطقه‌ای درباره آتش‌بس‌ها و امنیت انرژی، و مهم‌تر از همه، ادامه یا توقف گفت‌وگوهای غیرمستقیم با تهران. تا زمانی که این شاخص‌ها جهت‌گیری روشنی نیابند، بهترین قضاوت درباره عربستان، همان توصیفی است که روایت مورد بحث ارائه می‌دهد: بازیگری که در آتش جنگ منطقه، هنوز تصمیم نهایی خود را نگرفته و همین «هنوز»، بزرگ‌ترین فرصت و بزرگ‌ترین خطر نظم منطقه‌ای است.