فلورانس شهری است که از همان لحظه ورود، تاریخ را به رخ میکشد؛ گنبد بزرگ برونلسکی که میان بافت قدیمی شهر قد برافراشته، کوچههای باریک منتهی به کلیساهای باشکوه و موزههایی که قرنهاست نام نقاشیها و مجسمههایشان در کتابهای تاریخ هنر میدرخشد. اما برای برخی از مسافران، پایان سفر به این شهر رؤیایی، نه با خاطرهای خوش، بلکه روی تخت اورژانس رقم خورده است.
ماجرا به دهه ۱۹۷۰ میلادی و بیمارستانی قدیمی در مرکز فلورانس بازمیگردد؛ جایی که یک روانپزشک ایتالیایی برای نخستین بار به الگویی عجیب در میان بیماران اورژانسی پی برد.
بیمارانی که از موزه به اورژانس میآمدند
گراتزیلا ماگرینی (Graziella Magherini) روانپزشک فلورانسی بود که در سالهای ۱۹۷۰ در بیمارستان سانتا ماریا نووا (Santa Maria Nuova) فعالیت میکرد؛ بیمارستانی تاریخی در قلب فلورانس که روزانه پذیرای هزاران گردشگر مشتاق هنر است. ماگرینی متوجه شد شماری از گردشگران پس از بازدید از موزهها و گالریهای شهر، با علائمی مراجعه میکنند که توضیح پزشکی سادهای ندارد: سرگیجه ناگهانی، تپش شدید قلب، لرزش بدن، بیقراری، اضطراب و حتی احساس گیجی و سردرگمی.
او بین سالهای ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۶ بهصورت نظاممند پرونده حدود ۱۰۰ گردشگر را که به این بیمارستان منتقل شده بودند بررسی کرد. نکته مشترک بسیاری از آنها این بود که مستقیماً از موزهها و کلیساهای فلورانس به اورژانس آورده شده بودند؛ افرادی که ظاهرا هیچ سابقه بیماری جسمی حادی نداشتند، اما مواجهه با هنر آنها را از پا انداخته بود.
نامگذاری به افتخار یک نویسنده فرانسوی
ماگرینی برای توصیف این وضعیت، عنوان «سندرم استاندال» را انتخاب کرد؛ نامی الهامگرفته از نویسنده مشهور فرانسوی ماری-آنری بل (Marie-Henri Beyle) که با نام ادبی استاندال شناخته میشود.
حدود ۱۶۰ سال پیش از مشاهدات ماگرینی، در ژانویه ۱۸۱۷ استاندال وارد فلورانس شد و به کلیسای سانتا کروچه رفت. او در یکی از تالارهای کلیسا محو تماشای نقاشیهای سقف شد و ناگهان دچار حالتی وصفناپذیر شد؛ تپش قلب شدید و احساسی از سرگیجه و شوریدگی که او را ناچار به ترک کلیسا کرد. استاندال بعدها در کتاب خود آن لحظه را «حسی الهی و حالت وجد عجیب» توصیف کرد؛ تجربهای که قرنها بعد الهامبخش نامگذاری یک پدیده روانی شد.
گراتزیلا ماگرینی که در ۲۳ اوت ۱۹۲۷ به دنیا آمد و در ۳۳ سالگی به مقام استادی روانپزشکی رسید و تا ۱۰ دسامبر ۲۰۲۳ زندگی کرد، معتقد بود شباهت زیادی میان تجربه استاندال و بیمارانش وجود دارد: افرادی که بیش از حد تحت تأثیر انبوهی از زیبایی، تاریخ و روایتهای هنری قرار گرفتهاند؛ نه لزوماً یک تابلو یا مجسمه خاص، بلکه مواجهه همزمان با مجموعهای از بناها، تصاویر و خاطراتی که فلورانس در برابر چشم آنها قرار میدهد.
زیبایی، عامل است نه علت
نکته مهم در تفسیر ماگرینی این بود که هنر را علت مستقیم بیماری نمیدانست. او در گفتوگویی که سالها بعد منتشر شد تأکید کرد افراد، آسیبپذیریها، تعارضها و فشارهای روانی خود را با خود به فلورانس میآورند و مواجهه با هنر و فضای تاریخی شهر تنها نقش یک محرک را بازی میکند که آن مشکلات پنهان را آشکار میسازد. به بیان او، زیبایی فلورانس بیشتر «عامل آشکارکننده» است تا «علت ایجادکننده».
بررسیهای او نشان داد مبتلایان اغلب گردشگرانی هستند که پیوند عاطفی عمیقی با هنر دارند، از محیط امن و آشنای زندگی خود دور شدهاند و همزمان تحت فشارهای سفر قرار گرفتهاند: تغییر محیط، خستگی ناشی از برنامه فشرده بازدیدها، کمخوابی و هیجان شدید ناشی از قرار گرفتن در شهری که تقریباً هر گوشه آن به تاریخ هنر گره خورده است. ترکیب همین عوامل فردی و محیطی، زمینه بروز واکنشهای جسمی و روانی شدید را فراهم میکند.
از گالری اوفیتزی تا کتاب سال ۱۹۸۹
این پدیده تنها به دهه ۱۹۷۰ محدود نماند. حدود هشت سال پیش، خبر حمله قلبی مردی هنگام تماشای تابلوی مشهور «تولد ونوس» اثر ساندرو بوتیچلی در گالری اوفیتزی فلورانس بار دیگر نام سندرم استاندال را بر سر زبانها انداخت. هرچند رسانهها با تیترهای هیجانانگیز این حمله را مستقیماً به شکوه خیرهکننده اثر نسبت دادند، متخصصان تأکید کردند نمیتوان رابطه علی مستقیم و سادهای میان زیبایی یک تابلو و حمله قلبی برقرار کرد.
ماگرینی در سال ۱۹۸۹ نتایج نزدیک به دو دهه مشاهده و بررسی خود را در کتابی با عنوان «La sindrome di Stendhal» منتشر کرد. از آن زمان این عنوان وارد ادبیات روانشناسی، گردشگری و تاریخ هنر شد و گاهی با نام «سندرم فلورانس» نیز از آن یاد میشود.
آیا سندرم استاندال یک بیماری رسمی است؟
با وجود شهرت گسترده، سندرم استاندال هنوز جایگاه تشخیصی رسمی ندارد. این عنوان در ویراست پنجم راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM-5) به عنوان یک اختلال مستقل ثبت نشده است؛ وضعیتی مشابه دو پدیده دیگر یعنی «سندرم اورشلیم» و «سندرم پاریس» که آنها نیز در طبقهبندیهای رسمی روانپزشکی جایگاهی ندارند.
بخش قابل توجهی از جامعه علمی نیز نسبت به اعتبار آن به عنوان یک سندرم مستقل تردید دارد. منتقدان، حتی برخی از همدورهایهای خود ماگرینی، معتقدند هنر بهخودیخود نمیتواند عامل مستقیم بروز علائم روانی و جسمی باشد، بلکه در بهترین حالت، زمینهساز فروپاشیهایی است که ریشه اصلی آنها در جایی دیگر، از جمله اضطراب زمینهای، فرسودگی سفر یا آسیبپذیریهای شخصیتی نهفته است.
خود ماگرینی نیز هشدار داده بود که نباید هر واکنش احساسی شدید در برابر هنر را به این سندرم نسبت داد. گریستن در برابر یک نقاشی یا تپش قلب هنگام ورود به یک کلیسای باشکوه، لزوماً به معنای ابتلا به سندرم استاندال نیست.
نگاه عصبشناسی به تجربه زیبایی
در سالهای اخیر، پژوهشگران عصبشناسی نیز به این حوزه ورود کردهاند و میکوشند بفهمند هنگام مواجهه با یک اثر هنری بزرگ، در مغز و بدن انسان چه میگذرد. مطالعات تصویربرداری مغزی نشان میدهد تماشای هنر میتواند مناطقی مرتبط با هیجان، پاداش و حافظه را فعال کند، اما این یافتهها نیز تأییدی بر این نیست که یک تابلو یا مجسمه بهتنهایی میتواند باعث بیماری روانی شود.
امروز سندرم استاندال همچنان در مرز میان تجربه زیباییشناختی عمیق، اضطراب ناشی از سفر و آسیبپذیری روانی فردی تعریف میشود؛ پدیدهای جذاب برای رسانهها و گردشگران، اما از نظر علمی، موضوعی پیچیده و مورد مناقشه که بیش از آنکه یک تشخیص پزشکی قطعی باشد، روایتی است از تلاقی هنر، ذهن و جسم انسان در شهری که خود به موزهای بزرگ میماند.
نظرات (0)