مقدمه؛ خانهای که تقویم سوگ دارد
در تقویم مذهبی ایران، روزهای پایانی ماه صفر همواره رنگ سوگ دارد؛ سوگ رحلت پیامبر اکرم(ص)، شهادت امام حسن مجتبی(ع) و شهادت امام رضا(ع). اما شکلِ این سوگ در همه جا یکسان نیست. در کنار حرمهای بزرگ، هیئتهای خیابانی و مساجد شلوغ، روایت دیگری نیز وجود دارد: روایتِ خانهای در یاسوج که هر سال در این ایام درِ حیاط خود را به روی دلدادگان میگشاید و به کانونی خودجوش برای عزاداری تبدیل میشود. این خانه نه تابلوی رسمی دارد و نه بودجه نهادی؛ با این حال نامش در حافظه محله و شهر ثبت شده است.
شاید در نگاه نخست، این یک خبر محلی ساده به نظر برسد؛ اما اگر آن را در کنار روندهای آیینی کشور بگذاریم، به مسئلهای قابل تأمل تبدیل میشود: چرا در شهری که مسجد، حسینیه و تکیه کم ندارد، یک «خانه» به محور سوگ جمعی بدل میشود؟ پاسخ به این پرسش نه فقط درباره یاسوج، بلکه درباره دگرگونیِ شیوههای دینداری در شهرهای میانی ایران است.
زمینه؛ سوگ پیامبر در جغرافیای آیینی ایران و جایگاه کهگیلویه و بویراحمد
برای فهم معنای این خانه، باید ابتدا به بستر جغرافیایی و تاریخی آن نگاه کرد. کهگیلویه و بویراحمد استانی با فرهنگ ایلی و عشایری است و یاسوج، مرکز آن، شهری نسبتاً جوان است که در چند دهه اخیر با مهاجرت گسترده عشایر و روستاییان به شهر، چهرهای تازه یافته است. در چنین بستری، آیینهای مذهبی صرفاً «مناسک رسمی» نیستند؛ بلکه بخشی از نظام خویشاوندی، مهماننوازی و هویت ایلی محسوب میشوند. همانگونه که سیاهچادر عشایری در کوچگاهها میزبان مهمان و مراسم بود، خانه شهری نیز وارثِ همین کارکرد شد؛ فضایی که در آن «باز بودن در» نشانه کرامت و منزلت اجتماعی است.
در روزهای پایانی صفر، موج عزاداری از مشهد تا بوشهر و از گلستان تا یاسوج را دربرمیگیرد؛ خبرهایی که این روزها از حضور میلیونی زائران در مسیرهای منتهی به مشهد، سوگوارههای پایان صفر در استانها و آیینهای محلی منتشر میشود، نشان میدهد این ایام در سراسر کشور یک «فصل آیینی» واقعی است. اما آنچه کمتر دیده میشود، لایه زیرین همین فصل است: خانههایی که بدون هیچ امکانات دولتی، سوگ را به مقیاس انسانی و محلهپایه بازمیگردانند. خانه یاسوجی نمونهای از همین لایه پنهان است که رسانه معمولاً از آن میگذرد.
چرا خانه؟؛ از صمیمیت تا اقتصاد آیین
پرسش اصلی این است که چرا خانوادهها و شهروندان، در شرایطی که نهادهای رسمی برای عزاداری آمادهاند، مسیر «خانه» را برمیگزینند؟ بررسی علتها نشان میدهد این انتخاب چندلایه است.
نخست، صمیمیت و اعتماد. در شهرهای میانی که روابط هنوز مبتنی بر شناخت چهرهبهچهره است، خانه مقیاسی «گرم» و قابل اعتماد دارد؛ برخلاف فضاهای رسمی که در آنها شرکتکننده غالباً مخاطبِ بیجانی است، در مجلس خانگی هر فرد «مهمان» است و جایگاه مشخصی دارد. دوم، نقش زنان. فضای خانگی امکان حضور فعال زنان را فراهم میکند؛ زنانی که در بسیاری از مساجد و تکایای رسمی عمدتاً در حاشیهاند، در خانه، آشپز، سازماندهنده و میزبان میشوند. سوم، هزینه و انعطاف. برپایی مجلس در مسجد یا حسینیه نیازمند هماهنگی، مجوز، هزینه تدارکات و مدیریت جمعیت است، اما خانه با کمترین تشریفات و بر اساس توان مالی خانواده کار میکند. چهارم، فرهنگ مهماننوازی ایلی؛ در فرهنگ لری و بویراحمدی، میزبانی در سوگ و عزا ارزشی دیرینه است و «خانه عزادار» جایگاه والایی دارد. و پنجم، استقلال محتوایی؛ مجلس خانگی از قالبهای رسمی آزادتر است و میتواند مداحی، ذکر، پذیرایی و حتی گفتوگوهای خودمانی را در هم آمیزد و سوگ را به تجربهای زیستشده نزدیک کند.
بازیگران و ذینفعان؛ زن، ایل، همسایه و نهاد رسمی
این پدیده بازیگران متعددی دارد که هر یک با انگیزههای متفاوتی وارد میشوند. هسته مرکزی، خانواده میزبان است؛ معمولاً بزرگ خاندان یا زنی که به دینداری و سخاوت شهره است و نگهداشتن این سنت را «امانت» میداند. زنان، ستون اجرایی مجلس هستند؛ از پختوپز و پذیرایی تا هماهنگی برنامهها. جوانان نیز نقشی تازه یافتهاند: ثبت تصویر، پخش زنده در شبکههای اجتماعی و دعوت از مخاطبان مجازی، مجلس خانگی را از یک رویداد محلی به یک «رویداد رسانهای» تبدیل کرده است. همسایگان و اعضای ایل، مخاطبان ثابت و حامیان مالی خرد این مجلساند و در واقع آن را به نوعی «صندوق تأمین اجتماعی غیررسمی» بدل کردهاند که در آن هم سوگواری صورت میگیرد و هم همبستگی بازتولید میشود.
در سوی دیگر، نهادهای رسمی قرار دارند: مسجد و روحانی محله، سازمان تبلیغات، شهرداری و رسانههای استانی. این نهادها گاه حامی و گاه تماشاگرند؛ برخی روحانیان از این مجالس خانگی استقبال میکنند و برخی دیگر آن را رقیبی برای اقتدار آیینی خود میبینند. شهرداری و نیروی انتظامی نیز به مسائل ایمنی، ترافیک و سروصدای مجالس حساساند. تفاوتِ منافع میان این بازیگران، سرنوشت آیین خانگی را رقم میزند؛ اگر نهاد رسمی آن را «فرصت» ببیند، حمایت میکند و اگر «تهدید» ببیند، با سختگیری، آن را به حاشیه میراند.
پیامدها؛ سرمایه اجتماعی در برابر چالشهای آیین خانگی
آیینِ خانگی سوگ، پیامدهای مثبت قابل توجهی دارد. مهمترین پیامد آن، تولید «سرمایه اجتماعی» است؛ اعتمادی که میان همسایگان و خویشاوندان شکل میگیرد به شبکههای کمکرسانی در بحرانها، حمایت از خانوادههای آسیبپذیر و همبستگی محلهای میانجامد. این مجالس همچنین کانال انتقال بیننسلی دینداریاند؛ کودکی که در حیاط همان خانه بزرگ میشود، سوگ را نه از روی کتاب، بلکه با تجربه زیسته میآموزد. افزون بر این، آیین خانگی از بودجه عمومی بینیاز است و بار مالیِ سنگینی بر دولت تحمیل نمیکند و در عین حال تصویری غیررسمی و انسانی از دین ارائه میدهد.
اما چالشها نیز کم نیستند. نخست، مسائل ایمنی؛ تجمع در فضای مسکونی، بهویژه در شبهای شلوغ، خطر آتشسوزی و ازدحام دارد و مقررات شهری نیز برای این نوع کاربری پیشبینی نشده است. دوم، پایداری اقتصادی؛ تکیه بر هزینه یک خانواده، آیین را در بلندمدت آسیبپذیر میکند، بهویژه اگر میزبان مسن شود یا مهاجرت کند. سوم، تغییر نسلی؛ نسل جوانِ متصل به شبکههای اجتماعی ممکن است شکل سنتی مجلس خانگی را «قدیمی» بدانند و به تدریج از آن فاصله بگیرند. و چهارم، خطر مصادره یا تجاریسازی؛ اگر مجلس خانگی شهرت یابد، ممکن است به ابزار رقابتهای خانوادگی، کسب اعتبار سیاسی یا جذب دنبالکننده مجازی تبدیل شود و اصالت آیینی آن کمرنگ گردد.
سناریوهای پیشرو؛ از نهادینهسازی تا فرسایش تدریجی
آینده این پدیده در گرو تعامل میان بازیگران است و دستکم چهار سناریو میتوان برای آن ترسیم کرد. سناریوی نخست، «حمایت هوشمندانه» است؛ در این حالت، شهرداری و نهادهای فرهنگی بدون دخالت در محتوا، راهنمای ایمنی ارائه میدهند، امکان ثبت این آیین در فهرست میراث فرهنگی ناملموس را فراهم میکنند و رسانههای محلی آن را روایت میکنند، بدون آن که خانه به «نمایشگاه» تبدیل شود. سناریوی دوم، «رسانهایشدن و تجاریشدن» است؛ مجلس خانگی به جاذبهای برای بلاگرها و گردشگران مذهبی بدل میشود، پذیراییها پرزرقوبرق و روایتها نمایشی میشوند و در نهایت اصالت جای خود را به صحنهآرایی میدهد. سناریوی سوم، «فرسایش خاموش» است؛ با سالخوردگی میزبان، مهاجرت جوانان به کلانشهرها و فشار هزینهها، مجلس کوچکتر میشود و سرانجام به یک یادبود خانوادگی محدود میماند و شبکه اجتماعیِ پیرامون آن از هم میگسلد. سناریوی چهارم، «پیوند با نهاد رسمی» است؛ خانه و هیئت محله با هم ادغام میشوند و الگویی ترکیبی پدید میآید که در آن صمیمیت خانه حفظ میشود اما ظرفیتهای مسجد و حسینیه نیز به کار میآید.
نکته مهم آن است که هیچکدام از این سناریوها قطعی نیست؛ مسیر واقعی به تصمیمهای کوچک و بزرگ خانواده میزبان، همسایگان و مسئولان محلی بستگی دارد. هر مداخله نسنجیدهای که بخواهد این آیین را «ساماندهی» کند، ممکن است همان صمیمیتی را از بین ببرد که راز ماندگاری آن است.
جمعبندی؛ خانهای به وسعت یک شهر
خانهای در یاسوج که هر سال در سوگ پیامبر(ص) میزبان دلدادگان میشود، یک کنجکاوی محلی نیست؛ آینهای است از لایههای پنهان دینداری در ایران. این خانه به ما یادآوری میکند که دین در این سرزمین تنها از بالا و به واسطه نهادهای رسمی بازتولید نمیشود، بلکه در صمیمیت حیاطها، آشپزخانهها و شبنشینیهای خانوادگی نیز جان میگیرد. در روزهایی که همه نگاهها به حرمهای بزرگ و راهپیماییهای میلیونی است، این آیینهای کوچک و خانگیاند که پیوند دین و اجتماع را در مقیاس انسانی زنده نگه میدارند.
وظیفه رسانه و سیاستگذار، نه تبدیل این خانه به یک بنر تبلیغاتی و نه رها کردن آن در برابر فرسایش، بلکه «دیدهبانی محترمانه» است: دیدن، روایت کردن و محافظت از شرایطی که این آیین خودجوش بتواند به حیات خود ادامه دهد. چه بسا سالها بعد، همین خانه یاسوجی به یکی از نمادهای مقاومت فرهنگ محلی در برابر یکسانسازی آیینی تبدیل شود؛ به شرط آن که امروز، درست دیده شود.
نظرات (0)