شامگاهِ بدرقه اکبر عبدی، در میان جمعیتی که سالها با خندههایش بزرگ شده بودند، جملهای از کیانوش گرامی بیش از هر سخن دیگری در شبکههای اجتماعی پیچید: «اکبر عبدی استثنای سینما بود؛ هنرمند تا آخر عمر تأمین نمیشود.» این جمله را اگر تنها یک سوگنامه شخصی بخوانیم، بخشی از معنای آن را از دست دادهایم. گرامی، بهعنوان کسی که سالها در میانه همین صنعت زیسته، نه درباره یک نفر، که درباره یک ساختار سخن گفت؛ ساختاری که در آن حتی نامدارترین چهرهها هم از امنیت اقتصادی پایدار بیبهرهاند.
مرگ عبدی و واکنش گسترده مردم، این پرسش را دوباره به صدر توجه عمومی آورد: چرا در کشوری که سینمایش دهههاست در جشنوارههای جهانی میدرخشد و هنرمندانش در دل مردم جای دارند، مفهوم «تأمین هنرمند» هنوز به یک سیاست عمومی تبدیل نشده است؟ پاسخ، چنان که این تحلیل نشان خواهد داد، نه در یک تصمیم واحد، که در لایههای بههمپیوسته اقتصاد فرهنگ، سیاستگذاری دولتی، ساختار قراردادها و نبود سرمایهگذاری بلندمدت بر سرمایه انسانی هنر نهفته است.
زمینه؛ ستارهای که از جنس مردم بود
اکبر عبدی از آن نسل بازیگرانی بود که چهرهشان با حافظه جمعی چند دهه پیوند خورده است. او از اوایل دهه شصت با نقشهایی در سینما و تلویزیون ایران شناخته شد و بهتدریج به یکی از شناختهشدهترین چهرههای کمدی بدل گشت؛ چهرهای که نه فقط در گیشه، که در ذهن مخاطب، امضای ویژهای از طنز موقعیت و شخصیتپردازی مردمی داشت. همین محبوبیت بود که مراسم ختمش را به صحنهای از همدلی عمومی تبدیل کرد؛ چنان که گیتی معینی نیز در توصیف همان مراسم گفت محبت مردم به عبدی در آن روز کاملاً نمایان بود.
اما نکته مهمتر این است که عبدی تنها یک «ستاره کمدی» نبود؛ او نماینده نسلی از هنرمندان بود که کار خود را در دورهای آغاز کردند که زیرساختهای رفاهیِ هنرمندان به شکل امروزی هنوز شکل نگرفته بود و «حقوق هنرمند» عمدتاً به گیشه و پیشنهادهای کاریِ مقطعی گره خورده بود. درگذشت او در این بستر، نه یک اتفاق خبری صرف، که یک نقطه کانونی برای مرور دوباره وضعیت اقتصادی بدنه هنری کشور شد؛ نقطهای که همزمان با موج تحلیلهای اربعین، ناترازی برق و بحرانهای معیشتی، نشان داد اقتصاد فرهنگ نیز یکی از میدانهای اصلی آزمون سیاستگذاری داخلی است.
پارادوکس شهرت و معیشت؛ عشق مردم سهمِ بانک نیست
شاید عجیبترین ویژگی ماجرا همین باشد: عبدی دههها در اوج محبوبیت بود، اما محبوبیت، بهخودیخود، به دارایی ماندگار تبدیل نشد. در اقتصاد رسانهای ایران، شهرت معمولاً به «فرصتِ کارِ بعدی» ترجمه میشود، نه به «حقوق ماندگار». بازیگر تا وقتی نقش پیشنهاد میشود، درآمد دارد؛ و هرچه سن بالاتر میرود، تعداد نقشها، بهویژه در ژانر کمدی که بر شور و انرژیِ جوانی تکیه دارد، کاهش مییابد. نتیجه، فاصلهای عمیق میان «ارزش نمادین» و «ارزش اقتصادی» هنرمند است.
این پارادوکس به کمدیها محدود نمیشود، اما در میان آنها تندتر است. کارگزاران تبلیغاتی و تهیهکنندگان اغلب به دنبال چهرههای پرطرفدارِ روز هستند؛ چهرهای که «دیروز» محبوب بوده، در معاملههای امروز وزنهای ندارد. از سوی دیگر، نظام حقامتیاز و بازپخش (royalty) در سینمای ایران تقریباً وجود ندارد؛ یعنی هنرمند از تکرار دهها باره آثارش در تلویزیون و پلتفرمها سهمی نمیبرد. به همین دلیل، شهرتِ انباشته در این ساختار، سرمایهای است که بهسختی قابل نقد شدن است؛ و این، دقیقاً همان جایی است که «استثنا بودن» یک هنرمند، نمیتواند او را از قاعدههای سخت اقتصادی نجات دهد.
علتها؛ ساختار پروژهمحور، تورم و نبود شبکه امنیت
ریشه «تأمیننشدن» هنرمندان را باید در چند لایه جست. نخست، ساختار اشتغال در سینما پروژهمحور است: بازیگر، کارگردان، فیلمبردار و حتی بسیاری از عوامل فنی، «کارمند» نیستند؛ قراردادشان با پایان پروژه تمام میشود و هیچ حقوق ثابت، مرخصی یا بازنشستگی استانداردی ندارند. در چنین ساختاری، بیمه و تأمین اجتماعی بهجای آن که حق طبیعی باشد، به «امتیازی» تبدیل میشود که بسیاری از آن بیبهرهاند.
دوم، نهادهایی که برای پر کردن همین خلأ طراحی شدهاند — مانند صندوق اعتبار هنر و بیمههای مرتبط با هنرمندان — عمدتاً پوششی محدود و مشروط دارند. بسیاری از هنرمندان قدیمی یا خارج از شمول این صندوقها ماندهاند یا سابقه بیمهپردازی منظمی ندارند؛ چرا که پرداخت بیمه از جیب درآمدِ نامنظمِ پروژهای، برای بسیاری ممکن نیست. به این باید تورم و کاهش ارزش پول ملی را افزود که پساندازهای اندک هنرمندان را در سالهای اخیر عملاً بیارزش کرده است؛ واقعیتی که در کنار گرانی مسکن و درمان، امنیت دوران پیری را برای آنها به یک دغدغه همیشگی بدل کرده است.
سوم، اقتصاد سینمای ایران بهشدت به گیشه وابسته است و گیشه نیز در سالهای اخیر با افت مخاطب، رقابت پلتفرمهای نمایش خانگی و فشارهای اقتصادی خانوار مواجه بوده است. هرگاه گیشه میلنگد، نخستین قربانیها بازیگران و عوامل غیرستارهای هستند که پیشنهاد کاریشان کاهش مییابد. در چنین فضایی، «تأمین نشدن» تا پایان عمر، نه یک استثنا، بلکه قاعدهای آماری است؛ و اظهارات کیانوش گرامی، در این چارچوب، نه یک گلایه شخصی، که یک تشخیص ساختاری است.
بازیگران و ذینفعان؛ مسئولیت پراکنده، پاسخ گمشده
پرسش بعدی این است که پاسخگویی به این وضعیت بر عهده کیست. بازیگران اصلی این میدان چند گروهاند: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بهعنوان متولی سیاست فرهنگی، صندوق اعتبار هنر بهعنوان ابزار حمایت مالی، خانه سینما بهعنوان نهاد صنفی، تهیهکنندگان بهعنوان کارفرمایان عملی، پلتفرمهای نمایش خانگی بهعنوان بازیگران تازهوارد بازار، و در نهایت مخاطبانی که محبوبیت میسازند اما نقشی در تعیین حقوق ندارند. مشکل، نبودِ این نهادها نیست؛ مشکل، پراکندگی مسئولیت و نبودِ یک «زنجیره پاسخگویی» است.
در عمل، هر نهاد بخشی از وظیفه را بر دوش دیگری میاندازد: صندوق اعتبار هنر میگوید منابع محدود است، وزارت ارشاد بر حمایتهای فرهنگی تکیه دارد اما توان تضمین معیشت را ندارد، تهیهکنندگان به منطق بازار و قرارداد آزاد اشاره میکنند و پلتفرمها نیز با وجود درآمد قابل توجه، هنوز بهعنوان نهاد مسئول در برابر آینده هنرمندان شناخته نمیشوند. در این میان، خود هنرمندان نیز بهندرت بهصورت جمعی و سازمانیافته برای حقوق ماندگار چانهزنی میکنند و بیشتر به راهحلهای فردی مانند فروش دارایی یا مهاجرت روی میآورند. نتیجه، وضعیتی است که در آن «هیچکس مقصر نیست» اما «همه آسیب میبینند».
پیامدها؛ مهاجرت، پیری بدنه سینما و بحران نسلها
تداوم این وضعیت، پیامدهای خاموش اما سنگینی دارد. نخستین پیامد، مهاجرت نخبگان است؛ موجی که از سالها پیش دامنگیر سینما، موسیقی و هنرهای تجسمی ایران شده و هر سال چهرههای جوانتر و توانمندتری را به مقصد بازارهای بینالمللی یا مشاغل غیرهنری میفرستد. دومین پیامد، پیری بدنه سینماست: وقتی نسلهای قدیمیتر امکان بازنشستگی شرافتمندانه ندارند و نسلهای جدیدتر نیز چشمانداز روشنی نمیبینند، انگیزه ورود به حرفههای هنری کاهش مییابد و کیفیت بلندمدت تولید فرهنگی آسیب میبیند.
پیامد سوم، عمیقتر شدن شکاف میان «ستارهها» و «بدنه پشتیبان» است. آنچه در رسانهها دیده میشود، درآمدهای نجومی چند چهره معدود است؛ اما تدارکات، دستیاران، گریمورها، صدابرداران و هزاران نیروی فنی دیگر که ستون واقعی سینما هستند، در همان ساختار ناامنِ پروژهای گرفتارند. این نابرابری درونی، هم انسجام صنفی را تضعیف میکند و هم تصویر عمومی از «ثروتمند بودن هنرمندان» را تقویت میکند؛ تصویری که دلسوزی برای وضعیت هنرمندان کهنسال را نیز تحتالشعاع قرار میدهد و زمینه هرگونه اصلاح ساختاری را دشوارتر میسازد.
سناریوهای پیشرو؛ سه مسیر برای آینده تأمین هنرمندان
از این نقطه، میتوان سه سناریو برای آینده ترسیم کرد. سناریوی نخست، «اصلاح نهادی» است: بازطراحی صندوق اعتبار هنر بهعنوان یک نظام بیمهای فراگیر و شفاف، استانداردسازی قراردادها با درج حق بازپخش و حق تأمین اجتماعی، و الزام پلتفرمها به مشارکت در صندوق حمایت از هنرمندان. این مسیر، آرمانیترین و در عین حال پرهزینهترین سناریوست؛ اما تجربه کشورهای موفق نشان میدهد که بدون آن، هیچ راهحل پایداری وجود ندارد.
سناریوی دوم، «ادامه وضع موجود» است: کمکهای موردی و مراسمی هنگام بیماری یا درگذشت هنرمندان، وعدههای رسانهای، و اصلاحات تدریجی و جزئی. این مسیر، هزینه سیاسی کمتری دارد اما هر سال بخشی از سرمایه انسانی فرهنگ را بهصورت خاموش از دست میدهد و بحران را به نسلهای بعد منتقل میکند. سناریوی سوم، «بحران عمیقتر» است: تشدید مهاجرت، وابستگی هرچه بیشتر بازار به پلتفرمها با قراردادهای نابرابر، و تبدیل شدن «هنرمند نیازمند» به یک تصویر تکراری در رسانهها. در این حالت، مرگِ هر چهره محبوب، دوباره بهانهای برای سوگِ جمعی خواهد شد، اما ساختار، همچنان بیتغییر خواهد ماند.
جمعبندی؛ سرمایهگذاری بر هنرمند به مثابه زیرساخت فرهنگی
جمله کیانوش گرامی درباره اکبر عبدی، یک تشخیص بود، نه یک مرثیه. این تشخیص میگوید اقتصاد فرهنگ ایران هنوز نتوانسته است میان «محبوبیت» و «امنیت» پل بزند؛ و هر بار که یکی از چهرههای محبوب این سرزمین میرود، پرده از همین شکاف برداشته میشود. اگر بخواهیم یاد عبدی و نسل او را نه فقط در سوگ، که در سیاست گرامی بداریم، باید تأمین اجتماعی هنرمندان را از مقوله «رفاه» به مقوله «زیرساخت فرهنگی» ارتقا دهیم.
هنرمند، برخلاف تصور رایج، نه «هزینهای» که «سرمایهای» است که بازدهی آن در قالب هویت ملی، سلامت روانی جامعه و دیپلماسی فرهنگی سالها بعد ظاهر میشود. تا زمانی که این نگاه در سیاستگذاری نهادینه نشود، جملهای که در مراسم ختم اکبر عبدی گفته شد، درباره بسیاری از هنرمندان زنده این سرزمین نیز صادق خواهد بود؛ و این، تلخترین بخش ماجراست.
نظرات (0)