سیل‌های ویرانگر در افغانستان بار دیگر نام این کشور را به صدر اخبار منطقه‌ای آورد؛ اما این بار نه به‌خاطر تحولات سیاسی، که به‌خاطر فاجعه‌ای انسانی که سازمان جهانی بهداشت دست‌کم ۲۹ کشته و ۱۲۹ زخمی آن را تأیید کرده است. در نگاه نخست، این یک گزارش خبری مرسوم از یک بلای طبیعی است؛ اما در نگاه تحلیلی، این خبر فقط یک «حادثه» نیست، بلکه پنجره‌ای است به یک وضعیت مزمن: کشوری که دهه‌ها جنگ، فروپاشی نهادها و تغییر اقلیم آن را به یکی از آسیب‌پذیرترین نقاط جهان تبدیل کرده است.

نکته مهم آن است که سیل در افغانستان دیگر استثنا نیست؛ قاعده است. در سال‌های اخیر، هر بار که فصل بارش آغاز می‌شود، نام استان‌های مختلف این کشور با تصاویری از خانه‌های ویران، پل‌های شکسته و خانواده‌های آواره همراه می‌شود. اما چرا این فجایع پیاپی نه پیشگیری می‌شوند و نه به‌درستی مدیریت می‌شوند؟ پاسخ در تقاطع سه لایه علت نهفته است: اقلیم، جغرافیا و سیاست. این تحلیل می‌کوشد با نگاهی عمیق‌تر از خبر، زمینه‌ها، پیامدها، بازیگران و سناریوهای پیش روی این بحران را بررسی کند.

زمینه؛ افغانستان و تکرار فجایع آب‌وهوایی

افغانستان سال‌هاست با الگویی تکان‌دهنده روبه‌روست: خشکسالی‌های ممتد که زمین را تشنه و شکننده می‌کند و سپس بارش‌های ناگهانی و سیل‌آسا که در زمین خشک و بی‌پوشش به سیلابی ویرانگر تبدیل می‌شود. این چرخه معیوب نتیجه مستقیم موقعیت جغرافیایی و اقلیمی این کشور است؛ کشوری کوهستانی با رودخانه‌های فصلی که روان‌آب‌های آن از ارتفاعات هندوکش به دشت‌های مرکزی و جنوبی سرازیر می‌شود.

آنچه فاجعه امسال را از سیل‌های مشابه سال‌های گذشته متمایز می‌کند، شدت و تمرکز تلفات انسانی است. اعلام شمار قربانیان توسط سازمان جهانی بهداشت نشان می‌دهد که حتی نهادهای بین‌المللی نیز با وضعیتی مواجه‌اند که ارزیابی دقیق آن دشوار است؛ چراکه بسیاری از روستاهای سیل‌زده در مناطقی قرار دارند که دسترسی به آن‌ها به‌سادگی ممکن نیست. به عبارت دیگر، آمار ۲۹ کشته و ۱۲۹ زخمی احتمالاً تصویری کامل از فاجعه نیست و در روزهای آینده ممکن است تغییر کند؛ تجربه سیل‌های گذشته در این کشور نشان داده که شمار قربانیان اغلب پس از پایش اولیه مناطق سیل‌زده افزایش می‌یابد.

از منظری دیگر، این فاجعه در بستر یک بحران انسانی گسترده‌تر رخ داده است. افغانستان پس از تغییرات سیاسی سال‌های اخیر، با فروپاشی نظام اقتصادی، بیکاری گسترده و فقر فراگیر دست‌وپنجه نرم می‌کند و میلیون‌ها نفر برای تأمین نیازهای پایه خود به کمک‌های بشردوستانه وابسته‌اند. در چنین شرایطی، هر سیل جدید نه یک ضربه، بلکه ضربه‌ای بر پیکر نیمه‌جان جامعه است.

علت‌ها؛ از تغییر اقلیم تا فروپاشی ظرفیت نهادی

برای فهم چرایی این فاجعه نمی‌توان به یک علت واحد بسنده کرد. نخستین لایه، تغییر اقلیم است. افغانستان از جمله کشورهایی است که کمترین سهم را در انتشار گازهای گلخانه‌ای دارد، اما در زمره آسیب‌پذیرترین کشورها در برابر پیامدهای گرمایش زمین قرار گرفته است. تغییر الگوی بارش، افزایش دمای میانگین و ذوب سریع‌تر برف‌های کوهستانی، الگوی رودخانه‌ها را نامنظم کرده و احتمال وقوع سیل‌های ناگهانی را به‌شدت افزایش داده است.

لایه دوم، جغرافیای طبیعی و تخریب محیطی است. جنگل‌زدایی، چرای بی‌رویه دام و فرسایش خاک، ظرفیت طبیعی زمین برای مهار آب را کاهش داده است. در مناطق کوهستانی، بارش سنگین باران روی شیب‌های بدون پوشش گیاهی، گل‌رودهایی ایجاد می‌کند که قدرت تخریب آن‌ها بسیار فراتر از سیلاب معمولی است. خانه‌های خشتی و گلی در روستاها، پل‌های قدیمی و جاده‌های خاکی نیز در برابر چنین جریانی هیچ مقاومتی ندارند.

لایه سوم و شاید مهم‌ترین لایه، فروپاشی ظرفیت نهادی و حکمرانی است. یک نظام مدیریت بحران کارآمد به سامانه هشدار زودهنگام، برنامه‌ریزی شهری، بیمه، زیرساخت‌های مقاوم و تیم‌های امدادی مجهز نیاز دارد؛ اما افغانستان امروز از داشتن همین ابزارهای پایه محروم است. خروج سرمایه انسانی، کاهش شدید بودجه دولتی و انقباض کمک‌های توسعه‌ای بین‌المللی در سال‌های اخیر، عملاً ساختار مدیریت بلایا را به حداقل ممکن تقلیل داده است. به همین دلیل، سیل در افغانستان بیش از آنکه «بلای طبیعی» باشد، «بلای نهادی» است؛ فاجعه‌ای که مقیاس آن با میزان آمادگی نهادها نسبت عکس دارد.

پیامدها؛ فراتر از شمار قربانیان

تأثیر سیل‌های ویرانگر افغانستان را نمی‌توان در قالب چند عدد خلاصه کرد. مهم‌ترین پیامد کوتاه‌مدت، بحران بهداشت عمومی است. سیلاب‌ها با آلوده‌کردن منابع آب آشامیدنی، زمینه شیوع بیماری‌های واگیر مانند وبا و اسهال را فراهم می‌کنند؛ بیماری‌هایی که در مناطق محروم و بدون دسترسی به خدمات درمانی، می‌توانند قربانیان بیشتری نسبت به خود سیل بگیرند. سازمان جهانی بهداشت و نهادهای وابسته به سازمان ملل با تأکید بر همین نگرانی، بر ضرورت رساندن آب سالم، دارو و خدمات بهداشتی به مناطق سیل‌زده هشدار می‌دهند.

پیامد دوم، آوارگی و تخریب مسکن است. هر موج سیل، هزاران خانواده را بی‌خانمان می‌کند و آن‌ها را به اردوگاه‌های موقت یا خانه‌های خویشاوندان می‌فرستد. در کشوری که نیمی از جمعیت آن زیر خط فقر زندگی می‌کنند، بازسازی مسکن ویران‌شده ممکن است سال‌ها طول بکشد و بسیاری از خانواده‌ها هرگز به وضعیت پیشین بازنگردند.

پیامد سوم و کمتر دیده‌شده، ضربه به امنیت غذایی است. سیلاب‌ها زمین‌های کشاورزی، دام و انبارهای محصول را نابود می‌کنند؛ در حالی که همین محصولات، تنها منبع درآمد و معیشت بخش بزرگی از جمعیت روستایی است. تخریب کانال‌های آبیاری نیز زخمی بلندمدت بر پیکره کشاورزی منطقه وارد می‌کند که سال‌ها ترمیم آن ممکن نیست. در کنار این‌ها، اختلال در راه‌های ارتباطی، دسترسی کودکان به آموزش را قطع می‌کند و هزینه‌های روانی و اجتماعی فاجعه، به‌ویژه برای کودکان و زنان، در هیچ آماری دیده نمی‌شود.

بازیگران و ذی‌نفعان؛ معمای امدادرسانی در غیاب حکومت توانمند

هیچ بحرانی بدون نقشه بازیگرانش قابل تحلیل نیست. نخستین بازیگر، حکومت طالبان است که کنترل سرزمینی را در اختیار دارد اما از ظرفیت فنی، مالی و لجستیکی لازم برای مدیریت یک فاجعه بزرگ محروم است. عملکرد این حکومت در امدادرسانی، علاوه بر آزمون توانایی اداری، آزمونی برای مشروعیت داخلی و بین‌المللی آن نیز هست؛ هرگونه ناتوانی در مدیریت بحران می‌تواند نارضایتی عمومی را تشدید کند.

دومین بازیگر، جامعه بین‌المللی و نهادهای بشردوستانه به‌ویژه سازمان جهانی بهداشت است. این نهادها امروز تقریباً تنها ستون نظام سلامت و امداد در افغانستان هستند. اما تناقض بزرگی در رفتار جامعه جهانی دیده می‌شود: از یک سو کمک‌های بشردوستانه برای نجات جان انسان‌ها ضروری شمرده می‌شود و از سوی دیگر، تحریم‌ها، انجماد دارایی‌ها و فقدان روابط رسمی با حکومت فعلی، اجرای طرح‌های بلندمدت توسعه‌ای و بازسازی زیرساخت‌ها را عملاً غیرممکن کرده است. نتیجه آنکه جهان حاضر است کمک غذایی بدهد اما ابزار خودکفایی را از مردم افغانستان دریغ کند.

سومین حلقه، کشورهای همسایه از جمله ایران هستند. مرزهای طولانی، پیوندهای قومی و زبانی و دغدغه مشترک درباره آب رودخانه‌های مرزی مانند هیرمند، ایران را به ذی‌نفع مستقیم تحولات افغانستان تبدیل کرده است. موج‌های مهاجرت ناشی از فجایع طبیعی، فشار بر اقتصاد و زیرساخت‌های مرزی کشورهای همسایه را افزایش می‌دهد و ضرورت همکاری منطقه‌ای برای مدیریت بحران‌های اقلیمی را برجسته می‌کند. در این میان، نهادهای محلی و سازمان‌های مردم‌نهاد نیز با وجود امکانات اندک، نقشی فراتر از توان خود در امدادرسانی اولیه ایفا می‌کنند؛ هرچند ظرفیت آن‌ها نیز به‌شدت محدود است.

سناریوهای پیش رو؛ سه مسیر برای آینده بحران

آینده افغانستان در برابر سیل‌های ویرانگر به تصمیم و تعامل این بازیگران بستگی دارد. سه سناریو می‌توان ترسیم کرد. سناریوی نخست، «ادامه وضع موجود» است: تداوم سیل‌های فصلی، امدادرسانی واکنشی و ناکافی، افزایش تدریجی تلفات و عمیق‌ترشدن وابستگی به کمک‌های بشردوستانه. در این مسیر، بحران هر سال تکرار می‌شود اما هیچ‌کس مسئولیت راهبردی آن را نمی‌پذیرد.

سناریوی دوم، «تشدید بحران» است: در صورت تشدید پیامدهای تغییر اقلیم، کاهش بیشتر کمک‌ها یا بروز هم‌زمان چند بحران، افغانستان می‌تواند با موج گسترده‌تری از آوارگی داخلی و مهاجرت به کشورهای همسایه مواجه شود که پیامدهای امنیتی و انسانی آن از مرزهای این کشور فراتر خواهد رفت. در این سناریو، افغانستان به نماد «بحران فراموش‌شده» بدل می‌شود؛ فاجعه‌ای که رسانه‌ها به آن توجهی گذرا می‌کنند و جامعه جهانی از کنار آن می‌گذرد.

سناریوی سوم و مطلوب، «بازتعریف رویکرد» است: حرکت از امدادرسانی صرف به سمت تاب‌آوری‌سازی، شامل سرمایه‌گذاری در سامانه‌های هشدار زودهنگام، بازسازی زیرساخت‌های مقاوم، احیای پوشش گیاهی، تقویت ظرفیت محلی و گفت‌وگوی بشردوستانه میان حکومت طالبان و جامعه جهانی. تحقق این سناریو مستلزم جداسازی «کمک بشردوستانه» از مناقشات سیاسی و پذیرش این واقعیت است که هزینه پیشگیری از فاجعه همواره بسیار کمتر از هزینه جبران آن است. تجربه کشورهای دیگر نشان می‌دهد که حتی در شرایط سیاسی پیچیده، همکاری فنی بر سر مسائل اقلیمی ممکن است تنها نقطه‌ای باشد که همه بازیگران حاضر به ورود به آن‌اند.

جمع‌بندی؛ سیل فقط آب نیست

سیل‌های ویرانگر افغانستان و آمار تلفات آن، فقط درباره آب و هوای بد نیست؛ درباره شکاف عمیق میان مسئولیت‌پذیری جهانی و واقعیت محلی است. کشورهایی که کمترین نقش را در گرمایش زمین دارند، بیشترین بهای آن را می‌پردازند و در این میان، افغانستان با انباشت دهه‌ها جنگ و فقر، در صدر این فهرست قرار دارد. هر گزارش خبری از این دست، اگر تنها به شمارش قربانیان بسنده کند، ناخواسته به عادی‌سازی یک تراژدی تکراری کمک می‌کند.

برای رسانه فارسی‌زبان، پرداختن به این بحران فراتر از انتقال خبر، نوعی مسئولیت اخلاقی و منطقه‌ای است؛ چراکه مردم افغانستان تنها «همسایه» ما نیستند، بلکه بخشی از تاریخ، زبان و فرهنگ مشترک این منطقه‌اند. آنچه امروز لازم است، نه شعارهای احساسی، که پایش مستمر وضعیت، مطالبه همکاری منطقه‌ای و بازکردن دریچه‌ای به صدای قربانیانی است که در میان سیلاب و سکوت رسانه‌ای گم می‌شوند. سیل از جنس آب است، اما فاجعه از جنس بی‌توجهی.