خبری که این روزها از حاشیه دریاچه ارومیه منتشر شده، کمتر شبیه گزارشهای بحرانی یک دهه گذشته است: از برپایی کمپینگ و آلاچیق در کرانهها تا ساخت ۳۷ چشمه سرویس بهداشتی برای گردشگران. این تصویر، رونق گردشگری در منطقهای را روایت میکند که سالها نه بهعنوان مقصد تفریح، بلکه بهعنوان نماد بحران آب و خشکسالی شناخته میشد. اما همین رونق، پرسشهای تازهای پیش میکشد که پاسخ به آنها سرنوشت بزرگترین دریاچه داخلی ایران را رقم خواهد زد.
تحلیل پیشِ رو با زاویهای متفاوت از گزارشهای مرسوم، تلاش میکند «اقتصاد گردشگری» در حاشیه دریاچه ارومیه را نه یک موفقیت تمامعیار و نه یک تهدید قطعی، بلکه یک «پیچ تاریخی» ببیند؛ پیچی که بسته به نوع مدیریت، میتواند دریاچه را به الگویی از گردشگری پایدار تبدیل کند یا شتاب خشکی و تخریب آن را بیشتر کند.
زمینه؛ از «دریاچه سرخ» تا مقصد آخر هفته
دریاچه ارومیه روزگاری یکی از بزرگترین دریاچههای آب شور جهان و دومین دریاچه بزرگ خاورمیانه بود؛ پهنهای که با جزیرههایش، تالابهای پیرامونی و جمعیت بزرگ فلامینگو و پرندگان مهاجر، در شمار زیستبومهای ارزشمند جهان ثبت شده بود. از میانه دهه ۱۳۸۰ اما این پهنه آبی وارد دورهای از خشکی تدریجی شد که در بدترین سالها بخش اعظم آب آن را از میان برد؛ شوری آب به حدی رسید که «دریاچه سرخ» لقب گرفت و نمکزارهای بیانتها جای موجها را گرفتند.
شکلگیری ستاد احیا، بارشهای مناسب و اصلاحاتی در مدیریت مصرف آب، در سالهای اخیر تا حدی سطح آب را برگرداند و همین بازگشت نسبی، کرانههای تازهای پدید آورد. اما نکته مهم این است که همزمان با بازگشت آب، تصویر عمومی دریاچه هم تغییر کرد: از «قربانی بحران» به «مقصد گردشگری». ساخت سرویس بهداشتی، آمادهسازی محل کمپینگ و استقبال از مسافران، نشانههای همین تغییر نگاه است؛ تغییری که میتواند هم فرصت باشد و هم تله.
علتها؛ چرا حاشیه دریاچه به کانون کمپینگ تبدیل شد؟
رونق گردشگری در حاشیه دریاچه ارومیه یکباره رخ نداده است؛ حاصل همنشینی چند نیروی همسو است. نخست، تقاضای فزاینده برای گردشگری طبیعتمحور در سالهای پس از کرونا؛ خانوادههای شهری، بهویژه ساکنان تبریز، ارومیه و شهرهای اطراف، برای فرار از گرمای تابستان و گرانی سفرهای خارجی، به دنبال مقصدی نزدیک و کمهزینهاند و دریاچه ارومیه با فاصله کم از مراکز جمعیتی، انتخاب طبیعی است.
دوم، دسترسی آسان. حلقه جادهای دور دریاچه و بهبود مسیرهای ارتباطی، سفر به کرانهها را به یک برنامه آخر هفته تبدیل کرده است. سوم، جاذبه بصری کمنظیر؛ بسترهای نمکی، آب سرخرنگ و جزیرههای دور، منظرهای «اینستاگرامی» ساخته که خود به موتور تبلیغاتی گردشگری بدل شده است. چهارم، تصمیم مدیریت محلی و دولتی برای سرمایهگذاری روی زیرساخت؛ ساخت ۳۷ چشمه سرویس بهداشتی و آمادهسازی محل کمپ، نشانهی اراده برای تبدیل کرانه دریاچه به قطب گردشگری منطقهای است.
و پنجمین و شاید مهمترین علت، «اقتصاد جایگزین» است. در شرایطی که برای نجات دریاچه، مصرف آب کشاورزی در حوضه محدود شده و کشاورزان با کاهش سطح زیرکشت روبهرو هستند، گردشگری بهعنوان مسیر جایگزین درآمد برای جامعه محلی مطرح شده است. این منطق اقتصادی نه تنها غیرمنطقی نیست، بلکه میتواند ستونهای اجتماعی احیا را مستحکم کند؛ مشروط بر آنکه هزینههای زیستمحیطی آن مدیریت شود.
پیامدها؛ رونق اقتصادی در برابر فشار اکولوژیک
پیامد نخست این رونق، اقتصادی است: ایجاد شغل برای فروشندگان، ارائهدهندگان خدمات، حملونقل و اقامتگاههای موقت، و رونق صنایع دستی و غذاهای محلی. برای روستاهایی که سالها از خشکسالی و محدودیت کشاورزی آسیب دیدهاند، هر مسافر، درآمدی است که میتواند جایگزین درآمد ازدسترفته کشاورزی شود. این بعد را نباید دستکم گرفت؛ چون احیای دریاچه بدون همراهی و منفعت اقتصادی مردم محلی، از نظر سیاسی و اجتماعی پایدار نخواهد ماند.
اما پیامد دوم، زیستمحیطی و هشداردهنده است. کمپینگ بیضابطه به معنای زباله، فاضلاب و آلودگی در نزدیکی پهنه آبی و آبخوانهای حاشیه است؛ تردد خودروها روی بسترهای نمکی، پوسته سطحی زمین را میشکند و خطر فرسایش و گرد و غبار نمک را افزایش میدهد؛ سر و صدا و نور در فصل زادآوری پرندگان، زیستگاههای حساس را به خطر میاندازد؛ و مهمتر از همه، ساخت آلاچیق و تأسیسات ثابت در کرانهای که مرز آن با نوسان آب جابهجا میشود، میتواند به «تصرف تدریجی بستر دریاچه» تبدیل شود. به بیان دیگر، همان زیرساختی که امروز رفاه گردشگر را تأمین میکند، فردا ممکن است مانع بازگشت آب به کرانههای طبیعی شود.
پارادوکس اصلی همینجاست: گردشگری به آب سالم و چشمانداز زیبا وابسته است، اما اگر از ظرفیت برد زیستبوم فراتر رود، خود به عاملی در تخریب همان منبعی تبدیل میشود که به آن نیاز دارد. «ظرفیت برد» تنها یک مفهوم فنی نیست؛ معیاری است برای این پرسش ساده که این کرانهها میتوانند چند گردشگر را بدون آسیب پایدار پذیرا باشند؟
بازیگران و ذینفعان؛ مثلث دولت، جامعه محلی و گردشگر
در این میدان، چند بازیگر با منافع گاه همسو و گاه متضاد حضور دارند. ستاد احیای دریاچه ارومیه و استانداریهای آذربایجان غربی و شرقی، هم مسئول احیا هستند و هم موظف به توسعه منطقهای؛ همین دوگانگی مأموریت، آنها را در میانه تعارض «آب برای دریاچه» و «زمین برای گردشگر» قرار میدهد.
سازمان حفاظت محیط زیست نیز از سوی دیگر، متولی منطقه حفاظتشده و تالاب بینالمللی است و باید بر پهنهبندی، صدور مجوز و کنترل ضوابط نظارت کند؛ نظارتی که در نبود ضوابط شفاف گردشگری در اراضی ملی، اغلب واکنشی و نه پیشدستانه است. وزارت میراث فرهنگی و گردشگری، بخش خصوصی سرمایهگذار، شهرداریها و دهیاریها نیز هر یک سهمی از منافع و مسئولیتها دارند.
در سوی دیگر، جامعه محلی قرار دارد؛ کشاورزانی که آب کمتری میگیرند، دامدارانی که از مراتع حاشیه استفاده میکنند و جوانانی که در کمپینگها و خدمات گردشگری کار میکنند. اگر این گروه در فرآیند تصمیمگیری مشارکت داده نشود، گردشگری به جای «اقتصاد جایگزین»، به «اقتصاد رانتی» بدل میشود که سود آن به سرمایهگذار بیرونی میرسد و هزینه آن بر دوش مردم محلی و طبیعت. گردشگر نیز بهعنوان سومین رأس مثلث، هم مصرفکننده و هم «مدیر میدانی» محیط است؛ رفتار او، با آموزش و طراحی مناسب، میتواند از تخریب به حفاظت تغییر کند.
سناریوهای پیشرو؛ سه مسیر برای آینده گردشگری دریاچه
سناریوی نخست؛ توسعه بیضابطه و فرسایشی. اگر رونق فعلی بدون پهنهبندی، سقف تعداد بازدیدکننده، مدیریت پسماند و ضوابط ساخت ادامه یابد، آلودگی و تخریب زیستگاهها افزایش مییابد و در میانمدت، همان جاذبهای که گردشگر را میکشاند (آب، نمک، پرندگان) رنگ میبازد. در این مسیر، گردشگری نه تنها به احیا کمکی نمیکند، بلکه با فشار بر منابع آب و خاک، به شتابدهنده بحران تبدیل میشود.
سناریوی دوم؛ گردشگری مسئولانه و ظرفیتمحور. در این مسیر، مدیریت محلی با مشارکت محیط زیست، پهنههای مجاز کمپینگ را مشخص میکند، فصلبندی بازدید را رعایت میکند، سامانه جمعآوری زباله و تصفیه فاضلاب راه میاندازد و برای راهنمایان محلی آموزش زیستمحیطی فراهم میکند. نتیجه، رونق اقتصادی با هزینه اکولوژیک کنترلشده و پایداری بلندمدت مقصد است.
سناریوی سوم؛ گردشگری در خدمت احیا. بلندپروازانهترین مسیر این است که بخشی از درآمد گردشگری صرف احیا شود؛ بازدیدکننده نه فقط «مصرفکننده طبیعت»، بلکه «حامی مالی و سفیر احیا» باشد؛ با اپلیکیشنهای پایش مردمی، تورهای علمی-آموزشی و برندسازی گردشگری «دریاچه در حال بازگشت». در این سناریو، گردشگری به ابزار آگاهیبخشی و تأمین مالی پایدار برای احیا تبدیل میشود و دریاچه به الگویی جهانی برای «گردشگری بازسازیمحور» بدل میگردد.
تعیینکننده انتخاب میان این سه مسیر، سه عامل است: هماهنگی نهادی میان ستاد احیا، محیط زیست و گردشگری؛ تأمین مالی زیرساختهای سبز؛ و اراده سیاسی برای اجرای قانون در برابر ساختوسازهای غیرمجاز.
جمعبندی؛ گردشگری باید در خدمت احیا باشد، نه رقیب آن
رونق گردشگری در حاشیه دریاچه ارومیه نه تصادف است و نه صرفاً موهبت؛ نتیجه همنشینی بحران و فرصت است. از یک سو، بازگشت نسبی آب و نیاز اقتصاد محلی به درآمد جایگزین، زمینهای طبیعی برای این رونق فراهم کرده و از سوی دیگر، هرگونه غفلت از ظرفیت برد، میتواند دستاوردهای احیا را به باد دهد. نکته محوری این است که آینده گردشگری دریاچه، به آینده خود دریاچه گره خورده است؛ بدون آب، نه فلامینگی میماند، نه منظرهای برای عکاسی و نه دلیلی برای سفر.
بنابراین سیاست درست، نه ممنوعیت گردشگری و نه رها کردن آن، بلکه «حکمرانی هوشمند» است: پهنهبندی دقیق، سقف ظرفیت، زیرساخت سبز، مشارکت جامعه محلی و پیوند درآمد گردشگری با هزینههای احیا. ۳۷ چشمه سرویس بهداشتی میتواند آغاز یک داستان خوب باشد، به شرط آنکه پشت آن، برنامهای برای حفاظت از همان کرانهای باشد که این تأسیسات روی آن ساخته شده است. دریاچه ارومیه شایسته آن است که نه فقط مقصد آخر هفته، بلکه الگوی جهانی آشتی میان اقتصاد و اکولوژی باشد؛ تصمیم از امروز و در همین نقطه عطف گرفته میشود.
نظرات (0)