خبر برگزاری «صد و پنجاه و هشتمین شب همدلی و مقاومت مردم یاسوج» در نگاه نخست، یک گزارش محلی کوتاه به نظر میرسد؛ اما عدد «۱۵۸» آن را از جنس اخبار عادی خارج میکند. پانصد و پنجاه و اندی هفته تداومِ یک آیین شبانه در مرکز استانی در دامنههای زاگرس، پرسشی جدی پیش میکشد: چه نیرویی باعث میشود شهری میانهاندازه، هفتهبههفته، در گرمای تابستان و سرمای زمستان، گرد یک نام جمع شود؟ پاسخ به این پرسش را نه در متن یک خبر، که در لایههای اجتماعی، فرهنگی و سیاسیِ پنهانِ این رویداد باید جستوجو کرد.

این یادداشت تحلیلی به جای توصیف رویداد، آن را بهمثابه یک پدیده اجتماعی-فرهنگی بررسی میکند و نشان میدهد که «شب همدلی و مقاومت» صرفاً یک برنامه مذهبی نیست؛ بلکه آزمونی زنده برای فهم چگونگی تولید انسجام اجتماعی در شهرهای میانی ایران است. تداوم سهساله این آیین، آن را به نمونهای کمنظیر از «زیرساخت نرم» اجتماع شهری تبدیل کرده است؛ زیرساختی که نه با بودجه دولتی، که با سرمایه عاطفی و مشارکت داوطلبانه مردم ساخته میشود.

زمینه؛ یاسوج، زاگرس و حافظه جمعی مقاومت

یاسوج، مرکز استان کهگیلویه و بویراحمد، شهری است که در دهههای اخیر از یک آبادی کوهپایهای به یک شهر میانهاندازه با جمعیتی چندصدهزارنفری تبدیل شده است. این گذارِ سریع شهری، ساختارهای سنتی محله را در هم آمیخته و همزمان نیاز به نهادهای تازهای برای همبستگی ایجاد کرده است. در چنین بستری، شبکههای غیررسمیِ مذهبی-محلی معمولاً منظمترین ساختار اجتماعی موجود هستند؛ ساختارهایی که پیش از آنکه نهادهای رسمی بتوانند شکافهای ناشی از شهرنشینی شتابان را پر کنند، پاسخگوی نیاز به تعلق و همدلیاند.

عامل دوم، حافظه جمعی مقاومت است. کهگیلویه و بویراحمد در دوران دفاع مقدس از جمله استانهایی بود که سهم بالایی از شهید نسبت به جمعیت خود تقدیم کرد و فرهنگ ایثار و مقاومت در حافظه خانوادگی این منطقه ریشه عمیقی دارد. وقتی نام این آیین «شب همدلی و مقاومت» گذاشته میشود، نه یک شعار، بلکه بازتاب همان حافظه جمعی و همان سرمایه فرهنگی است که در عزاداریهای عاشورایی و روایتهای خانوادگی بازتولید میشود. در چنین جغرافیایی، آیین سوگ هرگز صرفاً «مراسم» نیست؛ بخشی از هویت است.

ریشهها؛ چرا «همدلی» و «مقاومت» کنار هم نشستهاند؟

گزینش این نام، خود سندی تحلیلی است. «همدلی» زبانِ نیاز اجتماعی روزگار ماست: جامعهای که فردی شدن، شبکههای مجازی و بحرانهای پیاپی، پیوندهای چهرهبهچهره آن را سست کرده است، بهانههای تازهای برای با هم بودن میجوید. «مقاومت» نیز زبانی است که ریشه در روایت عاشورا دارد؛ جایی که سوگ، معنای ایستادگی پیدا میکند. پیوند این دو واژه، آیین را از سطح یک برنامه دینی به سطح یک پروژه اجتماعی ارتقا میدهد: همدلی بهمثابه روش، مقاومت بهمثابه معنا.

از منظر زمانبندی نیز، اگر توالی هفتگی این مراسم را مبنا بگیریم، آغاز آن به حدود تابستان ۱۴۰۲ و ایام محرم ۱۴۴۵ بازمیگردد؛ یعنی همان نقطهای که بسیاری از شهرهای ایران تجربه بازتعریف آیینهای سوگ را آغاز کردند. نکته قابل توجه آنکه این پدیده فقط به یاسوج محدود نیست؛ همزمان، آیین «قرار عاشقی» در شهری دیگر نیز به صد و پنجاه و هشتمین شب خود رسیده است. این همزمانی، نشانهای از یک گرایش فراگیر است: تبدیل مناسبت سالانه محرم به «آیین هفتگی» در شهرهای میانی؛ پدیدهای که نه از بالا طراحی شده و نه صرفاً از پایین خودجوش، بلکه حاصل تعامل پیچیده میان نهادهای مذهبی، شهرداریها، رسانهها و شهروندان است.

کارکردها؛ آیین شبانه بهمثابه زیرساخت نرم انسجام

تداوم ۱۵۸ شب، بدون کارکردهای واقعی ممکن نبود. نخستین و مهمترین کارکرد، تولید سرمایه اجتماعی است. گردهماییهای منظم، اعتماد میان شرکتکنندگان را بازتولید میکند؛ اعتمادی که در موقعیتهای بحرانی — از سیل و زلزله تا کمک به خانوادههای آسیبدیده — به شبکههای امدادی خودجوش تبدیل میشود. در شهرهایی که نهادهای مدنیِ غیرمذهبی ضعیفاند، این آیینها عملاً نقش «مکان سوم» را بازی میکنند؛ فضایی میان خانه و محل کار که در آن افراد خارج از نقشهای رسمی خود با هم گفتوگو میکنند.

کارکرد دوم، مشارکت جوانان و بازتولید نسلی است. در این آیینها، جوانان نه تماشاگر که بازیگرند: نوحهخوانی، پذیرایی، فضاسازی، ثبت تصویر و مدیریت اجتماع، همگی میدانهای کوچکی برای تمرین مسئولیتپذیریاند. کارکرد سوم، اقتصاد داوطلبانه است؛ شبکهای از پختوپز، توزیع غذا، حملونقل و خدمات که نه با حقوق، که با انگیزه معنوی و منزلت اجتماعی اداره میشود. این اقتصادِ نادیده، در کنار رونق موقت بازار محلی، بخشی از «ارزش افزوده اجتماعی» آیین است. کارکرد چهارم نیز پردازش جمعی سوگ و فشار روانی است؛ در جامعهای که منابع رسمی سلامت روان محدود است، آیین جمعی به پدیدهای درمانی-اجتماعی بدل میشود که تنهایی را میشکند.

بازیگران و ذینفعان؛ از مسجد تا شهرداری و رسانه

ماندگاری این آیین مرهون همگرایی بازیگران متعدد است. هسته اولیه، نهادهای مذهبی و هیئتهای عزاداریاند که مشروعیت و محتوای مراسم را تأمین میکنند. لایه دوم، شبکههای داوطلب و خانوادههای محلیاند که پایداری هفتگی را ممکن میکنند. لایه سوم، نهادهای شهری و استانیاند که در این آیین فرصتی برای نمایش پیوند با مردم و نیز برندسازی شهری میبینند؛ برای شهری مانند یاسوج که در رقابت جذب گردشگر و سرمایه، به «چهره» نیاز دارد، تبدیل شدن به «شهر آیینهای زنده» یک مزیت رقابتی است. لایه چهارم نیز رسانهها هستند؛ پوشش تصویری و خبریِ همین آیین، آن را از یک رویداد محلی به یک برند شناختهشده تبدیل کرده است.

اما همین همگرایی، هشداری نیز در خود دارد: هر بازیگر، منافع متفاوتی را دنبال میکند. آنچه برای هیئت، عبادت است، برای شهرداری فرصت رسانهای، برای رسانه محتوا و برای برخی کنشگران، میدان کسب منزلت است. تا زمانی که این منافع همسو باشند، آیین رشد میکند؛ اما اگر یکی از بازیگران بخواهد آیین را «تصاحب» کند، خودجوشیِ آن — که عامل اصلی ماندگاریاش است — آسیب میبیند.

پیامدها و دشواریها؛ آنچه در پسِ شور شبانه پنهان است

پیامدهای مثبت این آیین فراتر از مرزهای شهر است: افزایش احساس امنیت و تعلق در فضای عمومی شبانه، پرورش فرهنگ کار داوطلبانه، تقویت پیوندهای بیننسلی و خلق یک «نشان شهری» برای یاسوج. با این حال، نگاه نقادانه چند دشواری را نیز آشکار میکند. نخست، خطر خستگی آیینی است؛ تداوم هفتگیِ بدون نوآوری، به مرور به تکرار خالی از معنا بدل میشود و حضور «تکلیفی» جای مشارکت داوطلبانه را میگیرد. دوم، خطر گزینشی شدن است؛ اگر آیین نتواند مرز میان همدلی و انحصار را حفظ کند، به فضایی برای بازتولید مرزبندیهای اجتماعی و سیاسی تبدیل میشود و آنگاه «همدلی» تنها میان همفکران معنا پیدا میکند.

دشواری سوم، شکاف میان همدلی نمادین و مشکلات ساختاری است. استانی که آیینهای پرشور همدلی دارد، همچنان با چالشهای توسعه، اشتغال و زیرساخت روبهروست. اگر آیین به «شیرینکننده» مشکلات بدل شود و انرژی اجتماعی را تنها به سمت مراسم هدایت کند، آنگاه کارکرد رهاییبخش خود را از دست میدهد. مهمترین آزمون یک آیین اجتماعی آن است که آیا توانایی تبدیل سرمایه عاطفی به کنش مؤثر در زندگی روزمره — از کمک به نیازمندان تا مشارکت در حل مشکلات محله — را دارد یا خیر.

سناریوهای پیش رو؛ سه مسیر برای یک آیین سهساله

دستکم سه سناریو برای آینده «شب همدلی و مقاومت» میتوان ترسیم کرد. سناریوی نخست، نهادینه شدن و برندسازی است: تثبیت آیین در تقویم شهری، پیوند آن با مناسک اربعین و محرم، جذب گردشگر مذهبی و حمایت رسمی. این مسیر پایداری و منابع را تضمین میکند، اما اگر به نهادینه شدنِ اداری بیش از حد بینجامد، خودجوشی را قربانی میکند و آیین به «نمایش» تبدیل میشود.

سناریوی دوم، تصاحب سیاسی و فرسایش است: اگر آیین به ابزاری برای رقابت جناحی یا اعتبارسازی فردی بدل شود، مشارکت جوانان و اقشار مختلف کاهش مییابد و تداوم ۱۵۸ شب به نقطهای میرسد که توقف آن آرام و بیسر و صدا اتفاق میافتد. سناریوی سوم، دگرگونی است: آیین از قالب صرفاً مذهبی فراتر میرود و به «شبکه همبستگی شهری» تبدیل میشود؛ شبکهای که در بحرانهایی مانند سیل و زلزله به کار میآید، با نهادهای مردمنهاد همکاری میکند و الگویی برای دیگر شهرهای میانی ایران میشود.

به نظر میرسد محتملترین مسیر، ترکیبی از سناریوی نخست و سوم است؛ اما متغیر تعیینکننده، «مالکیت» آیین است. تا زمانی که مالکیت آیین نزد مردم و شبکههای محلی باقی بماند، حتی حمایت نهادها نیز به رشد آن کمک میکند؛ به محض آنکه مالکیت از مردم گرفته شود، هر حمایتی به فرسایش میانجامد.

جمعبندی؛ همدلی بهمثابه سیاست روزمره

«صد و پنجاه و هشتمین شب همدلی و مقاومت» در یاسوج، فقط یک خبر نیست؛ یک آزمایش اجتماعیِ زنده است. این آیین نشان میدهد که در شهرهای میانی ایران، حتی در غیاب نهادهای مدنی قوی، جامعه توانایی تولید نظمِ عاطفی و همبستگی را دارد؛ نظمی که بر پایه حافظه جمعی، ایمان و نیاز به تعلق ساخته میشود. ارزش ماندگار این تجربه نه در شکل مراسم، که در «عادتِ باهمبودن» است؛ عادتی که اگر به درستی مراقبت شود، میتواند به سرمایهای برای مقابله با بحرانها، کاهش تنهایی و تقویت مشارکت مدنی تبدیل شود.

آزمون واقعی این آیین، نه در عدد شبها، که در پرسشی ساده نهفته است: آیا همدلیِ تولیدشده در این شبها، به صبحها و روزهای عادی شهر نیز سرایت میکند؟ اگر پاسخ مثبت باشد، «شب همدلی و مقاومت» نه یک رویداد تکرارشونده، که یک الگوی موفق برای آینده شهرهای ایران خواهد بود؛ الگویی که در آن سوگ، نه پایان، که آغازِ زندگی جمعی است.