خبر «شبانهروز پرمشغله امدادگران هلالاحمر سمنان؛ ۲۸ نفر در هفت حادثه آسیب دیدند» از آن دست اخباری است که در نگاه نخست، صرفاً یک گزارش عملیاتی به نظر میرسد؛ آماری خشک از مأموریتهای یک نهاد امدادی در فاصله بیستوچهار ساعت. اما اگر همین خبر را در کنار گزارش مشابهی از هلالاحمر اصفهان بخوانیم که در همان بازه زمانی از ۲۱ آسیبدیده و دو جانباخته در حوادث استان خبر میدهد، درمییابیم با پدیدهای تکرارشونده روبهروییم، نه یک تصادف آماری. پرسش اصلی این است که چرا «شبانهروز پرمشغله» برای امدادگران برخی استانها به روالی عادی تبدیل شده و این روال عادی چه هزینهای بر جامعه، بر نیروهای امدادی و بر اعتماد عمومی تحمیل میکند؟ این یادداشت تحلیلی تلاش میکند به جای مرور دوباره اعداد، به لایههای پنهان ماجرا بپردازد؛ از جغرافیای حادثهخیز سمنان تا اقتصاد سیاسی امداد، و از فرسودگی نیروی انسانی تا سناریوهای پیشروی نظام مدیریت بحران کشور.
زمینه؛ سمنان، جغرافیای گذرگاهی که حادثه در آن «عادی» است
برای فهم معنای واقعی هفت حادثه در یک شبانهروز، نخست باید موقعیت جغرافیایی سمنان را جدی گرفت. این استان بر سر یکی از شلوغترین کریدورهای ارتباطی کشور یعنی محور تهران-مشهد قرار گرفته است؛ مسیری که روزانه حجم عظیمی از تردد خودروهای سواری، اتوبوسهای بینشهری و کامیونهای ترانزیتی را از قلب کویر عبور میدهد. شهرستانهایی مانند گرمسار، آرادان، سرخه، سمنان، دامغان و شاهرود در امتداد همین شریانها چیده شدهاند و هر نقطه از این زنجیره، در ساعات پرتردد، به صحنهای بالقوه برای تصادف تبدیل میشود. به این موقعیت، ویژگیهای اقلیمی را نیز اضافه کنید: کویر، گرمای شدید تابستانی، پدیدههای گرد و غبار، کاهش ناگهانی دید و فاصلههای طولانی میان مراکز شهری. ترکیب «جاده طولانی + ترافیک سنگین + اقلیم سخت + فاصله زیاد تا مراکز درمانی» دقیقاً همان معادلهای است که شمار حوادث را بالا میبرد و پنجره طلایی نجات را تنگ میکند. در چنین جغرافیایی، امدادگر بودن به معنای زندگی کردن در حالت آمادهباش دائمی است؛ و خبر ۲۸ مصدوم در هفت حادثه، بازتاب ساختاری همین وضعیت است، نه شانس بد یک روز خاص.
علتها؛ چرا هفت حادثه در یک روز؟
اگر بخواهیم علتهای این تراکم حادثه را ریشهیابی کنیم، باید از سطح «بدشانسی» عبور کنیم و به سه لایه ساختاری برسیم. لایه نخست به حملونقل و راه بازمیگردد: محورهای ترانزیتی سمنان گرچه در سالهای اخیر بخشهایی از آنها چهاربانده و حتی آزادراهی شدهاند، اما همچنان نقاط حادثهخیز، تقاطعهای همسطح، ورودیوخروجیهای شهرها و کمربندیهای قدیمی بهویژه در ساعات شب و در شرایط کاهش دید، قربانی میگیرند. لایه دوم به رفتار رانندگی و فرهنگ ترافیک مربوط است؛ خستگی رانندگان بینشهری، سرعت غیرمجاز، سبقتهای پرریسک و استفاده از تلفن همراه هنگام رانندگی، همگی عواملی هستند که در یک محور طولانی، احتمال وقوع چند حادثه همزمان یا پیاپی را افزایش میدهند. لایه سوم اما به ظرفیت واکنش ناظر است: وقتی در یک بازه زمانی کوتاه، چند مأموریت همزمان اعلام میشود، تیمهای امدادی ناگزیرند میان اولویتها تصمیم بگیرند، نیروی خود را تقسیم کنند و در برخی موارد منتظر رسیدن کمک از پایگاههای دورتر بمانند. این لایه سوم است که خبر سمنان را از یک گزارش آماری به یک مسئله سیاستگذاری تبدیل میکند؛ زیرا نشان میدهد تراکم مأموریت، خود به عاملی برای کاهش کیفیت پاسخگویی بدل میشود.
پیامدها؛ فرسودگی نیروی انسانی و هزینههای پنهان نجات
هزینههای یک شبانهروز پرحادثه فقط در ستون «مصدومان» ثبت نمیشود؛ بخش بزرگتری از هزینه در بدن و روان نیروهای امدادی انباشت میشود. امدادگرانی که در گرمای کویر، در شیفتهای طولانی و با خواب کم، میان صحنههای دشوار جابهجا میشوند، پس از پایان مأموریت با پدیدهای روبهرویند که در ادبیات تخصصی از آن به «فرسودگی شغلی» و «آسیب ثانویه» یاد میشود؛ یعنی انتقال تدریجی استرس، اندوه و خستگیِ صحنههای نجات به زندگی شخصی و سلامت روانی خود امدادگر. نکته مهم آنکه بخش قابل توجهی از این نیروها در ایران داوطلب هستند؛ افرادی که با انگیزه انسانی وارد میدان میشوند، اما در بلندمدت با چالش تأمین معیشت، نبود بیمه کامل، کمبود تجهیزات بهروز و نبود سازوکار منظم بازتوانی روانی مواجهاند. وقتی رسانهها از «قهرمانان بیادعا» مینویسند، این روایت هرچند صادقانه است، اما اگر به بازتولید یک تصویر احساسی بسنده کند، میتواند خود به عاملی برای پنهانماندن مشکلات ساختاری بدل شود؛ زیرا قهرمانسازیِ صرف، فشار را بر دوش فرد باقی میگذارد و مسئولیت را از دوش نهادها برمیدارد. هزینه پنهان دیگر، اعتماد عمومی است؛ هر بار که یک عملیات نجات به دلیل دیر رسیدن کمک یا نبود تجهیزات کافی با تأخیر مواجه میشود، سرمایه اجتماعی نظام امدادی کشور کاهش مییابد، حتی اگر رسانهها تصویر موفقیتآمیز آن را برجسته کنند.
بازیگران و ذینفعان؛ از داوطلب گمنام تا نهادهای مسئول
برای هر اصلاح ساختاری، نخست باید نقشه بازیگران را ترسیم کرد. در صحنه امداد سمنان و بهطور کلی کشور، چند دسته ذینفع حضور دارند. نخست، نیروهای داوطلب و کارکنان هلالاحمر که خط مقدم عملیاتاند و بیش از همه بار روانی و فیزیکی را تحمل میکنند. دوم، سازمانهای همکار شامل اورژانس پیشبیمارستانی، آتشنشانی، پلیس راهور و راهداری که هماهنگی میان آنها در حوادث چندگانه، تعیینکننده سرنوشت مصدومان است؛ تجربه نشان داده هرگاه این هماهنگی ضعیف باشد، حتی بهترین تیمها نیز با «مشکل تقسیم صحنه» روبهرو میشوند. سوم، وزارت کشور و سازمان مدیریت بحران بهعنوان نهاد سیاستگذار که وظیفه دارند از دادههای حوادث، الگوی سرمایهگذاری و تخصیص منابع استخراج کنند. چهارم، استانداریها و شوراهای تأمین که میتوانند اولویتهای امدادی استان را در بودجه منطقهای منعکس کنند. پنجم، شهروندان و رانندگان که هم بهعنوان «قربانیان بالقوه» و هم بهعنوان «ناظران اولین صحنه» در زنجیره نجات نقش دارند؛ آموزش عمومی کمکهای اولیه میتواند در دقیقههای طلایی پیش از رسیدن امدادگر، تفاوت مرگ و زندگی ایجاد کند. و نهایتاً رسانهها که با نحوه روایت حوادث، هم میتوانند مطالبهگر بهبود سیستم باشند و هم میتوانند با افتادن در دام هیجانزدگی، عمق مسئله را پنهان کنند. این فهرست نشان میدهد که «نجات» هرگز کار یک نهاد نیست؛ بلکه حاصل یک شبکه همکاری است که کیفیت آن به حلقههای ضعیفاش گره خورده است.
سناریوهای پیشرو؛ سه مسیر برای آینده امداد
آینده نظام امدادی در استانهای گذرگاهی مانند سمنان را میتوان در قالب سه سناریو ترسیم کرد. سناریوی نخست، «ادامه وضع موجود» است؛ در این مسیر، حوادث همچنان با همین فراوانی رخ میدهند، امدادگران با فرهنگ قهرمانی و تعهد شخصی کمبودها را جبران میکنند و رسانهها پس از هر شبانهروز پرحادثه، گزارشهای احساسی منتشر میکنند، اما زیرساختها، تجهیزات و نیروی انسانی تغییری بنیادین نمیکند. سناریوی دوم، «اصلاح تدریجی» است؛ در این حالت، بر اساس دادههای حوادث، نقاط حادثهخیز اصلاح میشوند، پایگاههای امدادی در مکانهای راهبردی تقویت میشوند، برنامههای بازتوانی روانی برای نیروها اجرا میشود و آموزش همگانی کمکهای اولیه به برنامه ثابت مدارس و سازمانها تبدیل میگردد. سناریوی سوم، «تحول دیجیتال» است؛ در این مسیر، از هوش مصنوعی و تحلیل دادههای بزرگ برای پیشبینی نقاط و ساعات پرخطر استفاده میشود، پهپادها و سامانههای ارتباطی پیشرفته به کمک تیمهای زمینی میآیند و یک داشبورد ملی، لحظهبهلحظه ظرفیت پایگاهها و وضعیت جادهها را رصد میکند. واقعبینانهترین مسیر، ترکیبی از سناریوی دوم و سوم است؛ اما دستیابی به آن مستلزم آن است که «امداد» از یک موضوع احساسی و فصلی به یک اولویت دائمی سیاستگذاری تبدیل شود و تصمیمگیران بپذیرند که هر ریال سرمایهگذاری در پیشگیری، چند برابر هزینه عملیات نجات صرفهجویی به همراه دارد.
جمعبندی؛ از قهرمانی روزانه تا اصلاح ساختاری
شبانهروز پرحادثه سمنان با ۲۸ مصدوم و هفت مأموریت، یک خبر نیست؛ یک نشانه است. نشانهای از اینکه فشار جغرافیای گذرگاهی، ضعفهای زیرساختی، فرسودگی نیروی انسانی و نبود یک نظام دادهمحور برای مدیریت ریسک، دستبهدست هم دادهاند تا امدادگران هر روز در حالِ دویدن میان چند صحنه باشند. قدردانی از این نیروها واجب است، اما قدردانی اگر به بازتولید «قهرمانهای صبور» بسنده کند و به پرسشهای ساختاری نپردازد، در واقع ادامه همان وضعیتی است که امدادگران را فرسوده میکند. مسیر آینده روشن است: اصلاح نقاط حادثهخیز، تقویت پایگاههای امدادی در نقاط راهبردی، بیمه و بازتوانی کامل نیروهای داوطلب، آموزش همگانی کمکهای اولیه و بهرهگیری از دادههای بزرگ برای پیشبینی حوادث. تا آن روز، خبرهای «شبانهروز پرمشغله» باز هم منتشر خواهند شد؛ اما هر بار باید ما را به این پرسش نزدیکتر کنند که چرا یک کشور، برای نجات جان شهروندانش، همچنان به فداکاری فردیِ فراتر از حد، بیش از اصلاح ساختاری تکیه میکند؟
نظرات (0)