سینمای جهان دیگر فقط هنر روایت نیست؛ به شبکه‌ای پیچیده از قدرت، سرمایه و ایدئولوژی تبدیل شده که در آن سوژه‌ها طراحی می‌شوند، ابژه‌ها مصرف می‌شوند و مرز میان واقعیت و توهم عمداً مخدوش می‌شود. این ادعای اصلی مهدی حمدی، نویسنده و تحلیلگر رسانه، در یادداشتی است که به نقد سینمای جهانی و تأثیر آن بر سینمای ایران پرداخته است.

سینما به مثابه کارخانه تولید سوژه

به گفته حمدی، سینمای جهان، به‌ویژه در قلب تپنده‌اش یعنی هالیوود، سال‌هاست که ادعای روایت «داستان انسان» را دارد، اما در عمل بیشتر به یک کارخانه عظیم تولید سوژه تبدیل شده است. سوژه‌هایی که نه از دل تجربه زیسته، بلکه از دل الگوریتم‌های بازار، سیاست‌های کلان و نیاز به کنترل افکار عمومی بیرون می‌آیند. قهرمان‌ها جهانی‌اند، اما دردشان استاندارد شده؛ بحران‌ها بزرگ‌اند، اما راه‌حل‌ها ساده و قابل‌هضم. در این نگاه، انسان پیچیده نیست، بلکه قابل‌مدیریت است.

ابژه‌سازی در اوج

نویسنده در ادامه به پدیده ابژه‌سازی اشاره می‌کند که به اوج خود رسیده است. بدن، جنسیت، نژاد و حتی رنج، همه تبدیل به کالا شده‌اند. زن در بسیاری از تولیدات جهانی همچنان میان «ابژه میل» و «ابزار پیشبرد روایت» در نوسان است. اقلیت‌ها به‌ظاهر دیده می‌شوند، اما اغلب در قالب‌هایی کلیشه‌ای ظاهر می‌شوند که بیشتر حس «نمایش تنوع» را القا می‌کند تا درک واقعی تفاوت. فقر، جنگ و مهاجرت نیز به تصاویر زیبا و دراماتیک تبدیل می‌شوند که مصرف احساسی را هدف دارند، نه برانگیختن آگاهی.

آمیختگی سوبژکتیو و ابژکتیو

به باور حمدی، بازی اصلی در سینمای جهان جایی است که سوبژکتیو و ابژکتیو به‌طرزی خطرناک در هم تنیده می‌شوند. سینمای جهانی استاد فروختن تجربه‌ای کاملاً هدایت‌شده به‌عنوان «احساس شخصی» به مخاطب است. مخاطب فکر می‌کند آزادانه همدلی می‌کند، اما در واقع مسیری را طی می‌کند که از قبل برایش طراحی شده است. از سوی دیگر، فیلم‌هایی که با برچسب «واقع‌گرایانه» یا «بر اساس داستان واقعی» عرضه می‌شوند، اغلب نسخه‌ای تدوین‌شده از واقعیت را ارائه می‌دهند که حذف‌ها و انتخاب‌هایش به‌مراتب مهم‌تر از تصاویر نشان‌داده‌شده است.

انتقاد از سینمای ایران

بخش مهم این یادداشت به نقد سینمای ایران اختصاص دارد. به گفته حمدی، مشکل هنگامی پیچیده‌تر می‌شود که سینماهای ملی، از جمله سینمای ایران، به‌جای گفت‌وگو با این جریان، به تقلید کورکورانه از آن روی می‌آورند. بسیاری از فیلمسازان ایرانی، شیفته فرم و روایت هالیوودی، همان الگوهای سوژه‌سازی و ابژه‌سازی را بازتولید می‌کنند، اما بدون زمینه فرهنگی و حتی بدون همان انسجام تکنیکی. نتیجه، سینمایی است که نه جهانی است و نه بومی؛ نسخه‌ای کم‌رمق از مدلی وارداتی که تنها ظاهر مدرن دارد، اما درونش تهی است.

این تبعیت، فقط یک انتخاب هنری نیست، بلکه نوعی تسلیم است. تسلیم در برابر بازاری که تعیین می‌کند چه کسی دیده شود و چه کسی حذف شود؛ چه داستانی ارزش گفتن دارد و چه داستانی باید خاموش بماند. در چنین شرایطی، سوژه دیگر صدای خودش را ندارد، بلکه صدای سیستمی است که او را ساخته است.

پرسش نهایی درباره آینده سینما

حمدی در پایان یادداشت خود تأکید می‌کند که سینمای جهان امروز بیش از هر زمان دیگری قدرتمند است، اما این قدرت لزوماً به معنای صداقت نیست. برعکس، هرچه تصویرها بزرگ‌تر و خیره‌کننده‌تر می‌شوند، احتمال پنهان شدن حقیقت هم بیشتر می‌شود. مهم‌ترین پرسش از نگاه او این است: آیا ما هنوز فیلم می‌بینیم، یا داریم نسخه‌ای برنامه‌ریزی‌شده از جهان را مصرف می‌کنیم؟

به اعتقاد او، اگر سینما قرار است معنایی داشته باشد، باید از این چرخه فاصله بگیرد، خطر کند، پیچیدگی را بپذیرد و به انسان اجازه دهد واقعاً «سوژه» باشد، نه محصولی در خط تولید روایت. تا آن زمان، هر داستانی که مخاطب را بیش از حد راحت قانع کند، احتمالاً چیزی را از او پنهان کرده است.